خودش است استوار، برات سدهی. بالاخره مرد و راحت شد. مال همین ده بغل بود كه حالا فقط چهار پاخه توش راست مانده
قدیمتر آباد بود. عروسی كه میگرفتند هفت روز سرنا و دهل میزدند. جوانترها هم جمع میشدند تو میدان. دایره میزدند و دست
پرشال هم میگرفتند. تا وقتی هم كه نفس داشتند میچرخیدند و كمر تاب میدادند. دور ده هم تاكستان بود. بهار و تابستان هم موها
همه داربستها را پر میكرد. انگار دور ده فرش سبز انداخته باشی. انگورهایش هم قد یاقوت بود. شیرین، دو تا كه میخوردی دلت را
میزد. كارشان هم كشمش فروشی بود، گاهی هم سركه میانداختند. من و این برات از همان وقتها رفیق بودیم. گله میبردم پی سیاه
كوه. برات هم هی میكرد و میآمد. انگار همین دیروز بود استوار. ولی پنجاه و شش، هفت سال گذشته. مثل باد. چوپان كدخدا بود. آخر
هم با دختر كدخدا نامزد كرد. دیگر هم ندیدمش. تا یك شب كه سر زده آمد. سیاه پارس میكرد. چراغ گیراندم و پی سیاه رفتم. دیدم افتاده
.بیرون آبادی. دستارش هم افتاده بود. موهاش آشفته بود و خاكی. لباسهاش هم پاره بود. رد خار و خاشاك هم مانده بود رو تنش
پاطاوهاش روی زمین، ردش كشید شده بود. اول نشناختمش. جوانی بلند بود. مثل دیو، چشمهاش سیاه بود و مژههاش بلند. همه
دخترهای ده هم هوا خواش بودند. ولی آن شب از لای طاولهای صورتش، چشمهاش پیدا نبود. سوخته بود استوار. از ترك لبهاش هم
خون شره كرده بود روی ریشجو و گندمیش و بعد روی خاك. بچهها را صدا كردم. چهار دست و پا گرفتیمش و كشیدیم توی اتاق. آب
زدیم به صورتش. تكان خورد. چشمهاش را هم تا نیمه باز كرد. همش صفورا صفورا میكرد. زنش بود استوار. تا صبح هم یك بند ناله
كرد. صبح یك پیاله شیر ریختم توی حلقش. خلقش سر جا آمد. گفتیم «بگو برات كجا ماندید» نگاهش به آتش بود. گفت: «اسیر شدیم
.توفان گرفتمان» با مردهای آبادی جمع شدیم رفتیم پی صفورا و ساهون
ساهون پسرش بود استوار. هر چه كردیم ردشان پیدا نشد. وقتی برگشتیم برات بهتر بود. تكیه به دیوار داده بود. گفتیم «تعریف كن
برات، صفورا كجاست؟» گفت: «پی مزار بودیم كه توفان شد، همه بودیم، همه آبادی، ملا قربان بلدمان بود». اول نسیم بود فقط، خاك
و خاشاك میغلتاند، ملاقربان، گفت: «برویم میرسیم.» رفتیم. باد بیشتر شد. كویر انگار داشت یك جا كنده میشد. تهش سرخ بود. باد
تنوره میكشید، میآمد و دانههای شن را میكوبید توی صورتمان. ملا قربان گفت: «آن جاست» و توی خاك را نشان داد. راست
میگفت: «گلدستههای مزار پیدا بود. بلند و سفید. گنبدش هم سبز بود. برق میزد. نخلها و تاكستانش هم پیدا بود. حتی سایه نخل كه
روی استخر بود را هم دیدیم. كدخدا گفت: «اطراق میكنیم. میترسم برویم و توی باد گمش كنیم». نشستیم. گرد به گرد هم. فقط
«.ملاقربان روی تختش بود
ملاقربان سال دار بوده استوار. پی مزار كه راه میافتند تخت درست میكنند و سردوش میبرندش. انگار تمام آب و غذا را هم
میدادند ملاقربان كه چشمهاش سو بگیرد و راه را گم نكند. انگار صفورا همان جا گفته بود كه میمانیم. توبه میكنیم و كنار مزار خانه
.میسازیم. ساهون را داماد میكنیم و براش كنار خانه خودمان خانه میسازیم. بچههاش را هم ما بزرگ میكنیم
خاك كه میخوابد بلند میشوند استوار. میبینند نه خبری از مزار هست. نه خبری از آب و نخل. برات میگفت: «خاك بود فقط و
خورشید كه بالای سرمان مثل طشت آتشگر گرفته بود. دستمان را هم كه سایهبان چشمهامان كردیم فقط شن دیدیم. اهل آبادی هم
چهار و دستو پا میرفتند روی تپهها و دور تا دور صحرا را میكشند. اما نبود. مزار انگار آب شده بود. ملاقربان هم گم شده بود. نه خودش
بود، نه تختش. حتم زیر خاك مانده بود و تلف شده بود. كدخدا گفت:« برمیگردیم. همان چاهای خشكمان را دوباره می كنیم. گودتر
«.میكنیم. شاید به آب برسیم
آب چاهاشان از عروسی یوسف خشك شده بود استوار. رسمشان بود خاك از كدار بالای ده میبردند و برای عروس و داماد خانه
میساختند. برات میگفت «با دو گاری رفتیم طرف كدار. ملاقربان به تبرك گلنگ اول را زد. بعدی را كدخدا زد و بعدی را من. نوبت
به یوسف رسید. تف كرد كف دستهاش و گلنگ را كشید بالای سر، زد. گلنگ گیر كرد تو خاك كدار. یوسف زور زد. در نیامد. پاش را
ستون دیوار كرد. دسته گلنگ را كشید. خاك سرخ كدار ریخت و زیرش دیوار زرد گاهگلی بیرون زد. به هم نگاه كردیم .كدخدا به
.یوسف اشاره كرد. یوسف دوباره زد. ما هم رفتیم آبادی و گلنگ آوردیم. كندیم. معلوم نبود چی هست
در كه از زیر خاك بیرون زد همه ساكت شدند. پوسیده بود. یوسف خیز گرفت و با تنه زد به در. در پرت شد وسط اتاق. بوی نا
همه جا را پر كرد. خم خانه بود انگار، یا یك هم چه چیزی. روی دیوار هم عكس شیر بود. دو شیر ایستاده در دو طرف مرد بالدار كه
حلقهای هم انگار با دست چپ گرفته بود. دور اتاق هم ردیف به ردیف خم بود. رج هم، سرش گل مهر بود. نقش همان مرد بالدار. روی
.خمها هم نقش چشمه و درخت تاك كندكاری شده بود. همان مرد بالدار هم ایستاده بود كنارشان. گفتیم: حتم گنج است. از قدیم مانده
ملاقربان نقشها را نگاه میكرد و زیر لب زمزمه میكرد. میگفت: مال كبر است. قرار شد ببریشمان ده. دو نفری دست میانداختیم به
.هم. كمر خم را میگرفتیم. و بار گاری میكردیم. یوسف جلودار شد. جار میكشید و مردم را میكشاند توی میدان آبادی. جمع شدیم
خمها را چیدیم وسط میدان، شانه به شانه. یوسف وسط میدان ایستده بود، با چماق میزد روی گیوهاش. كدخدا اشاره كرد. یوسف چماق
.را بالا برد و زد. گفتیم: «حالا سكههای زرد و سرخ میریزد پخش زمین». گردن خم پرید. بوی سركه بود انگار. یوسف دوباره زد
ترك خم از گردنش رسید تا تهش و بعد كم كم درز سیاه شد و بوی خاك و سركه دوباره بلند شد. یوسف دوباره زد. این بار خم صدا كرد
و آب پشت به پشت افتاد توی میدان. سرخ بود دومی را كدخدا شكست و سومی را من. میدان پر شده بود از آب و آب كش گرفت طرف
.چاه و بعد استخر. ملاقربان گفت: نجسی است. خاك كدار نجس است
عروسی را میگیرند. یوسف هم خانه پدرش جلش را پهن میكند. چند ماه بعد از عروسی بود كه آب استخر كم میشود استوار. بعد
چاههایشان خشك میشود ملاقربان هم سرنماز بود كه آب استخر كم میشود استوار. بعد چاههایشان خشك میشود ملاقربان هم
مال این نجسی است، ریخته توی آب و بركت آب رفته.دست به مال كبر زدهایم.نجس بوده.باید توبه كنیم. كدخدا هم انگار گفته سرنماز
میگویدباید توبه كنیم. برات میگفت: قرار شد برای پابوس برویم مزار. تعریفش را از ملاقربان شنیده بودیم. ملاقربان میگفت: من آن جا
بودم. مزار سفید است با گلدستههای بلند. غروب به غروب هم مردم جمع میشوند نماز میخوانند و نذری میدهند. میگفت: تاكستانش
چهار برابر ما انگور میداد. بزم شیرش دو برابر شده بود. مردم از دور و نزدیك میآمدند حاجت بگیرند و امام میداد. میگفت: حتی
خرهایشان را هم میآوردند برای جفت شدن. تبرك بوده. خرها دو قلو میزایدند. میگفت آب دونگی نیست. مجانی است نه گندم میدهی
نه جو. زمینش هم مال هیچ كس نیست هر جا بخواهی كشت میكنی و خانه میسازی. مردم سده هم جمع میشوند و بار و بنهشان را
جمع میكنند و پی ملاكش میگیرند استوار. برات میگفت: راست مغرب میرفتیم. فقط خاك بود و تپههای شن كه پشت هرم گرما موج
میزد. پشت به پشت شن بود. انگار روز هفتم بوده كه توفان میرسد. برات میگفت: بعد از توفان هر چه كشتیم چیزی پیدا نبود. كدخدا
گفت: «بر میگردیم» بار و بنهمان هم كه زیر خاك بود. راه برگشت را هم گم كرده بودیم. راه افتادیم. خورشید هم از روبرو میزد توی
.چشمانمان. كور شدیم. چشم بسته راه میرفتیم. لبهایمان ترك خورده بود
.دهانمان شور شده بود. اول از همه كدخدا افتاد. جلودار بود. دویدیم بالای سرش. چشمهاش باز بود. انگار ته كویر را نگاه میكرد
.نمیشد ببریمش
شده بود عین كنده سنجد. شن توی مشتش را بیرون آوردیم. ریشش را صاف كردیم. با دست هم خاك ریختیم روش. دوباره زدیم به
صحرا. سیف الله هم افتاد چالش كردیم. بعدیها را نشد. یكی یكی میافتادند. زانوهایمان قوت نداشت. هر كس هم كه میافتاد لاشخورها
امان نمیدادند چشمهاش را ببندد. فقط من مانده بودم و صفورا و ساهون. شب همان جا ماندیم. ساهون هم مرد. توی بغل صفورا. یخ
بود. همان جا چاله كندیم و گذاشتیمش توی چاله. صفورا میگفت: «كاش نمیآمدیم. لااقل توی سده قبر داشتیم، سنگ داشتیم نه
.مثل حالا بیسنگ و بیقبر.» صبح صفورا كنار خاك ساهون بود. صداش كردم. جواب نداد
.انگار خواب بود. جنگ انداخته بود توی خاك ساهون. همان جا كنار ساهون چالش كردم و راه افتادم
همان شب هم دوباره زد به كویر استوار. توی این بیست و سه، چهار سال ندیدمش. خبری هم نشنیدم. تا همین دیروز كه سركار
.جنازه را گذاشت وسط میدان و پرسید هر كس میشناسدش بیاید پاسگاه
|