« پدر من »
داوود رجبی
پدر من هفته ای یكبار ، بعضی وقتها دو سه بار من و مادرم را از خانه بیرون می كند . وقتی پدر
فریاد می كشد همسایه ها از پنجره و در خانه ها یشان سرك می كشند و منتظر می شوند تا پدر
،ما را از خانه بیرون بیاندازد .انگار فیلم تماشا می كنند . بعضی ها شان می خندند .عده ای دیگر
مادر را به هم نشان می دهند و وانمود می كنند دلشان برایمان می سوزد .یك سری هم منتظر
.هستند تا پدر دهانش را باز كند و به مادر بد و بیراه بگوید
من خجالت می كشم بنویسم پدر چه فحشهای بدی به مادر می دهد .پدر انگار تما شاگران را نمی
بیند . هر چه می خواهد یا نمی خواهد ، می گوید . نمایش هنگامی برای تماشاچیان دیدنی می شود
كه پدر از بد و بیراه گفتن خسته می شود . رنگش قرمز می شود . بخار می كند . به صورت خود
.چنگ می اندازد . فریاد می كشد و سرش را به در آهنی حیاط می كوبد .هیچ كس جلو نمی آید
هیچ كس نمی خواهد كه جلو بیاید . چون به قول مادر ، درد نكشیده است . چون اگر بیاید نمایش
تمام می شود . چون مرد نیست .مادر نمی داند خود را از چشم نا محرمها بپوشاند یا مواظب پدر
باشد كه سرش را به در آهنی حیاط نكوبد . چادر را به دندان می گیرد و سعی می كند دستهای پدر
.را بگیرد . انگار تنها مرد معركه خود اوست
پدر اما او را نمی بیند . فكر می كند به در مشت می زند . مشتها به سر و صورت مادر می خورد
. خون در چادر می دود و به آن رنگ قرمز می زند .دندان خون آلود روی زمین می افتد و صدا
می دهد .مادردرد می كشد . اما آرام گریه می كند تا كسی صدایش را نشنود . پدر روی زمین می
افتد . به خود می پیچد . گریه می كند . می سوزد و آب می شود . مادر چادر را دور او می كشد
و با دست اشك هایش را پاك می كند . پدر آرام می شود . نمایش تمام شده است . همسایه ها
.همانطور كه پیداشان شده بود غیب می شوند
انگار از اول هم نبوده اند . كوچه ساكت می شود . ضجه موره های پدربه دل آتش می زند .پدر
انگار چیزی به یادش نمی آید . از دیدن چادر خونی و صورت كبود مادر جا می خورد
و می پرسد : - صورتت چی شده ؟ كی تو رو به این روز انداخته ؟
:و مادر مثل همیشه درد را می خورد و با خنده كمرنگی جواب می دهد
! چیزی نیس . خوب میشه . بریم تو -
.پدر من یك جانباز است . مادر می گوید پدر من مرد است و باید به او افتخار كنم
.من به مادرم افتخار می كنم . چون او زن یك جانباز است
|