دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 « ...مدت ها پیش بود  »   
(Onelio Jorge Cardoso) اونلیو خورخه کاردوسو    
ترجمه : سعید حمیدیان     

اونلیو خورخه کاردوسو نویسنده ی معاصر کوبایی که هنر ویژه اش نوشتن داستان های کوتاه "  
"درباره ی زندگی کشاورزان و روستاییان است   

یک روز بعدازظهر مردی از اهالی ده من به دیدن مان آمد . همه مان مشتاق بودیم بدانیم اوضاع 
ده از چه قرار است و پدرم که سال ها پیش مستخدم دولت شده بود و نزدیک بازنشستگی اش 
:بود نخستین سوال را کرد 
« خانواده ی خیمِ تِر حالشان خوب است ؟ کشت و کارشان چه طور است ؟ » 
 تعریفی ندارد ، دون برولیو . مثل این که زمینشان از معامله ای که با آن می کنند دل خوشی » 
«.ندارد 
زن بابام ، پیرزنی که خیلی به خودش می رسید ، طوری نگاه کرد که انگار می خواهد چیزی 
از نظرش محو نشود ؛ بعد رفت طرف شیشه ی شربت اش و شروع کرد به کند و کاو روی 
:نوشته های بر چسب . پدر که به سوال اش فکر می کرد سری تکان داد 
« .بابام برای خوب شدن محصول زحمتی به خودش نمی داد  » 
من نزدیک در ایستاده بودم و می خواستم بروم بیرون که چیزی به خاطرم رسید ، ایستادم و از 
:مردک دهاتی پرسیدم 
« سوزانا هنوز آن جا است ، نه ؟ » 
قبل از این که او لب به جواب باز کند ، زن بابا سگرمه درهم کشید و چنان تند نگاه ام کرد که 
.گویی نمی خواست متوجه بشوم . ولی من قضیه را حدس زده بودم 
«. خبر ندارید ؟ سوزانا یک سال است که مرده » 
نه ، نمرده !» از شنیدن خبر سر جایم خشک شدم . گویی هنوز فرصت بود که از ضربه » 
بگریزم ، ادامه دادم « باور نمی کنم » ولی پدرم حرف ام را برید 
« می خواستی تا قیامت زنده باشه ، پسر ؟ » 
به سادگی گفتم : « آره » ؛ و از این که نظر زن بابا را راجع به موضوع بخواهم ، لذت 
.دردآلودی حس کردم : پیرتر از آن شده بود که دیگر اختیاردار خانه باشد 
« مانوئلا ، تو چه فکر می کنی ؟ » 
نظری ابراز نکرد ، چیزی نگفت و حتی چشم از بر چسب شیشه بر نداشت . من متوجه برق 
اضطرابی در صورت پدرم شدم . می ترسید وضع یک باره خراب شود . از آن جا که مانوئلا 
جوابی نداد من رو به مردک کردم و دیدم که یک دستمال لیمو از محصولات ده من روی میز 
.گذاشته 
« چطور فهمیدی که مرده ؟ وقت مردن دیدیش ؟ » 
«پدر زد زیر خنده : « عجب سوال احمقانه ای ؛ به خیالت یکی از کس و کارهای زنه است؟ 
خنده را برید ، مضطرب شد و برای این که به خود اطمینان بدهد که دست اش رو نشده لبخند 
.ناهنجاری زد . اما من سوال اش را نشنیده گرفتم و مردک حرکتی نکرد 
.زن بابا هم چنان به شیشه خیره شده بود و آن را در دست های چروکیده اش می گرداند 
« ...ولی دون برولیو ، حقیقت این است که من دیدم  » 
:پدر پرسید : چه چیز را دیدی ؟ » و مرد پاسخ داد 
این درست که من فامیل یا حتی دوست سوزانا نبودم و و هیچ وقت هم پیشش زندگی نکرده ام » 
«.، ولی ، عجب این که مردن اش را به چشم خودم دیدم 
فورن به زن بابا نگاه کردم ، به این امید که این حرف را به خود گرفته باشد ، ولی او   عکس 
:العملی بروز نداد . فقط به جلو خم شد  ،شیشه شربت را روی میز گذاشت و به پدر گفت 
« .این شربت باید کار خودش را بکند » 
پدر ظاهرن می خواست چیزی بگوید ، ولی من خوش نداشتم که از موضوع دور بشویم ، و با 
:خونسردی و تعمد به نحوی که زن بابا پاسخ را بشنود ، پرسیدم 
« ببینم ، سوزانا از گرسنگی یا اتفاقی مرد ؟ » 
«. اتفاقی در کار نبود . از گرسنگی ای که توی خانه سوزانا وجود داشت باید خبر داشته باشید » 
« حتی یک مشت برنج هم نداشت که بخورد ؟ » 
.این بار دیگر حرف ام اثر کرد ، ضربه را به همان جای زن بابا که می خواستم زده بودم 
پیش از این که مردک جواب بدهد زن بابا به طرف ام بر گشت و چشمان مایوس اش را به من 
دوخت . زل زد و با تمام دردی که آدم پیر و مریض و بغض کرده ای حس می کند خود را 
عقب کشید ؛ متوجه شدم که پدرم روی صندلی به خودش می پیچد . بدون این که زن اش حرفی 
بزند زبان او را می فهمید . عاقبت زن بابا از آن جا که نگاه اش چیزی را نرساند ، توی لاک 
:خودش خزید. منتظر بودیم ببینیم مهمان چه می گوید 

 پیرزن بیچاره شده بود فقط پوست و استخوان یا بی غذا می ماند یا غذای کافی نمی دید . بچه » 
های زیادی داشت که همه شان پسر بودند . هر کدام شان تا از آب و نم در می آمدند می رفتند 
دنبال کار خودشان ، حتی توی شانزده سالگی . برنج که سهل است : اگر آب هم گیر می آورد 
که بخورد راضی بود . آدم از مردن توی آن خانه هم می ترسد. ولی ملاحظه کنید ، سوزانا هیچ 
وقت پسرهایش را مقصر ندانست . همیشه می گفت آن ها خیلی دورند و خودشان به اندازه ی 
«.کافی مشکل و درد سر دارند 
در این جا زن بابا سرش را پایین انداخت . تقریبن حتم داشتم که کارد به استخوانش رسیده ولی 
:می خواستم کاملن مطمئن بشوم ، و پا فشاری کردم 
« فکر نمی کنی یک مشت برنج وضع را به کلی عوض می کرد ؟ » 
زن بابا سیخ شد و من امیدوار بودم که از ته دل از کاری که یک وقتی کرده بود پشیمان شده 
باشد . هنگامی از این موضوع اطمینان پیدا کردم که صدایش ، یعنی تنها چیزی که برایش مانده 
بود ، نیروی دیرین خودش را پیدا کرد . موفق شد توجه کامل پدر و حضور ذهن آمیخته به 
:سکوت مهمان را جلب کند و بگوید 
« .سوزانا دزد بود  » 
 چرا این حرف را می زنی مانوئلا ؟ هر دوی ما این را خوب می دانیم . ولی فکر نمی کنی » 
«دزدی ، تنها شانس او برای نجات از گرسنگی بود ؟ 
رو در رو ایستادیم . پدر درمانده و مایوس نگاه ام کرد . نگاه خیره اش را به یک طرف 
صورت ام حس کردم ولی من فقط متوجه حمله به زن بابا بودم و بس ، و کمر به جنگ می 
بستم . سرانجام وقت جرو بحث روی موضوعاتی که بخشی از جار و جنجال های تمام نشدنی 
.و هر روزمان را تشکیل می داد ، رسیده بود 
هیچ کس نباید دزدی کند ، سوزانا سزای عمل اش را دید و توهم به زودی جزای کله شقی » 
«.خودت را می بینی 
ولی تو همین حالا به کیفر اعمال ات می رسی . ماتوئلا ، فکر نمی کنی بهتر بود یازده سال » 
«پیش می گذاشتی سوزانا یک مشت برنج زیر بلوزش قایم کند ؟ 
این حرف به زعم پدرم بیش از حدی بود که همیشه باید رعایت می کردم و گنده تر از آن بود 
.که زن بابا ، با چشم و جسم دردناک اش ، بتواند تحمل کند . بلند شد ، سر تا پایش می لرزید 
پدر گفت : « خدا ذلیلت کند که این حرف را زدی ! » و به طرف زن بابا که روی پابند نبود 
.رفت . حالت صورت زن بابا تغییر کرد و دست اش را بالا آورد و روی سینه گذاشت 
« !مواظب باش مانوئلا ، تکیه ات را بده به من  » 
مانوئلا سرفه کرد ، به جلو خم شد و دچار تشنج شد . به زور به پدرم حالی کرد که ببردش به 
اتاق خودش . پدر نمی توانست چشم از او بردارد . با نگرانی تمام ، در حالی که زیر بار بدن 
.نحیف مانوئلا خم شده بود او را بیرون برد 
،من به مهمان نگاه کردم ؛ با وجود نظر بی طرفانه و احترام آمیزی که نسبت به ما وقع داشت 
عقیده اش را خواندم ، عقیده ای که او و هر کس دیگر که ما را در ده می شناخت، داشت . مثل 
«.این که می گفت : « شما همیشه آدم های سختگیری بوده اید 
از کاری که صورت داده بودم به طرز عجیبی آشفته بودم . به سوزانا می اندیشیدم ، و بی آن 
که بخواهم چهره ی مهربان اش را می دیدم که رفتار مرا نکوهش می کرد ، و از این که آن 
طور بار آمده بودم غمگین می شد . بعد صدای قدم های شتابناک پدر را که بر می گشت شنیدم 
.و پیه ی یک سلسله ایراد و اشتلم را به تنم مالیدم . یک بار دیگر از دست ام کفری شده بود 
حالت پدری را داشت که می خواسته پسرش را بکشد ولی تنها موفق شده که چهره اش را سرخ 
.کند 
ولی هیچ یک از این چیزها رخ نداد . صدایش را شنیدم که روی جا رختی مضطربانه به دنبال 
:عصایش کورمال کورمال می کرد . به طرف اش برگشتم 
« چه شده ؟ » 
 تو این جا باش ؛ من به دنبال دکتر می روم . » و در حالی که از ترس دستپاچه شده بود » 
بیرون رفت ، بی آن که حتی یک کلمه درباره ی بدرفتاری من حرف بزند . کار بیخ پیدا کرده 
بود : این را تشخیص دادم و با حالت عصبی ، به طرف اتاق مانوئلا نگاه کردم ، ولی در بسته 
بود . حتم داشتم که زن بابا دارد می میرد . پدر ، مانوئلا را آن قدر زیر نظر داشت که حتی می 
:دانست کی وقت مردن اش می رسد . نمی دانستم چه بکنم 
فکر کردن مرا از تنگنائی به تنگنای دیگر می انداخت . با همه ی این ها فکر می کردم عالی 
.ترین تنبیه من این بود که مانوئلا شهید بمیرد و از من پیش ببرد 
باز به سوزانا اندیشیدم . این بار دیدم اش که داشت گریه می کرد و برنج از لای بلوزش می 
.ریخت روی کپه ای که بین کفش های او و کفش های گرانقیمت زن بابا درست شده بود 
بالاخره کنار در روی زمین نشستم تا هیچ چیز از چشم ام دور نماند . دقایق گاهی تند  می 
گذشت و زمانی کش می آمد . عاقبت صدای نزدیک شدن قدم هایی را شنیدم ؛ به دور و برم 
،نگاه کردم و دکتر را همراه پدرم دیدم . پدر آمد بالا ، در را باز کرد دکتر را هدایت کرد 
خودش هم رفت تو و در را بست . دقایق باز می گذشت ، و این بار منظم تر ، مرد دهاتی از 
پشت من رد شد و بعد با کلاه از توی حیاط برگشت . سرانجام متوجه شدم دکتر رفته و پدر رو 
.به رویم ایستاده 
گفت : « بیا ببینم » و راه افتاد ، من هم به دنبال اش . در آشپزخانه ایستادیم . در حالیکه نومیدانه 
.راهی برای شناختن من می جست ، توی چشم هایم نگاه کرد ؛ کمک اش نکردم 
«!گفت : « نمی بینی دارد می میرد  
.در حالی که از افکار خودش رم کرده بود ، سراپایش را وارسی کرد . نمی دانستم چه بگویم 
ظرف یک لحظه زندگی هر دومان را نجات داده بودم ، مشاجراتی که با مانوئلا داشتم ، نفرتی 
که حس می کردم ، و دوباره آن دست ها را دیدم ، که می لرزید و بلوز را می کشید ، و برنج 
.می ریخت روی کفش ها 
«!پدر با تشر گفت : « برو ببینش و بگذار بداند که پیشش هستی 
بی اراده همان کار را کردم . چرخیدم و رفتم بیرون . سر راه اتاق خواب ، مردک دهاتی را 
دیدم . توی خودش بود ، ولی حضورش در آن جا که ایستاده بود واقعیتی بود ، مثل یک مجسمه 
.، مثل آدمی از دنیای دیگر ،  ناگهان حس کردم که از ایستادن در آن جا منظوری دارد 
،دستگیره را چرخاندم و رفتم داخل . اتاق گویی پیش چشم ام گسترش پیدا می کرد . اشیایش 
تختخواب ، عکس ها ، بوی شربت ، بوی تند شربتی که تازه خورده بود هنوز در فضا ایستاده 
.بود 
کم کم نگاه اش کردم . زیر ملافه دراز کشیده بود ، از پا تا سینه اش را برانداز کردم . سینه اش 
: این جا آدم می دید که او چه تقلایی برای زنده ماندن می کند نفس را که فرو می برد ، ملافه 
بالا می آمد . بعد همان طور می ماند ، گویی ریه اش دیگر احتیاج به هوا نداشت ، ولی بعد فرو 
.ریخت ، مثل این که تا ابد فروکش کرده بود ، و باز بالا آمد ، آهسته و نامنظم بالا می آمد 
می خواستم بزنم بیرون ، که با تقلای زیاد به تته پته پرداخت . نفهمیدم چه می گفت ، ولی 
:سرانجام صدایش را بطور مشخص شنیدم که پرسید 
« چه می شد اگر سوزانا هیچ وقت وجود نمی داشت ؟ » 
«!گفتم : « نمی دانم 
گفت : « من می دانم ، » و یک باره احساس راحت کرد ، نفس اش عمیق و ذهن اش روشن شد 
. « وضع طور دیگری می شد ، یک زندگی دیگر . » 
:چشم اش را باز کرد و نگاهی به بالا انداخت 
« یادت هست چطور شد ؟ » 
 آره ، یادم هست » این حرف را با تشر زدم چون نه او و نه من هیچ وقت گمان چنین لحظه » 
.و حالتی را نمی کردیم 
« لزومی نداشت که این کار را بکنم ، داشت ؟ » 
 البته که نداشت ! تو از فرط کینه این کار را کردی . هیچ وقت نمی توانستی تصور کنی که » 
«گریه ی ناشی از خجالت یک زن چهل ساله یعنی چه ! حالت صورتش یادت هست ؟ 
وقتی صحبت می کردم نمی توانستم جلوی عصبانیت خودم را بگیرم . با هیجان به جلو خم شده 
بودم ، ولی مثل این که او متوجه نبود . اطمینان نداشتم که تا چند لحظه ی دیگر زنده بماند و 
شاید در آن حال دیگر چیزی قادر نبود او را برنجاند . به هر حال طوری به صحبت ادامه داد 
.که گویی حرف مرا نشنیده 
یادم نیست که سوزانا چطوری بود . در این لحظه ی خاص من به تو نگاه می کردم » 
« شنیدم که گریه می کردم ولی من می خواستم ببینم تو چه عکس العملی نشان می دهی  
«. به زودی دستگیرت خواهد شد  » 
«. تو آتشی شده بودی » 
«. بدتر از آن بودم  » 
«. حالا یادم می آید  » 
 ولی باید خوب بدانی که وقتی بچه بودم با بچه ی کوچک سوزانا هم - شیر بودم . او مادر من » 
«.بود و دست کم از وقتی که خودم را شناختم مادرم شده بود 
این جا دیگر چیزی نگفت . فقط سرش را جلو آورد تا به من نگاه کند و ـ باید بگویم که لحنی 
:مهربان داشت ، خیلی ساده پرسید 
« گوش می دهی ؟ » 
:با اشاره سر جواب مثبت دادم و او با لحنی که هیچ وقت از او نشنیده بودم ادامه داد 
... من پیش از مادرت آمده بودم . سر یک هوس اوضاع به کلی عوض شد » 
...توی مزرعه پدر بزرگ ات بود ، توی مزرعه ... پدر تو پسر خانه بود و من کلفت بودم 
هر دو جوان بودیم و چمنزار درندشت دور و برمان . بهار بود و جانورها در کار جفتگیری 
... رفتیم پشت پرچین ... او نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و من هم  نمی دانستم چه طور 
جلوش را بگیرم . نتیجه این شد که مادرم مجبور شد چمدان اش را ببندد و پدر بزرگ ات عذر 
ما را خواست ... اول مادرم رفت ... آن ها نمی خواستند کسی همراه اش برود ... ولی من به 
فکر او نبودم ... به بچه ای فکر می کردم که ممکن بود پیدا کرده باشم. بعد پدر بزرگ ات 
یک روز آمد تا از بچه بپرسد ... دوباره همان آش و همان کاسه ، همان طوری که حدس می زنی 
«...اما من همه اش حکم یک بازیچه ی پوچ و بغل خواب را داشتم، بی ثمر و عقیم 

از صحبت باز ایستاد و به نظر آمد که متلاشی شده . حال اش به نحو عجیبی تغییر کرد و من 
یقین پیدا کردم که دیگر هرگز حرف نخواهد زد . داشتم به آهستگی بر می گشتم که بروم که 
.دیدم دست اش از زیر ملافه بالا آمد ؛ سرجایم ایستادم 
«. می بینی ؟ من یک ذره به مادرت شباهت ندارم ، نگاه کن » 
به تصویر روی دیوار نگاه کردم . راست می گفت ، شبیه هم نبودند . گردن مادر من برای 
.مروارید ساخته شده بود ، از همان گردن هایی که گردن بند مروارید را تداعی می کنند 
مانوئلا اصلن گردن نداشت . به علاوه حالت عکس مثل همان حالتی بود که گاهی پدرم ، وقتی 
مانوئلا به خانه ی ما نیامده بود ، داشت . او این طور نبود ؛ حتی در بستر مرگ هم روی 
.پیشانی اش خطوطی نقش بسته بود که از یک عمر زحمت کارهای خانه حکایت می کرد 
« مادر تو به اندازه ی پدرت اجتماعی بود ... آن ها ازدواج کردند و تو آمدی ... مادرت سر زا 
رفت . من جایی دیگر بودم و خبری از این موضوع نداشتم ... سوزانا پیش از آن برای کلفتی 
به خانه آمده بود ... یک بچه ی چند ماهه داشت و پستان های پر شیر . پدرت بعدن مرا دید و 
به خانه بر گرداند ... خوب ، غیر از آن چه چیزی می خواستم ؟ ولی اشتباه  نکن » این حرف 
را مأیوسانه زد و ناگهان در حالی که می کوشید باگاه بی قرارش در من نفوذ کند ، گفت : « من 
«!همیشه همان طور بوده ام که هستم ، دانیل : یک تکه آشغال خشک و بی ارزش 
این بار دیگر به کلی مضمحل شد و ساعدش از پهلو به روی ملافه افتاد . بی اختیار شروع به 
.شمارش کردم . یک ، دو ، ده ، بیست و دو ، تا آن جا که دیگر نمی شد ادامه داد 
***
همه جا ، حتی توی حیاط ، پر از صندلی بود و بوی مسحور کننده ی گل سرخ . همهمه ی اعصاب کش مردم که می کوشیدند صدایشان را پایین بیاورند ، مرا احاطه کرده بود . مرد روستایی شب پیش ما مانده بود به نظر می ریسد که این جا و آن جا پادویی کرده ولی دلخور یا خسته به نظر نمی آمد . فقط ایستاده بود و سیگار دود می کرد . بالاترها از کنارش رد می شدند ،و در حالی که نگاه شان به دنبال طرف صحبت می گشت ، با گوشه ی چشم او را می راندند ...ولی او به آن ها اعتنایی نداشت افکار جدی را کنار گذاشته بودم سرگرم پاییدن او بودم ، ولی یک سوال را نمی توانستم از یاد «ببرم : « چرا مانوئلا در آن لحظه نگاه اش فقط متوجه من بود و به سوزانا نگاه نمی کرد ؟ داشتم می کوشیدم این معما را حل کنم که دیدم پدر نزدیک می شود از ساعت شش روز پیش آن قدر تغییر کرده بود که به زور می شد شناخت اش . یک صندلی را جلو کشید و کنارم نشست ؛ :با عبارات بی هدف شروع به صحبت کرد مانوئلا هیچوقت نمی خواست کسی بداند ... تو می دانی زنی که از خودش بچه ای ندارد » ،چطوری ست . » خاموش شد و قبل از این که دوباره شروع کند مدتی فروتنانه به تابوت شمع ها و چیزهایی دیگر نگاه کرد : « از همان روز اولی که مانوئلا فهمید سوزانا دست دزدی دارد ... من نتوانستم بیرون اش کنم و مانوئلا هم از من نخواست . بعدها بود ، وقتی که فهمید تو هیچ وقت با او سرسازش نداری . همیشه دلت می خواست پیش سوزانا باشی . موضوعی :هست مرد فکر می کند . که احتیاج فراوان به بچه دارد ولی زن از آن هم بیش تر نسبت به بچه احساس احتیاج می کند . این فکر به طور ناگهانی به ذهن اش خطور کرد : فکر می کرد اگر تو جنبه ی بد سوزانا را ببینی ، درست می شود ... بچه نداشتن ، او را به این فکر واداشت ! آن وقت بود که اوضاع به هم خورد ؛ مانوئلا سرشب تا صبح به خاطر کاری که کرده بود اشک «.می ریخت پدر ساکت شد و من نمی دانستم چه بگویم و چه بکنم . سرم را به این طرف و آن طرف می گرداندم . می خواستم دزدکی و بودن این که با کسی مواجه بشوم ، فرار کنم . ولی تنها چیزی که حتم دارم این است که اگر فرار کنم ، هر چه باشد دیگر حرف سوزانا را هم نخواهم زد ، و .هر جا باشم به مانوئلا فکر می کنم و دل ام می خواهد او را بیش تر بشناسم مرجع : سخن – دوره ی 21 – شماره ی 8 و 9 – اسفند و فروردین 1351

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی