بهاره خلیقی نقاش - داستان نویس متولد :1355 - تهران كارشناس رشته ی نقاشی از دانشکده ی هنرهای زیبا در حال حاضر سرگرم تدريس در زمينه ی نقاشی به صورت تخصصی |
|
" نامه برگرفته از مجموعه داستان آماده ی چاپ " منطقه ی صفر.خرده ریزهای پراکنده ی کف اتاق . دو تا لیوان با مایع خشکیده ای درون اش کنار بخاری . تکه بیسکویت خشک شده که حالا می شود گفت بیشترش سهم حشرات اتاق شده است دستمال کاغذی های مچاله ای که کنار بخاری افتاده اند . بازتاب خرده آینه های کنار میز . چهره ی مسخره ی آن شب یا به قول خودت افسانه ای آن شب را تکمیل می کند دسته کلید کف دست عرق کرده ام می سوزد . هنوز هوای اتاق بوی آن شب را با خود .دارد و حضوری محو را از حسی وحشی و گسیخته بر تمام اشیاء می توانم ببینم پیش از این که در چهار تاق باز شود و چراغ همه جا را روشن کند ، می دانستم همه چیز . را دست نخورده گذاشته ای آلبوم کودکی هایمان یک ور کنار پایه ی صندلی فلزی گوشه ی اتاق افتاده است و من و تو دست در گردن هم با آن موهای بافته و روبان های هم رنگ سفید و سارافن سورمه ای .توردار ، سر و ته به خاطرات خاک خورده تلنگر می زنیم چرا آلبوم را با خودت نبردی ؟ .تو هیچ مخالفتی را قبول نکردی . بعد از آن هم هر بار که تلفن زدی جای بحثی نمانده بود بعد هم که دیگر خبری از تو نشد ، مادر خیره ماند به دیوار و دیگر حرف نزد. نگاه غضب آلود پدر به دنبال مقصر می گشت و من که نیمه ی دیگر تو بودم غضب شده ی .فامیل شدم .خشمی خام که بهانه ای برای طغیان می خواست طعمه ای جز من پیدا نکرده بود یادم هست از انزوای اجباری می گفتی و گفتی که جواب مثبت دادن به او که همکارت بود .برای ات آسان تر از اختراع دلایل برای بقیه بود کاج های نقره ای حیاط مادر را باد به شدت تکان می داد و تو از تعصب خشک ، فرضیه می بافتی . گلوله ی بافتنی قل خورد روی قالی و تو لبخند محوی زدی و گفتی : می دانی .حواس پنج گانه مخل حقیقت اند این ها هنوز و هر روز مثل فیلمی درهم و برهم و آشفته و پس و پیش در مغزم نمایش داده می شوند و دیوانه وار به خیابان می کشندم . به همان آپارتمان سوت و کور خیابان .ششم می گفتی نترس در این آپارتمان توحشی پنهان زنده است که جامعه ی بشری را نفی می کند . حدس می زدی واحد طبقه ی پایین گلوی پدر خویش را بریده و در یک بعد از ظهر پاییزی برایت قهوه ای درست کرده که نظیرش را تا آن زمان نخورده ای بعد از تعجب .من قهقهه سر می دادی آن شب که سراسیمه آمدی و گفتی کاری جز رفتن از این جا برایت باقی نمانده فهمیدیم که موضوع دیگری در میان است .گفته بودی شاید ماه عسل اسم اش را بگذاریم . ما هیچ کدام قضیه ی ماه عسل توی کت مان نرفت ، سیاوش و خسرو خیلی پی گیر شدند ، چیز های آشفته ای که می شنیدیم هیچ کدام شان این پازل را تکمیل نمی کرد . خسرو شنیده ،بود که کارهای مخفیانه ای که می کنید ، رفت و آمد های بی موقع و بی نام و نشان خطر ناک تر از آن بود که ما بتوانیم با یک توضیح مختصر چیزی از آن سر در بیاوریم . خسرو همه ی این ها را بعد از رفتن ات گفت و تاکید کرد که زیاد پاپی این قضیه نباید .بشویم منزل کردن در این محله و منطقه ی سوت و کور . نامعلوم بودن شغل ات و عاقبت پیدا .شدن سرو کله ی همکارت که ناگهان شوهرت شده بود چرا نمی توانم تمام گذشته را کنار هم بچینم . نمی خواهم با نوشتن این ها وضعیت ات را بدتر کنم یاعذاب ات بدهم ، اما تو توضیح زیادی به من بدهکاری ، به خاطر تمام خاطرات بچه گی ، به خاطر روزهای که کنار بی کسی هایمان گذراندیم ، به خاطر تمام دوست داشتن ات و به خاطر این اعتماد کوچک . می خواهم از زبان خودت بشنوم ، می خواهم صدای نازک ات را دوباره بشنوم ، می خواهم ببینم ات حتی در این وضع ، تو همانی برای من ، همان خواهر تخسی که همیشه دنبال بحث و جدل بود . حتی درست که نگاه می کنم لوازم این آپارتمان هم غیر معمولی به نظر می رسد . کشوی کابینت ها پر از . دارو و وسایل زخم بندی است چه وحشتی میان این آشپزخانه ی کوچک جا خوش کرده است . قلب نازک تو که دنبال ذات حقیقت می دوید میان این وحشت گنگ چه می کرده ؟ طاقت ام تمام شده ، می دانی با این دسته کلید چه بر سرم آوردی ؟ می دانی چند بار بی قراری مرابه این آپارتمان کشانده ؟ پتویی را که جلوی بخاری پهن کرده بودی را به حمام بردم . حجم کوچک حمام به شکل .اندوهناکی پر از کاغذهای سوخته بود فکر می کردی چقدر توانایی تحمل این فضا را دارم . بی اختیار گریه می کردم . احساس .ام را می فهمی ؟ روی زمین نشسته بودم و زار می زدم فضای این آپارتمان در ابهام و هراسی گنگ فرو رفته که هر چه تلاش می کنم بفهمم بیش .تر گیج می شوم ووحشت زده از وقتی رفتی و غیب ات زد. از همان وقت که همه چیز قطع شد . چند سال گذشته ؟ این خاکی که لایه ی قطوری روی میز درست کرده چند ساله است ؟ وقتی هراسان آمدی و کلید را در کف دست ام گذاشتی چطور فکر می کردی ؟ فکر می کردی من چه کاری می توانم بکنم . منی که از حرف هایت چیزی سر در نمی آوردم میان این آشوبی که درون اش بودی چه چیزی را باید کشف می کردم ؟ این پارکت تکه تکه ی چوبی . سی و چهار پله ی پلکان . نرده ی قدیمی با رنگ خفه اش .و دستگیره ی فلزی سرد در انتها .همه ی این اشیاء هنوز واقعیت را از دست نداده اند این جا همه چیز حرف می زند اما توانایی فهمیدن شان را ندارم . کلید را اشتباهی به دست .ام داده بودی . من نمی فهمیدم درک این فضا خارج از توان من بود . برای فهمیدن تان چیزی شبیه پوست انداختن یا جان کندن لازم بود که من فرصت و توان اش را نداشتم . زندگی ساده ی من با .ماجراجویی های مخفیانه ی تو از دو روی سکه هم بیش تر فاصله داشت نهایت فکر های من در خلوت غروب عصر های پنجشنبه بود که سیاوش بچه ها را می برد سینما و بعد شام و تفریح . این برنامه را هم به اجبار برایشان طراحی کرده بودم تا هم .بچه ها کمی با پدرشان باشند و هم خودم کمی خلوت کرده باشم وقتی هم که می رفتند تا دو ساعت رسیدگی به امور خانه و بچه ها ادامه داشت . بعد عرق کرده و خسته چای درست می کردم و توی همان ایوان قدیمی که عروسک بازی می کردیم ، حصیرقدیمی را پهن می کردم و کتاب هایی را که در طول ماه ها فقط خریداری .شده بود را می آوردم ، می چیدم دورم وقتی هم که می خواندم ذهن ام آنقدر پریشان بود که مطالب و موضوع کتاب را اصلا نمی فهمیدم . گاهی نگاهی به مجله ها ی خیاطی و بافتنی می انداختم و حساب و کتاب می کردم که این رنگ و آن مدل به سام می آید یا سارا و تمام وقتی را که به خودم اختصاص داده بودم دوباره صرف فکر کردن به کارهای نیمه تمام یا ناکرده ای می شد که فکر می .کردم انجام دادن شان لازم است نزدیک غروب هم فکر ناها ر فردای بچه ها و سیاوش راحت ام نمی گذاشت و تقلا دوباره .شروع می شد و تا آخر شب ادامه پیدا می کرد پنج شنبه ها از همیشه برایم دردناک تر و غیر قابل تحمل تر شده بود با این برنامه ای که برایشان ریخته بودم . گاهی دل ام می خواست همراه شان بروم و کمی خوش باشم اما فکر این که باز هم باید به عنوان مادر و همسر ابراز وجود کنم خشمی درون ام ایجاد می کرد که دوباره ترجیح می دادم روی حرف ام بمانم و هم چنان فکر کنم پنجشنبه ها .مخصوص خودم است می بینی این کارهای تکراری تمام زندگی و فکر من است . همیشه می خواستم خانواده ی گرم و کوچکی داشته باشم ، به دور از تمام جریانات . بعد از جریان عمو کسرا از تمام روزنامه ها می ترسیدم . از همون بچه گی که سر در نمی آوردیم چی شد که عمو کسرا گم شد و بعد خبر دادند که مرده همون موقع که همه گریه می کردند و سیاه نمی پوشیدند و حجله سر کوچه نمی گذاشتند . از همون وقت از اتاق عمو و تما م کتاب ها ترسیدم . از تمام روزنامه ها بدم می آمد . از اشک و نگرانی وحشت داشتم . دوست داشتم خانواده ی کوچک خودم همیشه شاد و خوشحال باشند . می توانی درک ام کنی ؟ فراموش کرده بودی یا از روی عمد به هیچ کس اطلاع ندادی ؟ آن روز لعنتی که تیر خورده بودی ولی نه آن اندازه که نتوانی بدوی و خود را در پناه دیواری پنهان نسازی . بهت زده و وحشت کرده با پایی که خون چکان بود پیدایت کرده بوده . میان خاکروبه ها ی پشت یک ساختمان متروکه . دستور سربه نیست کردن ات را با خودش تکرار می کرده و سعی می کرده به چشمان ات و لرزی که بدن ات را تکان می .داده نگاه نکند خسته و واخورده و خشمگین بودی . شوهرت که همان همکار وفادار سازمان تان بود .وفادارانه به کارش عمل کرده بود اما توانایی تمام کردن اش را نداشت خسرو فهمیده بود نام ات را جزو مهره های سوخته رد کرده بودند . حسابی خودش را درگیر پیدا کردن ات کرده بود . نمی دانی چه روزهایی را گذراندیم . از هر راهی که به ذهن اش می رسید نقبی می زد تا از تو خبر تازه ای پیدا کند . از دوستان سابق ات از نام کسانی که هراز گاهی از دهن ات می پرید . بعد یک روز آشفته وبه هم ریخته آمد خانه ی ما ، صبر کرد تا سیاوش از سر کار آمد خانه ، تا صبح یا سیگار کشیدند یا توی اتاق راه .رفتند یا حرف زدند دیگر تاریخ مصرف ات تمام شده بود و ماموریت دونفره ی شما ابتدا حذف تو و بعد .تغییر مکان تمام افراد به پاریس بوده .این ها را بعد ها خسرو برایم گفت . آن شب اصل موضوع را از من پنهان کرده بودند ،گفت که چطور ردت را گرفته تا به جای زندگی در کنار ساحل میان نخل های پر خرما .از خانه های بدنام ترکیه پیدایت کرده است آن هم با آن وضعی که داشتی همکارت ، همان شوهر نمای ناتوان ات این بار هم کار ناتمام اش را با شرافت سازمانی .اش به پایان رسانده بود قلب ام درد می کند . نازنین ، خواهرم چه برتو گذشت وقتی من در گوشه ی دنج خانه ام .غصه ی روزهای بی کسی ام را می خوردم خسرو با چشم های ورم کرده و بغض تلخی که داشت با چه حسرتی نام تو را می آورد و .هق هق امان اش را می برید میان دست اش عکس دخترکی مچاله بود غرق در فراموشی .همه گریه می کردیم .خسرو .بلند بلند گریه می کرد .بچه ها هم گریه کردند از آن روزبوته های رز میان باغچه دیگر به خاک اعتماد نکردند . این جا غبار زردی .همه جا پاشیده است .می دانم نامه ام را بی جواب می گذاری . می دانم دیگر نخواهی آمد |
داستانی بی نامبهاره خلیقی |
قسمت اول از داستانی بی نامرياست دادگاه نظامی با سرهنگ والا بود آدمی کم جثه ٬ بی مو ٬ با ريش بزی در صورتی استخوانی و بی احساس که هميشه لبخند محوی چاشنی نيش های گزنده اش بود .او و دستيارانش که جمعا از پنج نفر تجاوز نمی کردند در شروع و ختم کردن اين چنين محاکماتی استاد بودند . آنها به اصل موضوع در چند جمله پرداختند ووقت دادگاه را بيش از بيست دقيقه نگرفتند فقط می دانستيم که هر سه همزمان دستگير شده ايم و هر کداممان را توی يک جیپ انداخته بودند و يکراست برده بودند دفتر پادگان توی دفتر پادگان جز گروهبان رازی کس ديگری نبود . رو به پنجره نشسته بود و پاها را لبه ی هره گذاشته بود هنوز جای لگدی که به پهلو ام خورده بود تير می کشيد . عينک رضا شکسته بود ٬ تکه ای شيشه صورتش را بريده بود و خون شره کرده بود روی پيراهن . با حميد نگاهی رد و بدل کرديم چيزی دستگیرم نشد گروهبان رازی آروغ بلند و کشداری زد ٬ پاها را برداشت و ايستاد عرق يقه ی پيراهن نظامی اش را خيس کرده بود و بوی تند پياز و عرق توی هوا پيچيده بود .نفسم داغ بود و پره های بينی ام را می سوزاند . سحر نشده حنان گفته بود : تنت مثل تنور داغه علی ٬ نفس آدمو می گيره . و بعد خزيده بود طرف کوزه جرعه های آب از کنار لبش سرريز می شد می ريخت زير گردن و سر می خورد روی سينه و قطره قطره می ريخت در چاله ی ناف و خط های کشاله ی ران و محو می شد . توی تاريک روشن سحر شبيه زنان اسطوره ای شده بود . نه ٬ ديگر آن دختر کولی سياه چرده ی آب فروش نبود توی آغوش تاريکی . می درخشيد توی تاريک روشن بی اختيار خودم را قلاب کرده بودم دور بدنش و عميق بوئيده بودمش از سوزش صورتم به خودم آمدم مرتيکه ی قر .........جوابمو بده- نشنيده بودم چی پرسيده بود . توی سرم پر از صدای موج و باد بود . از جواب ندادنم مثل جرقه آتش گرفته بود و با قد کوتاه و خپله اش بالا و پايين می پريد و فحش می داد و می کوبيد توی صورت رضا و حميد و من بعد فرياد کشيد لباساتونو در بياريد مادر ج..........ها- بازوام خورد به شکم سربازی که پشت سرم ايستاده بود . با قنداق اسلحه کوبيد به کتف راستم که پرت شدم روی ميز تمام لباسها را که در آورديم مثل اينکه فاتح شده باشد ٬ نگاه چسبناکی به سرتاپامان انداخت و نيشش باز شد چند دست لباس کثيف و پاره پرت کرد طرفمون و فرياد کشيد سرباز ! انفرادی-قسمت دوم از داستان بی نامزمستان آغاز شده است ٬ و من خود را در نقطه ای می بينم که هيچ مصاحبتی توجه ام را به خود جلب نمی کند زندانيان يکنواخت ٬ حرفهای تکراری شان تمام شده است و مدتی است که سکوت در جمع شان تنها صدايی است که شنيده می شود وضعيت بهداشتی بندها تقريبا يک شکل است . نزديک چهار ماه است که به زندان عمومی منتقل شده ام . از رضا و حميد خبری ندارم . خاطره ی حنان در مغزم چرخ می خورد و هر روز کم رنگ تر می شود . کاهش وزن شديدی پيدا کرده ام . دست راستم تقريبا از شکل طبيعی خارج شده و راه رفتنم تعريف چندانی ندارد سلولم هميشه سرد است ٬ بدون پوششی در کف . دو ماه پيش دچار آنفولانزا شدم و هنوز ريه ام به شدت درد می کند . مرتب سرفه می کنم فقط در ساعت هوا خوری بقيه ی زندانی ها را می بينم . اما حق نزديک شدن و يا ارتباط داشتن با هيچ کدامشان را ندارم فقط بايد راه بروم ٬ يا گاهی بايستم نگاهشان می کنم اوائل که تازه منتقل شده بودم ولع عجيبی به ارتباط پيدا کردن با آنها داشتم . شنيدن يا گفتن يک کلمه بدور از چشم و گوش نگهبانان برايم حکم يک پيروزی بود و لذتی عميق را به درونم جاری می کرد اما حالا به بی فايده بودن تمام اشتياقم پی برده ام . حالا فقط نگاهشان می کنم که چطور دزدکی سيگار می کشند و مشتهای گره کرده شان چه تند و تيز سرگرم رد و بدل کردن است احساس ضعف شديدی می کنم . دهانم قدرت تکان خوردن ندارد . نمی توانم فکر کنم . از معادله ها و برنامه هايی که قبلا داشتيم به نتيجه ی درستی نمی رسم . ذهنم تمرکزش را از دست داده و پريشان گويی به افکار پريشان تبديل شده است به دست های نگهبانانی که مدام شيفت شان عوض می شود نگاه می کنم . به حرکت انگشتانشان که چطور قلاب کمربند می شوند ٬ در گره بند باتوم هايشان جای می گيرند ٬ کنار کلاه های نظامی شان جفت می شوند و يقه و موی زندانيان را می کشند به پاهايشان نگاه می کنم . ساعتها . و راه رفتن را ديکته می کنم برای ذهنم تا از ياد نبرد کف سلول من سيمان سياه است . سياه و سرد با برجستگيهای نوک تيز ٬ گويا سربازی که مامور سيمان کردن سلول ها بوده از فرط خستگی زحمت صاف کردن سيمان را به خود نمی داده به خستگی سرباز فکر می کنم . دانه های عرقش را می شمارم .و با عرقش دانه دانه بر کف سيمانی سلول می چکم پتوی خاکستری کهنه را دورم حلقه می کنم . گوشه اش را به دوش می کشم و کز کرده به ديوار تکيه می دهم . فکر می کنم : حقيقت به تنهايی می توانست وجود مرا به اثبات برساند من در افکاری که درباره ی خودم ٬ ديگران ٬ انگشتهايشان و کف های سيمانی می پرورانم دائم زمزمه می کنم : تا چه حد گمراه شده ام ٬ و اين اصلا مهم نيستقسمت سوم از داستان بی نام هیچ جنبشی نیست. در کوره راه خاکی ِ جاده پیش می رویم جیپی که قرار بود ما را بیاورد، به ماموریت فوری اعزام شده بود پشت وانت ِ حمل غذا جای مناسبی برای نشستن نبود. یکی از مامورها جلوی وانت بار کنار راننده نشست آن ماموری هم که مدام از زندانی ها پول می گرفت و هر چه می خواستند در اختیارشان می گذاشت، کمی دورتر از ما نشست کمرم از سرمای سلول به شدت درد می کرد. نمی توانستم به مدت طولانی به یک حالت بنشینم. به سختی تکان می خوردم، و مرتب جا به جا می شدم زندانی که روبه رویم نشسته بود، ناآشنا بود. تا به آن زمان ندیده بودم اش. کلامی حرف نمی زد برخلاف لاغری مفرط اندام اش با شانه های پهن و گونه های استخوانی و چین بزرگی که در پیشانی داشت، آرام بر کف ِ داغ و لرزان وانت نشسته بود، و یک سانت هم جا به جا نمی شد نم از هوا می رفت. گرمای خشک و باد و خاک از پشته های کنار جاده بلند می شد نگهبان سیگاری گیراند و گفت: " تنه لش، پاشو گذاشته رو گاز نمی بینه اَن و گومون قاطی شده بعد با قنداق اسلحه کوبید کف وانت. راننده دست چپ اش را بیرون آورد و بلند کرد خاک و شن ریزه به صورت مان کوبیده می شد. زندانی ی که رو به رویم مثل سنگ نشسته بود، فقط چشمان اش را کمی تنگ کرده بود. نگهبان شال پارچه ای به سر و صورت اش می پیچید. به کنج وانت خم شدم. سرم را روی زانو گذاشتم و در خودم گلوله شدم چین عمیق پیشانی اش شبیه پدر بود. پدر که حالا زیر خاک بود و خاموش بود و دیگر جرّ و بحث شان تا صبح ادامه نداشت از پله های زیر زمین بالا آمده بود و زیر لب فحش می داد. چیزی شیبه وز وز دمپایی اش را لخ لخ به زمین می کشاند و آرام آرام آستین هایش را بالا می زد کنار حوض نشست. دستی به آب کشید و بلند گفت: " استغفرالله ... بسم الله الّرحمن رو به رویش نشسته بودم. کنار پاشویه. با نرگس، خاک گلدان های قدیمی را عوض می کردیم به ما نگاه نمی کرد. از زیر زمین هم که بالا آمده بود، نگاهی به ما نکرده بود صدای خش خش ِ جارو از ته حیاط می آمد. مادر برگ های خشک را جارو می کرد و چند دقیقه یک بار کمرش را راست می کرد و آه می کشید. از دور نگاه اش که می کردی، فقط سیاهی لغزان ی می دیدی که آرام به روی برگ ها می لغزد پیراهن گلدار ِ نرگس با خاک ِ گلدان لک شده بود. موهای سیاه اش را دوگیس بافته بود و بوی لیمو ترش از دهان اش بیرون می آمد از پله ها که بالا می رفت، با نوک دمپایی پاکت سیگارم را از لبه ی سکوی ایوان پرت کرد توی حیاط، و باز صدایی شبیه وز وز از دهان اش خارج شد " الله اکبر، الله اکبر ... ". همیشه بلند می خواند و کلمات را غلیظ ادا می کرد تا شاید از ایمان اش به ما هم سرایت کند مادر دیگر حتا حرف هایش را هم نمی شنید. سینه سوز فرهاد شده بود. با خشمی که از پدر داشت، بی حس و حال راه می رفت نرگس پاکت سیگار را آورده بود کنار دست ام روی لبه ی پاشویه گذاشته بود و رفته بود سراغ مادر. من مات حرکات مادر به دوردستی که نبود، خیره شده بودم .ماشین تکان شدیدی خورد و ما هر سه افتادیم کف وانت |
فرهنگنامه روسیبهاره خلیقی |
نزديکی های غروب بود که وسايلم را جمع و جور کردم .فرهنگ روسی را زدم زير بغلم و سوار اتوبوس شدم . دستم روی ميله ی چرب اتوبوس ليز خورد و کاغذهای بيرون زده از کيفم کوبيده شد پشت سر زنی که شال حرير سر کرده بود . توی فاصله ای که اتوبوس ايستاد سعی کردم مقنعه ی کج شده ام را صاف کنم .وقتی حرکت کرد دستم به چيزی گير نبود خوردم به پهلو دستيم ٬ عصبانی شد . فرهنگ روسی سنگين تر از هميشه شده بود. سر خورد ٬ گرفتمش. با عجله جای ميله و فرهنگ را عوض کردم . اتوبوس ايستاد. جمعيت فشرده تر شد . روی پله ی انتهای اتوبوس نشستم . کيف و فرهنگ توی بغلم . بوی عرق ٬ عطر ٬ موتور اتوبوس . سرم درد گرفته بود . سعی کردم تلقين نکنم تا حالم بهم نخورد .يکی از پشت سر گفت : "خانوم بيا اين جا بشين . نشين رو آهن برات خوب نيس ." خجالت کشيدم . کيف و فرهنگ را گرفت تا بنشينم . گفت :" خيلی سنگينه . نبايد سنگين بلند کنی برات خوب نيس ." منتظر لبخند يا حرفی با حجب و حيا ماند . زدم . حرکت مغازه ها ماشين ها و تابلوها .چشم ها را بستم و سرم کج شد طرف شيشه .جای صورتم روی شيشه کدر شد .دست کشيدم به صورتم . چرب بود و کثيف . بوی عرق هم حتمن بود . دست کشيدم به شکمم . بغل دستيم با يه چيزی شبيه ملامت يا خجالت بکش نگاهم کرد . .. چرا نسبت به اين يکی احساسی ندارم . کاش مهسا بزرگتر می شد بعد...يک :ساعت توی اتوبوس . کمرم خشک شده بود . با درد زياد کتاب و کيف را دادم دست سرايدار تا ببرد بالا . گفت خانوم جون زود باشين بايد برم در پار کينگ رو باز کنم آقا مهندس پشت در مونده".گفتم :" برو بالا بذار پشت در" تا خودم برسم ". طبقه ی چهارم . هنوز پاگرد اول بودم . بوی غليظ عطرش پيچيد . پشت گوشم گفت :" خسته نباشين ."نفسش فرو رفت توی گوشم .چندشم شد .نگاه های چسبناک و حال و احوالپرسی اش تمامی نداشت.کليد انداخته بود به در ولی باز نمی کرد . صدای زنش که بلند شد با عجله پريد تو . پشت در بودم . جيغ مهسا با صدای تلوزيون قاطی شده بود . مسعود آمده بود . کمرم را راست کردم و زنگ زدم . طول کشيد . در را که باز کرد بدون اين که جواب سلامم را بدهد گفت: "دير کردی." و رفت جلوی تلوزيون نشست . مهسا جيغ ميزد :" بابا بيا منو بشور" . گفتم : "مگه نميشنوی صداش تا پشت در مياد" . چيزی نگفت . در را که باز کردم اول نق نق کرد بعد .گريه . گفتم:" ساکت ." فرهنگ روسی جلوی در توالت ولو شده بود . از بوی گند همان جا بالا آوردم . مهسا نديد مسعود هم نفهميد .يعنی صدای تلوزيون نگذاشت .اينو به خودم گفتم .پرسيدم :"شام درست کردی؟ "گفت :"کی من .؟" گفتم :" به مهسا چيزی دادی ؟" گفت:" بيسکوييت خورده ." صورتش را بر نمی گرداند انگار با تلوزيون حرف بزند . توی آشپزخانه نمی شد راه رفت .....گوشت و پياز و سيب زمينی را چرخ می کردم که مهسا با گوشی تلفن آمد جلوم ... بايد ترجمه ها برای فردا صبح آماده می شد. گوشی را پاک کردم و کوبيدم سر جاش. نيم نگاهی کرد و سرش فرو رفت توی روزنامه . تلوزيون همينطور روشن بود . مهسا دفتر نقاشی اش را گذاشت روی ميز و مداد رنگيها را ولو کرد روی زمين . گفت :" مامان قشنگه ؟ اين تويی ." گفتم :" قشنگه ." صورتش را آورد بالا يعنی که ببوسم . عصبانی شدم . گفتم :" برو توی اتاقت نقاشی کن ." لب و لوچه اش آويزان شد و قهر کرد . به زحمت تکان می خوردم . غذا که آماده شد . چيدم روی ميز و رفتم حمام . صداشون می آمد . بی من بد نمی گذشت . توی آينه حمام زنی بود ۳۳ ساله . خسته . با چشمانی ميشی و شکمی وحشتناک . صدای مهسا قطع نمی شد تلوزيون هم . سرسام مطلق . ... خستگی ام در نرفت . اين حجم زيادی که پابه پای من بود وجودش را تحميل می کرد . بی اشتها بودم . يک لقمه بر داشتم و به صفحه ی خاموش تلوزيون خيره شدم . بالاخره خاموش شده بود . مهسا روی کاناپه بيهوش بود . از توالت بيرون آمد . صورتم چرب نبود . بوی عرق نمی دادم . بلند شدم .پيچيد توی آشپزخانه . می خواست چايی بريزد . عصبانی نبودم . رفتم کنارش طوری که بويم را احساس کند "گفت:" چه خبر ." گفتم :" خيلی اذيتم ميکنه . شکمم حسابی بزرگ شده دکتر می گفت تو ماه پنجم غير عاديه سونوگرافی نوشت . قند توی دهانش بود و هی اوهوم اهوم ميکرد . عرق دستم روی ميز چکيد . سرد بود . چقدر بی تفاوت شده بود . پيراهن يقه بازی پوشيده بودم . نمی ديد . دست کشيدم روی دستش . حرکتی نکرد . به قندها چشم دوخته بود . گفتم :" نگرانی ." گفت :" نه چيز مهمی نيست ." موهاش کم پشت شده بود و صورتش کمی چاق . شکم آورده بود و چشمهای دوست داشتنی اش بی حالت . دست کشيدم روی بازوهاش و صورتم را نزديک بردم . گفت :" مهسا روی کاناپه خوابش برده ." گفتم :" ديدم ." گفتم :" ترجمه ها رو تا فردا ظهر بايد تحويل بدم ." چيزی نگفت . بلند شدم . گردنش را بوسيدم صورتش رفت توی يقه ام . يک لحظه بود فقط يک لحظه . بلند شد رفت . سر جام خشک شده بودم . حوصله ی ترجمه نداشتم . ميز شام را جمع کردم . شستن ظرفها فردا صبح . مهسا را گذاشته بود توی تختش . چراغ را خاموش کردم . از جلوی آينه ی قدی تند رد شدم . روی تخت به سمت پنجره دراز کشيده بود . بدم می آمد جلوش لباس در بيارم نمی ديدم . روش طرف ديگر بود . لباس خواب جديدی خريده بودم . آباژور را روشن کردم و موها را زيباترين مدلی که بلد بودم بستم . کمی عطر را با کرم .قاطی کردم و ماليدم زير گردنم . بالای سينه هام . آرام خزيدم طرفش . خوابش برده بود . ملافه را کشيدم روش چرخيدم طرف خودم . شکمم سنگين تر شده بود . دراز کشيدم . گيره ی موها را باز کردم و پرت کردم توی ...تاريکی . چند تا رژ چپ شد و افتاد زمين |