دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

محمود بدرطالعی محمود بدرطالعی


داستان نویس
(متولد19 فروردین 1328 - رشت(محله ی پیرسرا
آموزگار اداره ی آموزش و پرورش
آغاز نوشتن 1343
"سال 1344 چاپ اولین کارش در نشریه ی محلی "سایبان
"سال 1350 چاپ نخستین کار جدی او داستان "آقای الف توی خیابان "در مجله ی "لوح
انتشار داستان بلند "ساتل میش سال" 1356-نشر پویش-تهران
انتشار داستان بلند "بمباران" 1371-نشر پویش-تهران
انتشار مجموعه داستان  "در تاریکی" 1375-نشر نشانه-تهران
انتشار دو داستان بلند "گفتیم بهار آید و عیشی بکنیم" 1377-نشر قطره-تهران
انتشار مجموعه داستان "چه روزی چه آفتابی" 1356-نشر فرهنگ هزاره ی سوم-تهران
زیر چاپ داستان های پیوسته "یادداشت های آقای ضیابری"-نشر فرهنگ هزاره ی سوم -تهران


بازنشسته

محمود بدرطالعی

 
من زندگی کردن را دوست دارم و می دانم که امروز می تواند آخرین روز زندگی من باشد . جهنم 
! آخرین روز باشد. چه تفاوت می کند. باور کنید من آرزویی ندارم. اما نه، به شما دروغ می گویم 
.چون سه روز قبل مرده بودم. می خواستم بازنشسته شوم، که هرگز طعمش را نچشیدم 
شاید قسمت این بود. چون آن هایی که بازنشسته بودند، همه می نالیدند. ناراحت بودند از این که چرا 
. بازنشسته اند. به نظرم حق با آن ها بود. یا بهتر بگویم نود و نه درصد حق داشتند 
من در یک سازمان فرهنگی هنری کار می کردم. بیست و نه سال و یازده ماه و بیست و هفت روز 
 سابقه داشتم، و سه روز دیگر می بایست بازنشسته می شدم. هی به خشکی شانس. این قدر تو را 
نامرد نمی دانستم. اگر زودتر می گفتی که می آیی مرا ببری آن دنیا، شاید کسی را می دیدم و کاری 
.می کردم، که این بازنشستگی مرا جلو بیندازد. نه به پسر زن دادم و نه به دختر شوهر. بله درست است 
،بعد از بازنشستگی باید به فکر کار کردن می افتادم. رانندگی، مداحی، مغازه داری. چه می دانم 
.کتاب فروشی، نوار فروشی. آن هم با چه مکافاتی 
.خب! هیچ نگران من نباشید. همان بهتر که مردم و این بازنشستگی را ندیدم 
مرا صدا می کردند به سالن اجتماعات. در جمع همکاران شاغل و بازنشسته می نشستم و بعد از نواختن 
سرود ملی، رییس می آمد پای تریبون و صحبت می کرد. توی جمله هایی که یک ربع ساعت 
. طول می کشید، سی بار می گفت چه غزیزانی از پیش ما می روند 
آی آی آی. بیست و نه سال و یازده ماه و بیست و هفت روز عزیز نبودیم. همین که نوبت بازنشستگی 
.ما رسید شدیم عزیز زیر میز 
بعد یک قواره شلواری و ده جلد کتاب: حسنی نگو بلا بگو به عنوان تقدیر از زحمات به ما هدیه 
."می دادند. " دست شما درد نکند با این عروس آوردن 
حالا جایتان خالی. بی خیال شغل دوم، این جا جا خوش کرده ام. همان بهتر که به خاطر جلو انداختن 
،حکم بازنشستگی ام کسی را ندیدم. مجیز کسی را نگفتم. شیرینی ندادم و تا آخر عمر مغبون نشدم 
!که بلا نسبت شما چه گهی خوردم 
مرگ یک بار، شیون یک بار. حالا این همه شهید، این همه از دست رفته، این همه در نطفه خفه 
.شده و از سرما و گرما و از آوارگی و نداری مردن، مگر باز نشسته بودند 
!بازنشسته می شدم چه غلطی می کردم. همین جا آن کار را می کنم. حوصله داری 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی