دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  علی طاهری شلمانی   

داستان نویس     
    


مثل سربازی، تلخ و تند و یه‌كم ترش    

علی طاهری شلمانی
علی طاهری شلمانی

.یه دویست‌تومنی می ‌ذارم روی پیشخوان مغازه   
.می‌رم طرف بخاری و دستم رو جلوش نگه می‌دارم   
ـ بخاری‌تون خاموشه؟   
.ـ بذا ببینم… نه، روشنه… وایسا زیادش كنم   
.ـ ممنون، باید برم   
.ـ بابا جناب سروان! یه خورده بشین… امروز كه خبری نیست   
.ـ نه، ممنون، یه‌وقت میان رد می‌شن، نباشم غیبت می‌زنن. از صبح هنوز نیومده¬ن   
به‌جای بقیة پولم یه شكلات برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. بالا و پایین خیابون رو نگاه می‌كنم ببینم خبری از بنزِ گشتمون   
.هست یا نه. تو خیابون پرنده پر نمی‌زنه. یه قوطی کنسرو تلق‌تلوق‌کنان توی جوب قل می‌خوره. ساعت از یازده و سی و پنج گذشته   
دنبال قوطیه راه می‌افتم؛ صداش خیابونو برداشته. هربار كه پامو می‌ذارم زمین مثل اسفنج خیسی كه فشارش بدی، از توی جورابام   
.آب سردِ تگری می‌زنه بیرون و از لای انگشتای پام میاد بالا و پامو كه وَرمی‌دارم دوباره برمی‌گرده و می‌ره به خورد جورابام   
انگار اگه فقط یه جفت جوراب ‌پوشیده بودم بهتر بود. شاخة یه درخت خم می‌شه و برفاش می‌ریزه زمین. از تکون درخته یه‌کمی از   
برفای درخت‌های كنار‌ش هم می‌ریزه. از دور صدای قارقار یه کلاغ میاد. از لبة کلاهم یه‌قطره آب می‌چکه پشت دستم. تو دستام   
.ها‌می‌كنم و می‌مالم‌شون به‌هم؛ اما انگار نه انگار. كاش زودتر می‌اومدن حاضری‌مو می‌زدن. یه اتوبوس جلوم تو ایستگاه وایمیسّه   
قوطی كنسروه گیر می‌کنه به یه سنگ و آبِ پشتش یه‌کم میاد بالا. نفسم رو نگه می‌دارم تا اتوبوسه بره. دودش مثل یه ابر سیاه میاد   
.می‌خوره تو صورتم. اینقدر لفتش می‌ده كه كم‌می‌آرم و بدتر یه نفس عمیق می‌كشم   
همه‌جا تاریک می‌شه و هیچ صدایی غیر سوت ممتد توی سرم نیست. از بوی دود، پیچ بدی می‌افته تو معده‌م و یه‌دفه بالا   
میارم. وقتی چشمم به خونی می‌افته که از دهنم می‌پاشه بیرون، پاهام ضعف می‌ره و نزدیکه باکندة زانو بیفتم روی برفآبای خونی   
جلو پام كه یه‌دفه انگار که زمین خونا رو مکیده باشه، برفآبا دوباره سفید و قهوه‌ای می‌شن و همه‌جا روشن می‌شه و صدای سوت   
.توی سرم یواش یواش محو می‌شه   
شستم رو فشار می‌دم زیر جناق سینه‌م و چند لحظه بی‌حرکت می‌مونم؛ یه‌كم حالم بهتر میشه. كاش ماسكم رو می‌اوردم. با   
نوک پا برفآبای قهوه‌ای جلوم رو که یه لایة نازک سفید روشونو پوشونده کنار می‌زنم؛ به نظر نمی‌رسه اسفالت زیرش چیزی رو   
.مکیده باشه   
سه‌چهارتا بیسكویت رو خرد می‌كنم و می‌ریزم پای یه درخته كه خاكش یه‌كمی خشك مونده. چند قدم می‌رم پایین‌تر و كلاغه   
رو كه هنوز روی چراغ‌راهنمایی منتظر نشسته، نگاه می‌كنم. جُم نمی‌خوره. یه‌كم سرمو برمی‌گردونم كه مثلاً نگاهش نمی‌كنم. یه‌ذره   
این‌پا اون‌پا می‌كنه و شیرجه می‌زنه طرف بیسكویتا. اینور اونور رو نگاه می‌كنه، پرهای پشت گردنش رو پوش می‌ده و چند بار   
،سرش رو بالا پایین می‌بره و قارقار می‌كنه؛ قارقارش كه تموم می‌شه یه تیكه بیسكویت رو وَرمی‌داره می‌ذاره روی یه تیكة دیگه   
بعد اون دوتا رو می‌ذاره روی سومی و بعد روی چهارمی و... بااین‌که منقارش پر شده اما می‌خواد به زور شیشمی رو هم برداره   
.كه همة تیكه‌ها می‌ریزن زمین. کله‌شو کج می‌کنه و با یه چشم به تیکه‌ها نگاه می‌کنه و دوباره از اول شروع می‌كنه به جمع كردن   
یه ذره از یازده و سی و هفت گذشته؛ اما هنوز هیچ خبری از بنز گشتمون نیست. كلاغه آخر به پنج‌تا تیكه رضایت می‌ده و می‌پره   
.می‌ره پشت ساختمونا و دیگه نمی‌بینم كجا می‌ره   
دستم رو می‌برم زیر بادگیرم و بعد می‌كنم تو جیب كاپشنم و صدای واكمن رو یه‌كم زیاد می‌كنم. خدا كنه باطریش تا آخر   
.امروز دَووم بیاره. توی جیبم گرمه؛ اما خوشم نمیاد بهم گیرِ الكی بدن. دستم رو درمیارم. سرخ شده و عین بادكنك باد كرده   
.دونه‌های برف می‌شینن پشت دستم   
همه‌جا تاریک می‌شه. یه باد سرد می‌پیچه لای انگشتام. توی سرم سوت می‌کشه. رنگ دستم برمی‌گرده و آبی‌كم‌رنگ   
می‌شه و پشتش ترك می‌خوره. می‌خوام انگشتامو تكون بدم؛ اما نمی‌شه. زور می‌زنم. بند دوم انگشت اشاره‌م قرچی صدا می‌کنه و   
ترك می‌خوره. بیش‌تر كه زور میارم ترك توی كل دستم ریشه می‌دوونه و اول انگشت اشاره‌م كنده می‌شه و می‌افته، بعد بقیة دستم   
.مثل شیشه خرد می‌شه و می‌ریزه زمین. ساق پام یخ می‌کنه، صدای سوت قطع می‌شه و همه‌جا روشن می‌شه   
 یه اتوبوس داره با سرعت دور میشه. فكر كنم هشتمی یا نهمی بود كه بهم آب پاشید. برمی‌گردم و یه‌طوری كه بتونه از تو   
آینه‌بغلش ببینه، دستمو یه جوری تكون می‌دم كه انگار دارم بهش فحش می‌دم؛ ولی نمی‌دم؛ چون اون كه نمی‌شنوه؛ اما احتمالاً داره   
می‌بینه. تا بالای زانوم پر شده از تیكه‌های كوچیك و بزرگ برف. پامو می‌كوبم زمین؛ اما دیگه از تكوندن گذشته، هردوتا شلوارام   
.خیسِ‌خیس شده‌ن   
.ـ لعنتی! پس كِی میان   
بالای خیابون رو نگاه می‌كنم: خبری از بنزِ گشتمون نیست. دوتا زن دارن میان طرفم؛ مسن‌تره یه بچه بغلشه. زن مسن‌تر منو به   
بچه نشون می‌ده و می‌گه: «به آقای پلیس سلام كن.» می‌گه:«با آقای پلیس دست بده.» دست بچه اندازة سه‌تا از انگشتامه. دهنش   
یه‌كم  بازه و دندونای كوچیكش پیداس. داره نگاهم می‌كنه و چشماش كه گشاد شده‌ن اصلاً تكون نمی‌‌خورن. نمی‌دونم تو این‌جور موقع‌ها   
چی باید بگم؛ یه كم فكر می‌كنم و آخر می‌پرسم:«اسمت چیه؟» بچه فقط همون‌جوری نگاهم می‌كنه و انگشت اشاره‌ش رو می‌كنه تو   
دهنش و نوك دستكش پشمی‌ش رو می‌جوئه. زن مسن‌تر به‌جاش جواب می‌ده. چشمای آبی‌ بچه بی‌حركت نگاهم می‌كنن. یاد شکلاته   
می‌افتم، اما نمی‌دونم تو کدوم جیبم گذاشته‌م‌ش. زن مسن‌تر می‌گه:«آقای پلیس! شایان به شما قول می‌ده دیگه بچة خوبی باشه و   
هرشب مسواك بزنه و زود بره بخوابه.» برمی‌گرده طرف زن جوان‌تر و می‌گه:«مامانش! بیا تو هم به آقای پلیس بگو كه…» بچه   
خلاف جهت زن برمی‌گرده تا هم‌چنان بتونه منو ببینه. شکلاتو می‌گیرم طرفش و بهش یه چشمك می‌زنم و بی‌صدا می‌گم:«ولش   
كن!» و با نگاه به زن مسن‌تر اشاره می‌كنم. چشمای بچه گشادتر می‌شه. زن برمی‌گرده و می‌گه:«شبا هم چایی و آب نمی خوره تا   
.تو جاش بارون نیاد.» زن جوان‌تر كه حالا نزدیك‌تر شده یواش می‌گه:«حاج‌خانم! زشته.» بچه سرشو می‌ندازه پایین   
وقتی دارن می‌رن، بچه كه حالا دست مادرشو گرفته و راه می‌ره، چند بار برمی‌گرده و نگاهم می‌كنه؛ اما هر بار كه   
.می‌بینه دارم نگاهش می‌كنم زود روشو برمی‌گردونه. آخرین بار براش دست تكون می‌دم؛ اما اون نمی‌بینه   
شبه، یه عالمه چراغ روشنه، اما همه‌جا تاریکه. شلوغه، اما جز صدای سوت توی سرم هیچ صدایی نیست. دست مامانمو   
گرفته‌م و با هر قدمش دوتا قدم برمی دارم. عمه‌م كه جلوجلو می‌ره وایمیسـّه و با یه آقا پلیسه حرف می‌زنه. چرخ‌وفلك گنده‌هه یه‌ذره   
می‌چرخه و باز وایمیسـّه. عمه‌م صدام می‌كنه؛ تا برمی‌گردم آقا پلیسه پستونكم رو از دهنم می‌كشه بیرون. دندونای جلوم درد   
می گیرن. آقا پلیسه انگشتشو تو هوا تكون می‌ده ومی‌گه:«دیگه نبینم پستونك بخوری‌ها…» سبیلش كه داره تكون‌ می‌خوره   
یواش‌یواش تار می‌شه. خودمو می‌چسبونم به پای مامانم و چشمامو با مانتوش خشك می‌كنم. یه گنجشکی جیغ می‌کشه و صدای سوت   
.توی سرم قطع می‌شه   
یه قدم عقب می‌کشم و پاشنه‌م می‌خوره به جدول خیابون. یه اتوبوس از جلوم رد می شه. خودمو تو شیشة دودیش نگاه   
می‌كنم. واقعاً این منم؟! كِی این قدی شدم؟! كاش همون‌قدی می‌موندم. دوباره صدای جیغ یكی از گنجیشكا بلند می‌شه. می‌رم ببینم   
.چه‌خبره   
،یه گنجیشكه وایساده وسط دونه‌ها و بقیه گنجیشكا رو می‌پرونه. نه خودش می‌خوره نه می‌ذاره بقیه بخورن. می‌رم نزدیك‌تر   
همه‌شون غیر از «قدرت‌خان» می‌پرن. قوطی دونه‌ها رو از جیب بادگیرم درمیارم و با پا، برفای لب جوب رو كنار می‌زنم و چند   
جای مختلف دونه می‌ریزم تا دیگه كسی نتونه قلدربازی دربیاره. یه‌كم كه می‌رم پایین‌تر وایمیسـّم اول «كُپُل» و بعد بقیة گنجیشكا از   
.روی درخت شیرجه می‌زنن طرف دونه‌ها. «كپل» بعد از «قدرت‌خان» نترس‌ترین گنجیشك این خیابونه و بین همه تابلوئه تابلوئه   
هیكلش دوبرابر بقیه‌س ـ عین یه توپ تنیسه كه دوتا بال و یه منقار با یه دم و یه جفت پای كوچیك واسه‌ش گذاشته‌باشی. «قدرت‌خان»   
هم عین «كپل» همچین با ولع دونه می‌خوره كه انگار صد ساله غذا نخورده. اول می‌خواستم اسمشو بذارم «اسمال یه‌كَتی» ـ آخه   
بال‌هاش یه كم افتاده و از جلو كه نگاش می‌كنی مثل این جاهلا می‌مونه كه كتشون رو می‌ندازن روی شونشون و لاتی راه می‌رَن ـ   
اما به نظرم رسید كه یه ذره پیره، چون اصلا حال ترسیدن از مردم رو نداره، مگه چی بشه كه آقا بترسه و یه چند متری بپره. واسه   
همین اسمشو گذاشته‌م «قدرت‌خان». یه ذره مونده تا عقربه بزرگه برسه به هشت. یه‌دونة ریز برف می‌افته روی عدد یك؛ با شستم   
پاكش می‌كنم؛ یكی دیگه می‌افته همون‌جا، ثانیه‌شمار از زیرش رد می‌شه، اونم انگار از سرما حال تكون خوردن نداره؛ هرچی   
نگاهش می‌كنم به شیش نمی‌رسه. یه نور قرمز بالای خیابون می‌بینم. بالاخره اومد. گوشی واكمن رو می‌كنم زیر یقه¬م و خودمو جمع   
و جور می‌كنم و می‌رم وسط خیابون روی خط زرد وایمیسـّم. جمله‌مو آماده می‌كنم كه بگم وضعم خیلی خرابه و امروزو اجازه بده   
زودتر برم؛ اما اتوبوسه كه می‌ره كنار می‌بینم نور قرمز مال چراغ‌گردون یه آشغالانسه كه اومده زیر پل رو باز كنه تا آب به‌جای   
خیابون از توی جوب بره! یه لكة سیاه پشت آشغالانسه می‌بینم كه هی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه و یه‌دفه از كنارم می‌گذره و می‌ره   
.زیر اون درخته كه بیسكوییت ریخته‌م پاش   
یه كلاغه. جثه‌ش از قبلی كوچیك‌تره. می‌ره سراغ بیسكویتا و تندتند چندتا تیكه رو همون‌جا می‌خوره و بزرگ‌ترین تیكه رو   
برمی‌داره و می‌ره وسط پیاده‌رو و لای برفا قایمش می‌كنه. وقتی می‌پره بره یه‌كم دیر اوج می‌گیره و نزدیكه بخوره به یه اتوبوس؛   
.اما خیلی شانسی ردش می‌كنه   
بنز گشتمون ناغافل از پشت اتوبوسه میاد بیرون. جامی‌خورم و یه احترامِ نصفه نیمه می‌ذارم. سر اكیپمون یه‌دونه ساندیس   
.بهم می‌ده و می‌گه:« امروز بیسكویت نداریم. راستی! تا آخر وقت وایسیا. دو سه نفر رفته بودن براشون ده روز اضافه زدم   
!شونه‌‌هاتم بتكون درجه‌هات معلوم باشه. كاری نداری؟» قبل از این‌كه بخوام چیزی بگم می‌ره. یازده و چهل و دو دقیقه‌س. لعنتی   
.عمراً بتونم دو ساعت دیگه این‌جوری وایسم   
!ـ اَه… لعنتی… چرا نگفتی؟… احمق   
!این دیگه چیه… آخه تو این سرما ساندیس خنك می‌دن؟! اونم بدون نِی؟   
.ـ ای خدا! من چه جوری شونزده ماه دیگه با اینا سركنم   
، می‌رم ساندیسه رو می‌ذارم كنار پیاده‌رو تا شاید گدایی كسی بخورتش. تا برمی‌گردم یه اتوبوس خالی جلو پام وایمیسـّه   
راننده‌ش بهم نون‌بربری داغ تعارف می‌كنه. قبول نمی‌كنم، اصرار می‌كنه. آخر تسلیم می‌شم و یه تیكه می‌‌گیرم. وقتی می‌ره می‌خوام   
یه گاز بزنم؛ اما بوی دود اتوبوسه كه به دماغم می‌خوره، دوباره دل‌ و روده‌م می‌پیچن به‌ هم. باید ماسكم رو می‌اوردم ـ هرچند   
اون‌چنان فرقی هم نمی‌كرد. نونه رو می‌ندازم روی برفا كه خیس بخوره. گنجیشكا بربری خیس خورده خیلی دوست دارن. هنوز   
یازده و چهل و دو دقیقه‌س. الكی یكی دوبار می‌زنم روی شیشة ساعتم. نمی‌دونم چرا. معلومه خواب نیست. خیر سرش ثانیه‌شمارش   
.داره می‌چرخه. یه دونة برف می‌ره پس یقه‌م. مورمورم می‌شه. سرمو بالا می‌گیرم تا دومیش نره   
گردنم رو كه صاف می‌كنم چشمم سیاهی می‌ره و توی سرم سوت می‌کشه. یه نفر یه مته رو تا ته فرو می‌كنه توی مهرة   
كمرم. تقلا كه می‌كنم مته رو بیش‌تر فرو می‌كنه و می‌گردونه. صدای زنجیرچرخ یه سواری، سوت توی سرم رو ساکت می‌کنه و   
.اطرافم یواش‌یواش روشن می‌شه   
.پشتم رو صاف می كنم و عصا‌قورت‌داده وایمیسـّم. باید یه‌كم نرمش كنم؛ اما مگه می‌شه، شده‌م عین آدم‌آهنی زنگ‌زده   
دستامو می‌زنم به كمرم و یه‌كم خودمو تاب می‌دم. دوتا به راست دوتا به چپ. ستون فقراتم قرچ و قروچ صدا می‌ده. تا برمی‌گردم به   
.راست، می‌بینم یه آمبولانس داره آژیركشان با سرعت میاد طرفم. قبل از این‌كه بتونم كاری بكنم هرچی آبه می‌پاشه به سرتا پام   
بادگیر سفیدم پرمیشه از لكه‌های قهوه‌ای كم‌رنگ و پررنگ كه یواش‌یواش لیز می‌خورن و می‌رن پایین. یه‌تیكه برفآب رو كه چسبیده   
روی چشمم پاك می‌كنم و آبی رو كه رفته توی دهنم تف می‌كنم توی جوب؛ یه‌بار، دوبار، سه بار؛ اما فایده نداره، هنوز ته‌مونده‌ش   
توی دهنمه. مزه‌مزه‌ش می‌كنم. دیگه چنین فرصتی گیر نمیاد كه بفهمم خیابون چه مزه‌ایه. بیش‌تر تلخه و یه كم تند؛ اگه یه كمی دقت   
كنی یه ته مزة ترش هم داره. چشمم می‌سوزه، یه‌جوریه، انگار داغ شده. یه كم برف تمیز پیدا می‌كنم و می‌مالم به چشمم؛ یه‌كم هم تو   
دهنم می‌چرخونم و تف می‌كنم؛ اما فایده نداره دهن و چشمم هم‌چنان می‌سوزن. یازده و چهل و سه دقیقه‌س. گورباباش، اضافه خدمت   
می‌افته توی تیر. ده روز تیر خیلی بهتر از یه روز بهمنه. یه ماشین میاد رد شه داد می‌زنم:«دربست.» راننده جا می‌خوره و   
.شیش‌هفت قدم پایین‌تر وایمیسـّه   
			 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی