دلم نمی خواهد به ایستگاه برسم تا مجبور باشم به اداره بروم ، پشت همان میز
بنشینم و همان آدم ها را ببینم. دلم می خواهد همین طور که سرم را به شیشه
چسبانده ام به بیرون و به انبوه جمعیتی که از کنار هم می گذرند نگاه کنم ولی می
.دانم باز هم دو تا بلیت گرفته و حالا می خواهد کنارم بنشیند
"ـ" اداره می ری ؟
مغازه اش یک ایستگاه نرسیده به اداره ی من است و از نگاهم می فهمد جای
دیگری ندارم که بروم .
"از دایی چه خبر ؟"-
.سرم را تکان می دهم یعنی هیچی
"!می گن چشماش آب مروارید آورده؟"-
می دانم بقیه اش را هم می داند که دایی دیگر خیاطی نمی کند و در انتهای میدان
.خراسان توی یک اتاق اجاره ای زندگی می کند
".لاله زار یادش بخیر"-
"توی خیاطی گلشن وردست دایی ام بود. نگاهش می کنم:"یاد لادن هم به خیر
سرش را تکان می دهد، به بیرون نگاه می کند به انبوه دخترانی که کوله پشتی
.مدرسه بسته اند. میان آنها دنبال لادن می گردد
".دختره به ما نخ می داد، حیف دایی ت نذاشت"-
لادن دختر سرایدار پاساژ بود ، هر روز ساعت یک ربع به دوازده از مدرسه می آمد
درست همان وقتی که تقی دلش ضعف می رفت و دایی بی قرار می شد. اول تقی
".می گفت :" می رم یه چیزی بخورم زود می آم
".بعد دایی می گفت :" مرتضی یه دقه بمون الان بر می گردم
تقی می رفت طبقه ی همکف روی اولین پله ی پاساژ منتظر می ماند و دایی در
طبقه ی سوم روی پله ی سی و نهم این پا و آن پا می کرد. من از بالکن می
توانستم لادن را ببینم که موهایش را روی شانه ریخته بود و وقتی پا روی اولین پله
می گذاشت نگاه های تقی دنبالش می رفت. صدای پایش را می شناختم . تلیک
تلیک از پلکان و پاگرد بالا می آمد. می توانستم بفهمم که دایی پشت میز اتو چرا
تمام سنگینی اش را روی پارچه فشار می دهد، انگار می خواست پشت تقی را داغ
کند ، یا تقی وقتی پایش را روی پدال سینگر می گذاشت چرا دیگر حاضر نبود با
دایی ناهار بخورد. می توانستم بفهمم که لادن به هر دو تایشان «نه» گفته و فقط
.عطر موهایش را در راه پله برای شان جا گذاشته است
اتوبوس پشت چراغ قرمز توقف می کند، دخترکی قلاده ی سگ پشمالویی را با خود
.به خیابان می کشد. وقتی دستهایش را بالا می برد سگ روی پاهایش می ایستد
"تهمت دزدی که زد دعوامون شد. یادته ؟"-
.یادم بود
".بالشتک اتو رو پرت کرد طرفم"-
".عوضش تو هم قیچی رو پرت کردی طرفش"
.سرش را تکان می دهد
"قیچی خورده بود به آیینه ی قدی پرو تو رفتی دنبال ماسیس خیاط ، یادته؟"-
".یادم بود . ماسیس گفته بود: "دو تا همزابان کی داوا نمی کنن
".آخرش هم پسر همون ارمنی تورش کرد"-
حرفی نداشتم بزنم به بیرون نگاه می کنم ، سگ پشمالو پوزه به شلوار دخترک می
.مالید. اتوبوس مثل همیشه جلو مغازه می ایستد
".دیگه از هر دوتامون گذشته دایی ات رو دیدی بگو تقی سلام رسوند"-
مثل همیشه بلیط ام را می دهد. روی سر در مغازه اش نوشته است، «تقی تایلور
.تک شلوار جلیقه» . به جلو اداره که می رسم هیچ دلم نمی خواهد پیاده شوم
هوس دیدن دایی محمود را کرده ام. انتهای میدان خراسان از همان کوچه ی تنگ
قدیمی رد می شوم.باد اسفند ماه به صورتم می خورد میان درگاهی اتاقش می
ایستم نشسته است. در تاریک روشن اتاق به روبرو خیره شده است . دلم می
.خواهد برگردم و نبینم که بلند شده کورمال کورمال دست به دیوار می ساید
".آقا جمال . آقا جمال . شمایید"-
.صاحبخانه را صدا می زند
".منم دایی"-
".تویی مرتضی ، بیا تو"-
جلو که می آید . دست هایش را می گیرم. بغلم می کند. بوی جوانی هایش را می
.دهد. بوی فاستونی های اتو کشیده
"حالا دیر به دیر به ام سر می زنی؟"-
.حرفی ندارم بزنم از کار اداره برایش می گویم
".این نامرد تقی تایلور گاه گاهی یه سری به ما می زد"-
.نمی گویم او را دیده ام
".آخه نتونست یه خیاط قابلی بشه"-
عکس جوانی اش روی تاقچه است. موهایش را بالا زده است با کراواتی قرمز و
.چشمانی پر فروغ که لبخند می زند
".می بینی مرتضی حالا فقط از صدات می تونم بشناسمت"-
سرش را به دیوار تکیه می دهد . مثل من که دلم می خواهد دوباره به اتوبوس پناه
.ببرم ، سرم را به شیشه بچسبانم و به آدم های پیاده رو نگاه کنم
|