دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

عباس موذن
  عباس موذن  

داستان نویس     
متولد اهواز - ساكن تهران     
شروع داستان نویسی از نوجوانی     
شروع جدی داستان نویسی با شركت در كارگاه های مختلف داستان نويسی بنياد گلشيری ، دفتر صادق هدايت     
« سال 1384 چاپ مجموعه داستان « رخ شيشه ای» با انتشارات« ورجاوند     
چاپ داستان « درخت های خوابيده » در مجموعه ی ياد هدايت 82     
رمان  « با مورچه ها خواب ديدم » آماده ی چاپ     

شبانه    

عباس موذن
    
باران بند آمده بود. وحشتش بیشتر شد وقتی كه  نورمستقیم چراغ اتومبیلی با سرعت ازكنارشگذشت .  به سختی از جوب رد شد و   
،وارد  پیاده رو  شد . انگار كه وزنه ای را حمل كرده باشد، سنگینی خود را به نوبت، روی پاهایش می انداخت و  می كشید . ایستاد   
پشتش را به درمشبك آهنی مغازه ی سوپرماركت تكیه داد. ساك دستی كوچك وسفید رنگ خود را كه به شكل كبوتر بود، آرام   
،كنارخود، روی آجرهای لوزی شكل و رنگی پیاده رو گذاشت. سرش را به سوی آسمان چرخاند   
« گفت:« بازاین شهرلعنتی . خدایا، كی ازتنهایی درمیام؟   
صدای زوزه ی سگی به گوشش رسید . به اطراف خود نگاه كرد و ساك دستیش را برداشت .یك قدم به طرف نور چراغ  برق برداشت   
«!كه فریاد دیگری او را بیشتر مضطرب كرد: « ایست   
.خودش را جمع وجوركرد.  به عمق تاریكی خیره شد. مردی با لباس پاسبانی ، آهسته ظاهرشد و زیرنورچراغ ایستاد. به او نگاه كرد   
،دستش را به گوشه ی سبیلهای خود كشید و آن ها را تیزكرد   
« گفت: « به، به ، اشرف خانوم. مث این كه دوباره به راه افتادی؟   
،زن، لبخندش را دید . موذیانه بود . گلویش ازترس خشك شد . به سختی آب دهانش را قورت داد. چشمانش را  تنگ كرد   
 «گفت : « ببخشید، من باید شما را  بشناسم؟   
مرد با نگاهش اورا براندازكرد. دكمه های مانتویش تا زیربرآمدگی شكمش بازمانده بود. ورم پاهایش باعث می شد تا برآمدگی   
عضلات ساق و رانهایش بیشتربه بیرون فشاربیاورد. مرد دستش را میان چین وچروكهای صورتش برد. باانگشتان درشت   
واستخوانیش، ته ریش سفیدش را خاراند و گفت: « پس بالاخره پیدات شد، دیدی چقدردنیا كوچیكه ! خدایا بخاطر روزی ات شكر. امشب   
«.تنهام    
،زن به اینطرف وآن طرف خود نگاه كرد. درحالیكه سعی داشت صورتش را توی تاریكی بپوشاند   
«.گفت:  « منظورت چیه سركار؟ من شما رو نمیشناسم. م..م .ن...، من مسافرم   
نگاه مرد بر روی گونه های نمناك زن كه انعكاس نورچراغ  آنرا براق می كرد ،  به  آرامی كشیده شد و تا پلاك طلایی كه  زیر گلوی   
،او برق می زد سرید .  گلوی پف كرده ی  اورا برانداز كرد.  بالشتك های گوش هایش  گوشواره های او را در خود گرفته بودند. مرد   
،دستی برخشتك شلوارخود كشید   
« !گفت: « عجب مارمولكی هستی   
« خجالت بكش سركار؛ ازلباست سوً استفاده نكن. می دونی اگه شكایت كنم، چوب تو آستینت می كنن؟   
مرد خنده ی بلندی كرد. صدای قهقهه اش در محله ای پیچید كه تك و توك خانه های نوساز چند طبقه ، و خانه های نیمه ساز   
داشت . پاكت سیگارش را از جیب راست پیراهنش بیرون كشید . سیگاری آتش زد ، با ولع دودش را بلعید و گفت : « تو شكایت   
«!مرا بكنی؟ تو؟ باشه باشه به خودم بگو   
،زن سكوت كرد. چند لحظه به مرد خیره ماند. مرد سكوت اورا كه دید   
« .گفت: « ما هم آدمیم. مطمئن باش بهت سخت نمی گیرم. می دونم  داری مادرمیشی   
نگاهش را به شكم زن انداخت.  زن كمرش را به كركره ی بسته ی مغازه زد . خود را رها كرد و روی دوپایش ایستاد. ساكش را   
ازروی زمین برداشت. پاشنه ی راست كفشش كه نقش روی آن، شبیه پوست مار بود و نواری به شكل دو حلقه ی زنجیررا برخود   
داشت، در چاله ی میان آجرهای فرش شده ی پیاده رو فرو رفت .  با فشارآنرا بیرون كشید تا قدم بردارد،  گفت: « خوبه كه نا سلامتی   
«!شما امنیه این   
مرد، كه به موازات زن راه می رفت، گفت:  « مگرخدای نكرده من گفتم فعل حرامی انجام بدیم؟ خب صیغه می خونیم. مث این كه ما   
«.هم مسلمونیم . دنیا دیگه عوض شده. صیغه كه بخونیم تو  می شی ناموس من . اونوقت ازگوشت گوسفند واسه ام  حلال تری   
زن بدون آنكه حرفی بزند قدمهایش را  آهسته تر از پیش برداشت. مرد آب دهنش را جمع كرد. چندین بار آن را در دهان چرخاند و   
سپس دركنارجوی روی آسفالت خیابان تف كرد. سبیلش را پاك كرد و گفت: « راستی نگفتی حالا این بچه ی خوشبختی كه تو شكمته   
«مال كیه؟   
«!زن با تمسخرگفت: « هه ، هه،  خوشبخت   
«مرد ادامه داد: « آره ، خوشبخت. هركی به دنیا میاد، خوشبخته مگه نه ؟   
.زن هم چنان سكوت كرده بود و در كنار مرد آهسته حركت می كرد   
 مرد گفت: « پیرشدم ها؟ خب دیگه، نمی تونی ازش فراركنی. به سراغ توهم اومده.» و به سینه های اواشاره كرد: «  تعجب می كنم   
«!چطورخودتو گرفتاركردی؟ بچه دارشدن اونم  تو این سن، ازتوعجیبه والله   
آرام به صورت مرد نگاه كرد. دوباره به آسمان نگاهی انداخت و با دست روسری خود را چند بار جا به جا كرد : « عجب هوای دم   
«!كرده ایه امشب ، دارم خفه می شم   
«.مرد با تعجب دستهای خود را درهوا چرخاند و گفت: « كجای این هوای ملس، دم كرده اس ؟  پس بگو تو هوای دم كرده  ندیدی هنوز   
خود را به زن نزدیك می كرد كه موش گنده ای ازكنار كركره ی نانوایی بیرون پرید و خود را داخل جوی انداخت و توی سوراخی كه   
،در زیر پل  بود  فرو رفت. زن با دیدن موش ساك دستی اش را رها كرد و خودش را كناركشید. مرد كه هراس  زن را دید   
گفت: «  تو كه ازاین چیزا نمی ترسیدی. حالا چی شد كه ازدیدن یه موش خودتو باختی؟» زن با عصبانیت به مرد نگاهی كرد اما   
.جوابش را نداد   
 مرد گفت: « بوی صبح كه به دماغشون می خوره ،  لونه شون را  عوض میكنن. رفت وآمد نشون را چن وقته كه زیرنظردارم. این   
«!گرزه ها* گربه ها را هم ازتوخیابون فراری داده ان   
«!زن بالاخره  نتوانست جلوی عصبانیت خود را بگیرد فریاد زد: « این حیوونا ازتو مردترند   
«  پس  شناختی؟»   
«! آره شناختم. حالا كه چی؟ ول میكنی یا جیغ بكشم این وقت شب؟ پیرشدی اما آدم نشدی »   
.مرد كه ازعصبانیت زن به هیجان آمده بود   
 گفت: « راس میگی، اما  صورتم  پیرشده. جاهای دیگه م كه سالمه ؛ اونم به خاطر اینه كه ازشون كاركشیدم . می دونی كه اعضاء بدن   
«.آدمیزاد اگه كار نكنن زود پیر می شن و از كار می افتن   
«. لیاقت ات همون جائیه كه همیشه چشمات دنبالشه»   
«مرد نفسی ازته دل كشید وگفت: « یه مرد اگه به اون فكرنكنه كه مرد نیس. خب نگفتی، شوهر كردی یا نه؟   
«!زن سرش را بالا گرفت . اشاره به شكمش كرد و گفت: « انگاری كور هم شدی   
« .البته خب فرقی هم نمی كنه. همه ی آدما به یه جورهایی حرومزاده اند»   
زن ، خیره به چشمان مرد نگاه كرد و با تندی گفت: « حرومزاده اون مادرته كه تو رو بی صاحب، تو خیابون ول كرده. حرومزاده اون   
پدرته كه...» اما خنده ی مرد را كه دید، حرفش را نیمه تمام گذاشت وترجیح داد  ساكت بماند. مرد خیلی آرام گفت: « آخ كه چه   
«موجوداتی هستین شما ؟! این وقت صبح راستشو بگوازكجا می ای؟»   
«.زن كمی آرام ترازپیش گفت: « چه می دونم. دارم میرم یه جایی كه بتونم راحت شم   
« شوهرت كجاس؟ چرا اونو با خودت نیاوردی؟»   
زن، این طرف وآنطرف خیابان را نگاه كرد. چشمانش را به آسمان، كه ابرهایش را خالی كرده بود اندخت. كبوترسفیدش را اززمین   
،بلند كرد و به حركت ادامه داد   
 گفت: « اونم مثِ  تو. می خواس خودشو خالی كنه. اما باز صد شرف به اون كه لااقل قانونیش كرد. دیگه مجبورنیستم بندازمش. به   
«دنیاش می آرم. دیگه خیالم راحته كه برا بزرگ شدنش كسی هس تا خرجشو بده   
 پناه برخدا. شما زن ها مثِ اسب می مونین. اگه یه بارصاحبتونو به زمین بزنین، تا آخرش ول كن نیستین. هی می خواین زمینش   
«.بزنین. چموش می شین. دیگه سواری نمی دین. تا آخرعمربایستی مواظب تون باشن   
.زن چیزی نگفت و فقط نگاه كرد. دوسگ ولگرد، دروسط خیابان. دنبال همدیگركردند   
«... مرد گفت: « ببین اینا هم تشنه ن.» بعد با دست، یكی ازآنها را نشان داد و گفت: « ببین چطورمی خواد رد ماده شو بگیره   
بوی چنارهای باران خورده، فضا را پركرده بود. زن لحظه ای ایستاد. به این طرف وآنطرف بلوارنگاه كرد. دوباره برگشت و به مرد   
نگاه كرد. مرد به ساعتش نگاه كرد   
« .گفت: « دیگه داره پستم تموم می شه   
زن به سمت ایستگاه اتوبوسی كه دربلواربود حركت كرد. مرد دست كرد توی جیب شلوارش و كلیدی را كه قلب پلاستیكی سوراخ   
شده ای به آن آویزان بود، بیرون كشید. كلید را به طرف زن دراز كرد و گفت: « می دونی كه كجا بایس بری؟ بیا، توبرو. یه چایی دم   
«.كنی من م اومده م. خودم فردا می برم می خوابونم ات   
زن به طرف ایستگاه اتوبوس رفت. روی نیمكت ایستگاه  نشست. مرد، سرخیابان ایستاده بود وانتظار می كشید.  صدای دعای پیش   
ازاذان صبح، ازبلندگویی كه معلوم نبود مسجد آن كجاست به گوش می رسید. صدای سنگین  حركت ماشینی، بانگ اذان را می   
شكست. اشرف سرش را به سمت راست خیابان چرخاند. نورچراغ اولین اتوبوس  صبح، نزدیك می شد.  زن برگشت و نگاه كرد. مرد   
.چیزی را فریاد زد، اما صدایش درمیان صدای اتوبوس گم شد. اتوبوس به همراه مسافران خواب آلوده اش به حركت درآمد   
هنوزچشمان مرد اتوبوس را دنبال می كرد. صدای اتوبوس آرام آرام  دور شد. مرد آسمان را نگاهی كرد. كلاهش را برداشت و درون   
آن را  وارسی كرد.  یك تیغ تریاك ازآن بیرون آورد. با خونسردی تكه ای ازآن كند و بقیه اش را دوباره در كلاهش جاسازی كرد.  قمقمه   
.ای را  كه به كمرش بسته بود، بیرون كشید، حب تریاك را در دهانش انداخت وبا جرعه ای آب آنرا قورت داد   
«. باخود گفت:« اگه یه چایی داغ داشتم خیلی بهتر میشد. فقط یه دفعه دیگه بایس خیابونو برم وبرگردم   
نسیم صبحگاهی مجبورش كرد تا با چند نفس عمیق آنرا در ریه هایش حس كند. دوباره ایستاد. دوطرف خیابان را نگاه كرد. احساس   
«.كرد كه دیگر شب  نیست. با خود گفت: « داره بوی صبح میاد. دیگه بایست پستمو تحویل بدم   

* گرزه =موش خرما   

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی