دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 علی قانع   
آغاز فعالیت جدی داستان نویسی از سال 1367   
دانش آموخته ی مترجمی زبان انگلیسی   
«چاپ چند داستان ترجمه و در مطبوعات از جمله «کارنامه   
چاپ داستان هایی  در ماهنامه ها و فصلنامه های ادبی  سایت های اینترنتی   
«از برگزیدگان مسابقه ی داستان ماهنامه ی «عصر پنجشنبه شیراز   
 «از برگزیدگان سری اول مسابقه داستان نویسی سایت «سخن   
«چاپ داستان در کتاب «یاد هدایت81   
«از برگزیدگان مسابقه ی خانه داستان ایران و چاپ داستان در کتاب «هزار و یک شب   
چاپ داستان در کتاب «از مه تا کلمه» داستان های نویسندگان گیلان  نشر دشتستان   
«چاپ چند داستان در مجله ی «سروش جوان   
چاپ داستان در کتاب «هنر و پژوهش» گیلان  
چاپ چند داستان گیلکی در ماهنامه ی «گیله وا» استان گیلان   
چاپ داستان و ترجمه در ماهنامه ی «پیام شمال » گیلان   
«چاپ داستان در فصلنامه ی «ادبیات داستانی   
کار با مطبوعات محلی گیلان وقزوین و مشهد   
چاپ مجموعه داستان «وسوسه های اردیبهشت» نشر دشتستان   
چاپ مجموعه داستان «مورچه هایی که پدرم را خوردند» نشر ققنوس   
چاپ داستان ترجمه در ماهنامه ادبی «کارنامه » ویژه ی افریقا   
کاندید کتاب سال 83/ وزارت ارشاد   
       

« قدغن »

دانه های ریز باران بی وقفه و با شتاب زیاد می بارد و به شیشه های بخار گرفته ی پنجره اتاق می 
 خورد . قطرات به سرعت یکدیگر را پیدا می کنند و دست به دست می دهند و از چند مسیر اصلی و 
فرعی بصورت باریکه هایی از آب سرازیر می شوند . آن جا به شاخه های قبلی می پوندند و از زیر 
قرنیز سفالی لبه ی پنجره پایین می ریزد. روی سنگفرش قدیمی حیاط که علف های هرز سبزرنگ از 
لابلایش قد کشیده . روی برگ های زرد و قرمز درخت پرتقالی که باد پاییزی شب قبل به زمین ریخته 
است. روی ساقه های همیشه سبز گلدان نخل مرداب و ساقه های باریک و خشکیده انگور خودرویی 
.که بعد از تحمل چند بهار و تابستان و پاییز هرگز به بار ننشست 

سرمای بیرون پنجره بوی ماسه های دریا را می دهد و گوش ماهی هایی که امواج به ساحل می آورند 
. بوی ماهی تازه . کیسه های کنفی برنج و پوشال خیس آبخورده. بوی بافته ی سیر آویخته از سقف 
ایوان و بوی رطوبتی که بعد از عبور رهگذرها در خیابان و کوچه ها به جا می ماند. آن طرف پنجره 
توی اتاق ساکت و آرام است. صدای باران هم شنیده نمی شود. رادیو موسیقی محلی ملایمی پخش می کند 
و زن و مرد جوانی فارغ از هیاهوی دنیای اطراف و سرمای باران صبحگاهی دل به عالم خوابی 
سنگین داده اند. گرمای داخل اتاق بوی بخار داغ کتری را می دهد و تکه های نان بیات وقتی روی لبه ی 
بخاری برشته می شود و دود می کند. بوی خوراک مغز گردو و آبغوره و گوشت که روی اجاق قل قل 
می زند و می جوشد. بوی خون ماسیده و دلمه بسته. بوی تن آدم ها وقتی برهنه هستند و با هم در آمیخته 
اند. گره می خورند و شعله ور می شوند و عرق بدن شان هوای اتاق را تب دار میکند. هوایی که نفس گیر 
است و طعم ماندگی میدهد و خفقان می آورد. گرمای ملال آور اتاق بوی وصال می دهد. بوی نمور 
.ملحفه ها بعد از همآغوشی . بوی سدر و کافور 

صدایی از گوشه ی حیاط بلند می شود و برای لحظه ای کوتاه آرامش آن جا را به هم می ریزد. کسی کنار 
پنجره می آید و با کف دست قسمتی از بخار پنجره را پاک می کند. شیشه سرد و آبدار است . انتهای 
حیاط یک گربه ی لاغر سیاه و سفید از ترس خیس شدن در باران با شتاب به سمت دیوار می دود و زیر 
.هره آجری آن پنهان می شود 



 بازار ماهی فروش ها شلوغ و پر ازدحام است. بارش تند باران مجال نمی دهد کسی به کار و کاسبی اش 
برسد. مردم زیر باران به هم تنه میزنند و با سرعت از کنار یکدیگر رد می شوند. از لبه ی چتر ها آب 
شره می کند . آن ها هم که چتری ندارند از بیم خیس شدن زیر طاقی ها پناه می گیرند. صدای داد و بیداد 
فروشنده ها با هم قاطی می شود و کلمات را گنگ و بی معنی می کند. ماهی کپورهای چاق و قزل 
آلای رنگین کمان توی سبد های حصیری و  یا روی پیشخوان چوبی مغازه ها از خیسی باران لذت 
می برند. با چشم های باز و پر تمنا باله هایشان را تکان می دهند و دهان باز و بسته می کنند. در گوشه و 
.کنار میدانچه بازار دست فروش ها روی زانو چمباتمه زده و با صدای بلند ، کالایشان را تبلیغ می کنند 
...سیر تازه . ترب سفید و نارنج . باقلا . زیتون . ماهی شور و خاویار 

روی خیسی زمین بوقلمون ها و اردک های کوچک رنگی که پاهایشان با ریسمان کنفی به هم وصل شده 
زیر دانه های تند باران پلک می زنند و به عبور شلوغ رهگذر ها خیره می شوند. مرد ماهی فروش زرد 
پرها را روی تخته ی پیشخوان پوست می کند و قطعه قطعه می کند و تحویل مشتری می دهد. اسکناس 
های دخل زیر پیشخوان از تماس با دست هایش چرب و خونی می شوند. گربه چاق زرد رنگی با رگه 
های تیره روی کمرش زیر قفسه های چوبی دکان راه می رود و تکه های چربی و پوست واستخوان را 
جمع می کند. گاهی از سر هشیاری گوش هاش سیخ می شود و اطراف اش را با دقت می پاید. وقتی دوباره 
اوضاع را عادی می بیند سرش را پایین می آورد و لخته خون ها را لیس می زند . کولی ماهی های 
سیاه توی تشت بزرگ آب ، کنار چکمه های ماهی فروش آرام آرام حرکت می کنند و نرم و سبک باله 
.تکان می دهند و به دانه های بارانی که به سطح آب می خورد نوک می زنند 
مرد ماهی فروش از ماهی های داخل سبد کپور نقره ای درشتی را سوا می کند و برای خانه اش کنار 
.می گذارد 



 زن با ملایمت تمام خم می شود و سینی غذا را کنار رختخواب می گذارد. طوری که به شکم اش فشار 
 اضافی نیاید و موجودی را که با خود حمل می کند ، اعتراض اش با لگد زدن به دیواره ی شکم و پیچ و تاب 
.خوردن اعلام نکند. بخار برنج پخته و عطر ترش و شیرین خورشت فضای اتاق را پر کرده است 
.پتو را از روی سر مرد کنار می زند و با مهربانی پنجه در موهایش می برد 
"... نمی خوای بیدار بشی . چیزی تا ظهر نمونده . باید بری . دلشوره دارم " - 
مرد غلتی می زند و چشم ها را تا نیمه باز می کند . همین که نگاه اش به شیشه ی عرق دار پنجره می افتد 
غفلتن موجی از سرما توی عضلات بدن اش می دود و بی اختیار می لرزد. گلوله می شود و خودش را کاملن 
.زیر پتو پنهان می کند 
". پاشو دیگه ... پاشو یه چیزی بخور ... تا دیر نشده - 
به فاصله ی کمی گرما دوباره باز می گردد و سرش از پناهگاه بیرون می آید. هوس سیگار می کند ولی 
یادش می افتد نمی تواند سیگار روشن کند. زن دوباره دستی به ریش و سبیل کم پشت و صورت 
خوش تراش او می کشد . کج خلقی دقایق قبل کنار می رود و مهربانی جایش را می گیرد. همان جا از توی 
رختخواب آرنج اش را بالا می آورد و روی پاهای زن می گذارد. بعد قدری بالاتر می برد تا به برآمدگی 
.شکم می رسد. دست ها توی هم قفل می شوند 
".چیه تو هم چشم براه این مهمون کوچولویی و منتظری تا  از راه برسه" - 
.همین طور که حرف می زند چیزی روی شکم اش و زیر انگشت های مرد موج بر می دارد و ضربه می زند 
.ناخواسته قلقلک اش می گیرد و به خنده می افتد 
زود باش دیگه . روزهای بارونی صید خوب نیست. حتمن دریا هم کولاک بوده. خیلی" - 
"...  نگرانم. همش فکر می کنم یکی از راه می رسه 
به حالات و عکس العمل هایش خیره می شود و کوچکترین حرکت او را زیر نظر دارد . جنس نگاه اش 
.بیش تر شبیه مادری است که بخواهد کودک اش را تیمار کند 
 راستی چیز هایی رو که امروز صبح بهت گفتم زیاد جدی نگیر . راجع به اوضاع خودمونو" - 
این بچه . منظورم اینه که حالا شاید یه مدت دیگه هم بشه همین طور سر کرد. هر چند خیلی 
"...سخته . همش حرص و جوش و هول تکون . اما دیگه عادت کردم 
نگاه مرد عوض می شود و دست اش را پس می کشد. با وجود گرسنه گی و دل ضعفه سینی غذا را کنار 
می زند. بلند می شود و لباس هایش را می پوشد. در فاصله ای کوتاه آرامش زن رنگ می بازد و با اضطراب 
.محسوسی در کلام ادامه می دهد 
 حالا نمی خواد لوس بشی . این که قهر نداره. خوب فکر و خیال و دلواپسی مجبورم کرد تا برات" - 
"...درد دل کنم. پس آخه من حرفهامو واسه کی بزنم 
مرد بدون این که جوابی بدهد در را باز می کند و خارج می شود. هوای بارانی بیرون بلافاصله سر و 
صورت اش را مرطوب می کند. نفسی عمیق میک شد و سیگارش را آتش می زند. پشت پنجره ی اتاق سبد 
حصیری بزرگی روی سنگفرش گل آلود کنار باغچه به جا مانده است . آب باران توی پاگرد راه افتاده 
و علف ها و برگ های خشک را همراه خود تا کنار حوض می برد. با احتیاط نگاهی به کوچه می اندازد و 
بسرعت از در اصلی حیاط بیرون می زند. حرف های زن که روی ایوان ایستاده ناتمام می ماند و صدایش 
.میان رگبار باران گم می شود 
برو ... دیگه از همه این بازیها خسته شدم . بیزار شدم . از تو و اون و خودم و حتی این بچه ای" - 
"...که تو شکمم دارم. دیگه هیچی برام مهم نیست . هیچی 
توی سبد حصیری کپور ماهی نقره ای رنگ از بارش باران روی پولک هاش جان گرفته و سر و دم 
تکان می دهد. هراز گاهی تنه اش به چاقوی بزرگی که کنارش افتاده می ساید و از زخم تازه باله هایش 
. خونآبه ی کمرنگی بیرون می ریزد 
 


همیشه همین طور است که از قبل بوده و هست و خواهد بود. همین طور که باید باشد. همه ی ما آدم ها از 
 جایی شروع می کنیم که دیگران به آخر رسانده اند و هر کس به میزان پیمانه اش زندگی می کند . چه 
شعار بی سر و تهی . حال ام به هم خورد . اما مگر غیر از این است که باید و باید و باید این طور باشد و 
بشود. این طور هستیم و زندگی می کنیم و راه میرویم و می میریم و خاک می شویم چون باید به همین 
صورت باشد. استقلال و عدم استقلال . جبر و اختیار . دست تقدیر . مقدرات. مقدر است بیگناه و یا 
.گناهکار باشیم . مقدر است عاشق و یا معشوق باشی 

مقدر است.  مقدر است . مقدر است. مقدر است.  مقدر است. دل ام نمی خواهد ذره ای به این مقدرات 
تن دربدهم . حتی تن در دادن و ندادن هم دست تو نیست. اصلن تو تصمیم گیرنده نیستی و حق انتخاب 
نداری. همه چیز قبل از تولد تو و پدر و مادر و آبا و اجدادت رقم خورده و تو فقط نمودی از حرکت 
.های بازیگر اصلی هستی . نوع و قانون بازی را کس دیگری معلوم می کند. بازیت داده اند بدبخت 
 کس دیگری است که قلم به دست تو می دهد. به دست ات خنجر می دهد. به تو شراب می خوراند. افیونی ات 
می کند. هذیانی ات می کند. تو را به نماز وامی دارد. تو را به گناه می کشاند. وادارت می کند به دختر بچه ی 
نابالغی تجاوز کنی. لوله ی تفنگ را روی شقیقه ی خودت بگذاری و خیلی راحت ماشه را بچکانی. با یک 
کوله پشتی پر از بمب سوار قطار مسافری شوی و ضامن را بکشی. همانطور که توی صورت نفر 
مقابل ات می خندی در کمال خونسردی تک تک ناخن هایش را با انبردست در بیاوری . بدن اش را با 
.اتو بسوزانی و صدای ناله اش را نشنوی. حالا هم که این چیزها را می گویی حرف خودت نیست 
مقدر شده تا اعتراف کنی. مقدر است قاتل باشیم. مقدر است مقتول باشیم . ظالم  و مظلوم.. مقدر است 
فرشته شویم. شیطان شویم. پهلوان باشیم. قهرمان و ضد قهرمان. زشت باشیم . زیبا باشیم . سگ 
.باشیم. اسب باشیم. لاشه باشیم. لاشخور باشیم.  گل. فاضلاب. دونده. بازنده و برنده. تشنه. مستراح 
.هندو. شهید. عادل. معدوم. مادر . قصاب. چوپان دروغگو. دهقان فداکار. مادونا. شیخ صنعان 
.رابینسون کروزوئه. کارمند اداره پست. اولیس. باراباس. مامور تیر خلاص. چنگیز خان. گاندی 
......حافظ. رودکی. مستقیم 



شاید از حرف هایی که می خوام بزنم برنجی و دلخور بشی . خیلی وقته دل دل می کنم تا چیز هایی رو که 
 اذیت ام میکنه  و عذاب ام می ده بریزم بیرون و راحت بشم . حتا برای جفت تون . پیش خودم می گم مگه 
چه طور می شه . مرگ یه بار شیون هم یه بار . دیگه کم مونده دیونه بشم . به هرحال باید قبول کرد دنیایی 
که ما چند نفر داریم توش زندگی می کنیم و نفس می کشیم کوچیک شده و کوچیک تر هم میشه. کم مونده 
بترکه و همه چیز رو از بین ببره. چه بخواهیم و چه نخواهیم همین روزها چهار تا می شیم . پس لااقل 
اون هایی که می تونن زودتر فرار کنند و جون سالم در ببرند. دیگه وقتشه که یکی بره کنار و جا رو 
واسه بقیه باز کنه . نمی دونم کی . به خدا راست میگم . نمی تونم انتخاب کنم. اصلن نمی دونم حق 
انتخاب دارم یا نه . یه جورایی هر دو تون رو دوست دارم. شاید این جا دیگه دوست داشتن کلمه ی خوبی 
نباشه . می دونی با این که عملی نیست اما حس می کنم هر دو تون باید باشید و بدون هر کدوم از شما یه 
.گوشه از زندگی م می لنگه و کامل نیستم . این رو هم می دونم که با رفتن خودم مشکل حل نمی شه 
و گرنه تا حالا صد دفعه رفته بودم . جایی که کسی پیدام نکنه . اولاش گمون نمی کردم کار به این جا 
برسه . که با رفتن و حذف یکی از ما اوضاع سر و سامون بگیره . یعنی اصلن به هیچی فکر 
نمی کردم . اما چیزی که هست مدتیه عذاب وجدان خواب و آروم رو ازم گرفته . حسابی دارم داغون 
.می شم 

 نه...دیگه بسه . هر جوریه باید تموم بشه و هر کسی بره پی کار خودش . ولی هنوز و هنوز و تا 
آخرش هم نمی تونم رضایت بدم که یکی تون برید و اون یکی رو داشته باشم . یا این که طوری می شد 
خودم تنهای تنها می موندم و اینی که باهامه و از گوشت و خون ام می خوره و روز به روز بزرگ تر می شه 
. انتظار ندارم بتونی چیزهایی رو که می گم بفهمی . این یه حس و حال کاملن زنانه ست . می دونی 
وقتی می گم دارم دق می کنم و عذاب می کشم از این بابته که مطمئن نیستم کدوم یکی تون بابای این بچه 
هستید . بعضی وقتا از فکرهایی که به سرم می زنه خنده م می گیره . می شینم واسه خودم فکر و خیال می 
بافم که شبیه جفت تون باشه . مثلا چشم هاش ریز و عسلی . رنگ چشم های تو . لب و دهن شم 
کوچیک و جمع و جور باشه . در عوض دماغ و ابروها و پیشونیش مثل صورت اون بزرگ و پت و 
پهن دربیاد . واسه حرف هایی که می زنم مسخره م نکن . خودم می دونم  از محالاته که یکی نطفه ی دو نفر 
رو با خودش داشته باشه . اما واقعیت  اینه که عادلانه نیست تو همه چی رو بدونی و اون بیچاره از 
.هیچ جا خبر نداشته باشه . من دیوونه رو  نگاه کن عدل و انصاف رو تو چه چیزهایی می بینم 
می شنوی . حواست با من هست یا نه . ببین من واقعا دلم براش می سوزه . بیش تر از همه ی وقت هایی اذیت 
می شم که صاف و ساده می آد پهلوم دراز می کشه و حرف دل اش رو برام می زنه . از عشق و علاقه ش به 
من و این بچه می گه . از این که قربون صدقه ی بچه ش میره . که به خیال خودش بچه رو ناز می کنه و بابا 
بابا میگه . طوری باهاش حرف می زنه که انگار روبروش نشسته و حرف هاش رو می شنوه . سرش رو 
می ذاره رو پوست شکم ام و گوش می گیره تا صدای کل و کشتی گرفتن و لگد زدن بچه اش رو بشنوه 
. نمی دونم چطور به این جا رسیدیم ولی کاش یه جور دیگه می شد . کاش یکی مون می مرد . منو بگو 
...دارم واسه کی درد دل میکنم 
.تو هم وقت گیر آوردی حالا 
... تو رو خدا ولم کن 
... اه.... دستاتو از تو پیرهنم دربیار .می گم نکن دیگه 
... بذار راحت باشم . الان اصلا حال و حوصله این کارها رو ندارم 
سایت ادبی دیگران
« مادر »

مادر هنوز زنده است. شاید تا چند سال دیگر هم زنده بماند. پنج ، ده، پانزده سال دیگر. راه می 
.رود .غذا می خورد.خیلی هم زیاد. با همه مهربان است و تنهایی عذاب اش می دهد.فقط تنهایی 
 به همه زنگ زده ام. همه ی برادرها و خواهرها. گفتم تنها بیایند تا بشود راحت تر حرف زد.تحمل 
نگاه و رفتار زن ها و شوهرهایشان را نداشتم . قرارمان برای امروز بوده است. بــه همه گفتم 
دیگر طاقت ندارم و دارم دیوانه می شوم. دیوانه شده ام. مادر کاملن دیوانه شده است . گفتم 
.چیزهای عادی و پیش افتاده را هم فراموش می کند. جای وسایل خانه و خرت و پرت ها را 
گاهی داروهایش را چند بار می خورد و یا اصلن یادش می رود بخورد و این که تمام رفتارهای 
.زندگی اش به هم ریخته است 
  
نیمه های شب بیدار می شود و آشپزی می کند و تا صبح بیدار می ماند . یک بند راه می رود و 
نگران است. دائمن اضطراب دارد. اضطراب برای زنده ماندن. اضطراب برای مردن. هزار 
بار به فاصله های نزدیک سوال می کند . وقت تزریق انسولین اش شده است یا نه.اسامی دوست 
و آشنا که جای خود دارد اسم بچه هایش را هم از یاد برده . از همه تلخ تر و دردناک تر این که 
.دیگر عکس پدر را توی آلبوم به جا نمی آورد.خیلی راحت می گوید نمی دانم کیست.نمی شناسم 
یک بار هم که زیاد پافشاری کردم. پرسید"عکس بچه ام نیست؟". زجر آور است. سی و چند 
.سال شب و روزت با یکی شروع شود و با همان تمام شود وآخر سر به چشم هایت نا آشنا بیاید 

گفتم خانه ی مادر دور هم جمع می شویم. نه مثل همیشه که به بهانه ی دیدن او همه سر من 
خراب شوند. بگو و بخند و شوخی و همه چیز الا صحبت از وضع مادر و عاقبت کارش و این که 
اگر حالا حالاها زنده بماند تکلیف من چیست. موقع رفتن هم فقط او را می بوسند و خداحافظی 
می کنند و  با لحن بغض گرفته ای از من می خواهند بیش تر مواظب اش باشم. که باید خیلی 
مراقب خورد و خوراک اش بود. که مادر همان زنی است که راه رسم زندگی را  نشان همه ی 
.ما داد. همه ی ما را به خوبی به سرانجام رساند. می روند تا یک تعطیلی چند روزه ی دیگر 
بعد از آن تازه من می مانم و بدخلقی های شوهرم. می گوید وقتی شما برادر و خواهرها به هم 
می رسید هیچ چیز و هیچ کس دیگری برایتان مهم نیست.شاید هم تا اندازه ای حق داشته باشد. به 
همین خاطر جلسه را این جا گذاشتم.خـانه ی مادر. این را هم گفتم که غذا را خودم درست می 
کنم. خیال تان از بابت تخم سوسک لا به لای وسایل و قفسه های کابینت و بوی توالت که توی 
.اتاق ها می پیچد راحت باشد 

صبح خیلی زود آمدم و همه جا را خوب تمیز کردم. دستشویی و حمام ، آشپزخانه، اتاق ها. گرد 
وخاک و کثافت همه جا را برداشته بود. بچه ها را پیش پدرشان گذاشتم. غیر از مینو که بی من 
نمی ماند. این جا هم که هست دائم بهانه می گیرد و غر می زند که برویم. می گوید"خونه مامانی 
بوی بدی میده". می گوید "لباس های مامانی بوی جیش می ده". این حرف ها را همان جا در 
حضور مادر می زند و او فقط مات می شود ونگاه اش می کند. انگار اصلن چیزی نشنیده باشد یا 
این که معنی اش را نداند. این ها را می گویم تا حداقل به خودم ثابت شود که هنوز دارم مقاومت 
می کنم و به چیز دیگری غیر از این فکر نمی کنم که مادر باید تا آخرین ثانیه ی عمرش حالا 
هر وقت شده و هر قدر هم  که طول کشید توی خانه ی خودش باشد. نه جای دیگری اما این 
واقعیت راهم نمی شود انکار کرد که مادر به طرز وحشتناکی مریض است وحال اش لحظه به 
.لحظه وخیم تر می شود 

 اصرار کردم همه باید باشیم. هر شش نفرمان.تا بعدها حرفی و حدیثی پیش نیاید. دو تاشان لحظه 
ی آخر خبر دادند که نمی آیند. تلفنی بهانه آوردند و عذر خواستند.گفتند هر تصمیمی بقیه گرفتند 
قبول است. خواستید کسی را بگیرید.روزها بیاید رفت و روبی بکند.غذا بپزد . داروهایش را سر 
وقت بدهد.اگر شد دست اش را بگیرد و تا سر خیابان دوری بزند. ماهیانه هر قدر که شد روی 
ما حساب کنید. گفتند باید خیلی مراقب حال مادر بود. نزدیک پله ها نشود. گاز خوراک پزی اش 
.روشن نماند. تنهایی جایی نرود و یک مشت توصیه ی سوزناک دیگر که دردی را دوا نمی کند 
ولی هیچ یک از آن ها نگفت که مادر برود و مدتی پیش آن ها زندگی کند. خواهرم  گفت:" تو 
. رو خدا اگه می تونی بیش تر بهش سر بزن. من که راه ام خیلی دوره ولی تو نزدیک تری 
. همش چند تا خونه اون طرف تر .به خدا دائم نگران ام خودش رو نسوزانه . بلایی سرش نیاد 
یه وقت تنهایی غش کنه و کسی بالای سرش نباشه". برادرم  گفت: "باور کن نمی رسم بیام 
".اونجا.بعد از ساعت کار عادی ام تازه دو جا دیگه هم باید برم. کلاس خصوصی گرفتم 
"گفتم : " یعنی هر کی ازدواج می کنه باید قید همه چیز رو بزنه و همه رو فراموش کنه؟ 
.گفت: " نه بابا.تو دیگه چرا این رو می گی.باور کن این موضوع اصلا ربطی به زن ام نداره 
".می دونی این چند ماهه چقدر بدهکاری  بالا آوردم 
می دانستم بی فایده است اما گفتم:" خب در سال حداقل دو سه روز هم بیاین خونه مادر تون اصلن 
بچه ها رو هم بیارید.هم آب و هوایی تازه میشه هم سری به این پیرزن زدید و اوضاع و احوال 
"...اش رو از نزدیک دیدید.ببینید چی می خوره چی می پوشه .من هم که مدام نمی تونم 

خواهر بزرگ مان از همان ابتدا، همان اوایل اوج گرفتن فراموشی و به هم ریختن مادر خیال 
خودش و همه را راحت کرد که اعصاب اش ناراحت است و نمی تواند خود را در گیر این کارها 
کند، که دل اش را ندارد مادر را توی این وضع ببیند .که بچه ها زندگی را برایش جهنم کرده 
اند و خود او همین روزها مثل مادر و شاید حتی خیلی بدتر از او می شود و راهی تیمارستان 
اش می کنند. دست آخر هم   گفت:" مگه حقوق مستمری بابارو نمی گیره؟ با همون پول 
".بذارینش سالمندان- والله اونجا خیلی بهتر بهش می رسند 

ماهرخ زودتر رسید. بعد هم رامین آمد. برادر و خواهر کوچکترمان و عزیزترین ها پیش 
همه .همیشه حسرت این دو تا را داشتم.اگر چند سالی دیرتر به دنیا می آمدم. اول آن ها متولد می 
 شدند و آخر از همه من ،شاید حالا من هم خیلی راحت خودم را کنار می کشیدم و همه چیز 
.گردن بقیه می افتاد 
 
رامین از لحظه ای که وارد شد، کنار پنجره نشست و به درخت های حیاط چشم دوخت. در طول 
چند ماه گذشته هر بار که او را دیده ام غمگین تر از دفعه ی قبل به نظرم آمده است. بعد از آن 
حادثه ی رانندگی شوم اتوبان- دیگر هیچ کدام از ما خنده های همیشگی اش را ندیدیم. وقتی می 
خندید چشم هایش شکل سامورایی های فیلم های ژاپنی می شد. اما حالا شبیه به آن هایی است که 
قصد هاراگیری دارند. مادر توی عوالم خودش سیر می کند- مدام می رود و می آید و از او حال 
زن اش را می پرسد و این که چرا او را با خود نیاورده است و رامین هر بار پک عمیقی به 
سیگارش می زند و جواب اش را با لبخندی می دهد. ماهرخ با دلسوزی و ترحم حرکات مادر را 
:دنبال می کند و رو به من .می گوید 
" هیچ وقت باورمان می شد یه روزی کار مادر به این جاها برسه!؟ " 
می گویم: " دیگه نمیشه کنترل اش کرد- از دست ام خارج شده- خودم بیش تر دارم داغون می 
شم.از بس که بهش فکر می کنم از بس که با اون مادر قبلی مقایسه اش می کنم.واقعن دیگه 
"...نمی تونم کم آوردم 
 دست هایم را می گیرد و با صدایی بغض دار می گوید:" خوبه دیگه. نمی خواد این قدر خودت 
".رو اذیت کنی 
 در عرض همین مدت کوتاهی که بچه ها آمده اند مادر بارها در یخچال را باز و بسته کرده است 
:و هر بار با کنجکاوی همه جا را بازرسی می کند و دوباره در را می بندد. ماهرخ می پرسد 
".چی می خوای مادر . به من بگو بهت بدم " 
" دنبال قرص هام می گردم.آمپول ام هم باید دیگه وقت زدنش شده باشه ، نشده؟  " 
مینو را صدا می زنم و می گویم " دخترم بیا با مامانی برید توی حیاط درخت های باغچه رو آب 
".بدید 
"قیافه اش توی هم می رود و ما را نگاه می کند. بعد با نارضایتی می گوید:" نوچ... نمی خوام 
:بغل اش می گیرم و آهسته می پرسم:" چرا عزیز دلم- مگه دلت نمی خواد بازی کنی؟" می گوید 
نه.آخه مامانی انگار وقتی از دستشویی بر میگرده دستاشو صابون نمیزنه. دستهاش بو میده پیف 
"...پیف 
به مادر نگاه می کنم که دوباره در یخچال را باز کرده و وسایل قفسه ها را به هم می زند . رامین 
نگاه اش را از پنجره بر می دارد و می گوید:" یه روز باید از صبح زود بیام و شاخ و برگ های 
گیلاس رو کوتاه کنم - یادتون هست بابا چقدر هوای این درخت رو داشت-  همیشه ما بچه ها کلی 
گیلاس می چیدیم- دزدکی و دور از چشم بقیه- ولی باز مامان شربت و مربای یک سالش رو با 
".همین درخت جفت و جور می کرد 
مادر انگار که بخواهد جواب رامین را بدهد می گوید " تو رو خدا این دفعه اومدی حتمن بچه 
".هات رو بیار . دلم خیلی براشون تنگ شده- مخصوصن واسه عروس قشنگم 
برادرم به حرف هاش ادامه می دهد "چه رنگی داشت- خیلی ساله که قرمز اون رنگی ندیدم- چه 
"...مزه ی شیرینی 
می روم تا سری به غذا بزنم- فنجان های گلسرخی مادر را که تازه شسته ام بر می دارم و چند 
چای تازه دم می ریزم- دست مادر را هم می گیرم تا کنارمان بنشیند – اما مگر به این راحتی 
آرام و قرار می گیرد. دست هاش را پس می کشد و به گشت زدن و بازرسی دائمی اش ادامه می 
.دهد 
   
ماجرای هفته ی قبل گم شدن اش را برای ماهرخ تعریف می کنم که بچه های محل وقتی می بینند 
توی خیابان سرگردان است دست اش را می گیرند و تا خانه همراه اش می آیند. این را هم می 
گویم که همسایه ها را به ستوه آورده این قدر که در را باز و بسته می کند . با تمام کسانی که در 
رفت و آمد هستند هم صحبت می شود و یا به خانه دعوت شان می کند و جریان روزی که می 
خواست با آن مرد کولی به زیارت برود،  دکتر برود، چه می دانم هر دفعه یک چیزی گفت.گفتم 
 از این می ترسم به خاطر یکی دو تکه طلای دست و گردنش بلایی سرش بیاورند یا این که " 
"خوب هنوز آنقدرها هم پیر نیست 
" ماهرخ می پرسد"یعنی این همه دوا و درمان هیچ تاثیری نداره...؟ 
برای حرف هاش جوابی پیدا نمی کنم.یک دفعه فشار کلمات منفجرم می کند و با حالتی عصبی 
فریاد می زنم" کاش زودتر می مرد"-  گریه ام می گیرد – نگاه می کنم – رامین سرش را پایین 
انداخته وآرام آرام شانه هایش می لرزد. می گویم: " می دونید- گفتنش برام خیلی سخته – اما اگه 
حرف هام رو نزنم بیش ترآزارم می ده. دیروز سرنگ انسولینش رو تا جایی که می شد پر کردم 
. چندین برابر مقداری که هر دفعه تزریق می کنه. دکتر می گفت یکی دو واحد زیادتر عضلات 
بدن رو شل می کنه. یه چیزی مثل مصرف الکل و یا مواد مخدر. ولی بیشترش می بره توی 
حالت کما . تو شک دائمی. گفتم اگه توی این حال تمام کنه شاید خودش هم راضی تر باشه و یه 
...جوری این اضطراب دائمی اش به آخر برسه 

.بعد مثل آدم های خوابزده با عجله سرنگ رو توی شیشه خالی کردم و دست و روش رو بوسیدم 
مادر اصلن نمی پرسید چرا دارم اشک می ریزم فقط پشت سر هم یه جمله رو تکرار می کرد 
می گفت " داروهام اگه تمام شد بازم برام می گیری". گفتم" می گیرم". گفت: " به قرص و 
".آمپول عادت کردم 
".گفتم " می گیرم چشم 
".گفت" یادت که نمیره. قرص هامو نخورم حالم بد میشه ها 
".گفتم " می گیرم. می گیرم. می گیرم 
  
ماهرخ بغل ام می کند و می گوید:" هیس... دیگه کافیه. مثل این که راستی راستی خل شدی 
ها..." . بعد طوری که منظورش به رامین هم باشد اضافه می کند" اگه شوهرم این قدرعوضی و 
نانجیب نبود چند ماهی می بردم اش پیش خودم. هر چند هیچ کجا غیر از خونه ی خودش بند نمی 
گیره – یادت نیست پارسال رفته بودیم تهران- مجلس ختم..." با دلسوزی رامین را نگاه می کند و 
ادامه می دهد " اصلن آرام و قرار نگرفت. نصف شب کاری کرد تا شوهرت مجبور شد دو سه 
".ساعت رانندگی کنه و برش گردونه خونه خودش 
   
می گویم" آره می دونم. فقط همین خونه، همین اتاق ها و در و دیوار آرامش می کنه." رامین 
مثل اکثر وقت هایی که این جاست کنار پنجره رو به حیاط نشسته و آتش به آتش سیگار دود می 
کند و آلبوم خانوادگی مان را ورق می زند. گاهی روی بعضی عکس ها مکث بیشتری می کند و 
لبخندی می زند که هم نشانه یاد آوری لذت آن لحظه هاست و هم نشان از غم تلخی که با حس 
فقدان اش در او ایجاد می شود. برای این که مسیر صحبت را عوض کنم می گویم :" اصلن ولش 
".کنید. دیگه بسه. حدس بزنید امروز چه غذایی براتون درست کردم 

ماهرخ لبخند می زند و می گوید" لازم به حدس و گمان نیست. از همون موقعی که وارد شدیم 
".بوی قرمه سبزی ات تو تمام خانه پیچیده. واقعن که تنها وارث دست پخت های مادر فقط خودتی 
 
رامین بدون مقدمه می گوید" وقتی شنیدم پدر سرطان گرفته معنی اش رو خیلی خوب نمی 
فهمیدم. همون سال ها رو می گم. فقط می دیدم مادر و بقیه بعضی وقت ها بی دلیل گریه می 
".کنند 

یک دفعه مادر روبه روی رامین ظاهر می شود و بغل اش می گیرد.صورت اش را می بوسد و 
با ذوق خیلی زیاد می گوید" قربونت برم پسر گلم . کی اومدی؟ خانمت خوبه- پس چرا باهات 
"نیامد؟ 
رامین چند بار سرش را تکان می دهد " چشم مامان.این دفعه که آمدم. حتمن. حتمن..." .  و 
دوباره حرف هایش را از سر می گیرد ." چند بار هم بعد از مرگش این گریه هارو دیدم- تو رو 
هم می دیدم که دزدکی اشک می ریختی و دماغت رو بالا می کشیدی. اما تا نگاهت به من می 
افتاد به خیال این که گولم بزنی به سرفه می افتادی و با دست چشمهاتو می مالیدی که یعنی سرما 
".خوردی 
پک آخری را خیلی عمیق و طولانی می زند و با حسرت خاصی ته سیگار را توی جا سیگاری 
له می کند. چند لحظه بعد ادامه می دهد " پدر خیلی سریع رفت. سریع تر از اون که کسی مسیر 
"...رفتنش رو به خاطر بسپاره 
 دخترم از توی حیاط داد می زند که گرسنه اش شده است. رامین و ماهرخ هم با نگاه و لبخندی 
که به صورت شان نشسته است حرف های او را تایید می کنند. دور هم می نشینیم و آن همه 
غذایی را که برای بقیه ی اعضای خانواده هم تدارک دیده شده بود با اشتهای زیاد می خوریم و تا 
وقتی که بروند هیچ کدام از ما حتی دیگر یک کلمه هم در باره مریضی مادر و عاقبت کارش 
.حرفی نمی زنیم 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی