ساعت 6.30 روز جمعه است نیم ساعتی می شود که همین طور بی هدف توی این خیابان پهن و خلوت
.رانندگی می کنم
هنوز نمی دانم چرا حالا که کسی توی خیابان نیست باز هم به چراغ قرمز ها اهمیت می دهم 56 ، 70 ، 130
... ثانیه
آن طرف چهار راهی که پشت چراغ قرمزش توقف کرده ام ، پسر بچه ای کنار خیابان ایستاده ،شبیه به بچه
. هایی که لابه لای ماشین ها گل و آدامس و روزنامه می فروشند . این بچه ها عجیب شبیه به هم هستند
خیابان آرام و خلوت است ، چیز قابل توجهی آن طرف خیابانی که پسر ایستاده نیست . اما اگر بود ! ، پسرک
. ناگهان برای رسیدن به آن ، به این طرف خیابان می دوید، و راننده ای هم که با سرعت از چهار راه عبور می کرد
.پسر بچه شدیدن با اتومبیل بر خورد می کرد ،سرش یا جای دیگرش به چراغ جلوی ماشین می خورد
.بچه ی روی زمین افتاده و خون پهن شده روی آسفالت خیابان
خون روی آسفالت ، خونی که بین دانه های سنگریزه ی آسفالت پخش می شود ، قرمزتر و سیاه تر به نظر می
. رسد
اگر خون پیرمردی باشد که با ماشین تصادف کرده ، بد رنگ تر هم هست . جنازه پیر مرد هایی که این جوری
، می میرند ، اصلن شبیه به جنازه ی آدم نیست ، بدن شان انگار همیشه همین طوری بوده سرد ، خشک ومرده
مثل یک تکه پاستیل تهوع آور ، مثل بدن های سالن تشریح دانشکده ی پزشکی ، نمی دانم چرا فکر می کنم
. تمام جسد هایی که برای آموزش تشریح می شوند ، پیر مرد هستند ، سرد و خشک و انگار همیشه مرده
هفته قبل وقتی برگشتم ، اول به خوابگاه زنگ زده بودم ، زن نگهبان خوابگاه گوشی را برداشت پرسیدم خانم
ه" هستند ؟ گفت :" نمی دونم هستند یا نه گوشی خدمتتون باشه" گوشی را که گذاشت کنار تلفن تا می رفت"
ببیند "ه" هست یا نه صدای غرغرش می آمد : " معلوم نیست این خانم "ه" با چند نفر دوسته ! از همه جا
." براش زنگ می زنند
.شاید صدای من را با صدای خودم اشتباه می گرفت
الو سلام .... تویی...فکر نمیکردم اینجا باشی ...امروز عصر ؟....کجا بیام ؟... پارک نزدیک خوابگاه ؟....نه
... نمی تونم .... نه اونجا هم نمی تونم ... اصلن امروز نمی تونم وقت ندارم بیام نمیشه
گنجشک له شده و مرده چند متر آن طرف تر روی زمین افتاده بود و خون غلیظ اطراف بدن اش . جاروی
رفتگر پارک ، فیش ...فیش جسد گنجشک را هم از روی زمین برداشت وخون با حرکت جارو مالیده شد
روی زمین ، خطی از خون روی آسفالت کشیده شد تا جلوی نیمکتی که من و "م" رویش نشسته بودیم . صبح
. بود
توی راهروی دانشگاه بعد از کلاس با "م" داشتیم می رفتیم ، " ه" و دوستش "پ" را دیدیم . "م" را معرفی
کردم که :" آقای "م" از رفقای قدیم هستند و این ترم تازه اومدن این جا " . "ه" زیر زیرکی لبخند میزد انگار
. م" رو از قبل می شناخت ، ولی نمی شناخت . اما به نظر می رسید "پ" خیلی از "م" خوشش آمده بود"
الو سلام "م" ....خوبی....آره تازه همین امروز اومدم .... کجایی؟ ... کجا ؟... ااا با کی ؟... اهه بگو دیگه بابا
. ...خب نگو ... هیچی کارت داشتم می خواستم ببینمت ... حالا که میگی وقت نداری ... باشه ..خداحافظ
بیست متر مانده به پشت خط کشی عابر پیاده ، مستطیلی آسفالته ، به عرض این بیست متر و طولی به عرض
خیابان ، روی آسفالت خاکستری این تیکه تا حالا چه چیز هایی ریخته ؟روغن ، آدامس ، باران و شاید اولین
چیزی که ریخته ، عرق پیشانی کارگری بوده که آسفالت را می ساخته ، ولی روی این آسفالت هم تا حالا خون
ریخته ؟ خون وسط سنگریزه های این تیکه آسفالت هم پخش شده ؟؟
گفتی : مطمئنم که "ه" میدونه که چقدر عاشقشی ، نه فقط خود "ه" ، با این موجی که تو چشم هاته همه می دونند
... که چقدر دوستش داری اماا
...گفتم: اما !! اما چی اما چی کجا رفتی کجا رفتی چرا حرفت رو تموم نکردی ؟ اما چی
پشت سر "م" وارد حیاط شدم از پشت شیشه ی کلاس "ه" را توی حیاط دیده بودم ، بسته کوچک کادو پیچی
شده ای شبیه به همه هدیه های قبلی همراه ش بود ، از در راهرو پشت سر "م" که بیرون آمدم "ه" به طرف
ما آمد بسته ی هدیه را خیلی سریع زیر لباس اش پنهان کرد به ما که رسید "پ" هم همراه اش بود ،حتمن "پ" هم
هدیه ای برای "م" داشت . اما "ه" فقط سلام کرد پس هدیه اش چی شد ؟ شاید از "م" خجالت کشیده بود شاید
... هم
خیابان هنوز خلوت است، از مقابل چهارراه کامیونی شبیه به ماشین آتش نشانی دارد به این طرف می آید آب
با فشار از دو طرف اش روی آسفالت خیابان می ریزد و می شوید ، به خیال خودشان خیابان را می شورند اما
بین چرخ های ماشین چی ؟ آب به آن جا که نمی رسد و خط پهن وسط آسفالت خیابان همیشه خشک و نشسته
. باقی می ماند
گفتی : احمق چشم هاتو باز کن . خوب نگاه کن ، به نشانه ها ، به حرکات ، همه چی به این سادگی نیست
. احمق
...گفتم: به چی ؟ به چی نگاه کنم ؟ نرو صبر کن
م" عجب فندک قشنگیه ! ... تازه خریدیش ؟..... نه بابا تو که واسه این چیزا پول نمیدی ....نکنه کش رفتی"
....چی؟ ... هدیه است .... ازکی؟.... اهه ناز نکن بگو دیگه بابا .... به جهنم که نگفتی
با "ه" و "م" جلوی دانشگاه سوار تاکسی شدیم ، "ه" وسط نشسته بود و من و "م" هم این طرف و آن طرف اش
پ "کجاست ؟) . "ه" خیلی بی حوصله است و نمی دانم چرا حرف هم نمی زند ، "م" هم کم حرف و بی")
. حوصله است ، چند خیابان پایین تر "ه" پیاده می شود ،گفتم: "کجا ؟ اما قرار بود با هم ... " و رفت
.دو چهارراه بعد هم "م" می خواهد پیاده شود گفتم : " تو کجا قرار بود با هم ...." و رفت
.خندیدی ، قاه قاه و از ته دل خندیدی و ریسه رفتی
...گفتم : به چی می خندی ؟ چرا می خندی ؟ بگو تو رو خدا بگو
از گوشه ی شیشه ی ماشین ام به حرکت سریع دانه های آسفالت زیر چرخ ماشین ها نگاه می کنم ، شکل بافت آسفالت
همه ی خیابان ها شبیه به هم به نظرمیرسد، اگر فقط یک بار یک تکه آدامس چشبیده به آسفالت یا چند قطره
روغن ماشین پخش شده روی آسفالت را دیده باشید ؛ حتمن آن را بر روی تمام آسفالت های دنیا می توانید
. تصور کنید
،سه روزی می شود که از "ه" هیچ خبری ندارم چند بار هم به خوابگاه زنگ زدم ، آخرین باری که زنگ زدم
" زن نگهبان خوابگاه با حالتی که لبخند ش را ازپشت تلفن می شد تصور کرد گفت :" نه پسر جان خانم "ه
... باز هم نیست " شاید می دانست کجاست شاید
.گفتی : تقصیر خودته ، باید بیش تر از این ها احتیاط می کردی حالا دیگه دیر شده کاریش هم نمیشه کرد
...گفتم: چی تقصیر منه ؟ مگه من چی کار کردم ؟ چرا درست حرف نمی زنی
الو"م" سلام .....کجایی؟....چرا دیروز نیومدی ؟....مسافرت ؟...کجا ؟...چرا همیطوری یک دفعه ؟....سه
... چهار روزه بر می گردی ....مشکلی که پیش نیومده ؟....باشه خوش بگذره
انگار کم کم از شهر خارج می شوم ، جاده باریک تر شده و آسفالت هم چنان ادامه دارد و با سرعت از زیر
. چرخ های ماشین ام عبور می کند
عصر بعد از کلاس از دانشگاه بیرون آمدم چند متر جلو تر توی خیابان "م" داشت سوار تاکسی می شد
انگار "ه" هم قبلن سوار شده بود ، تاکسی حرکت کرد ، من هم دویدم هر چی "م" را صدا کردم نشنید و
. تاکسی دور شد
.گفتی : باورش سخته ، این وضعیت رو هم نمیشه تحمل کرد باید ازش خلاص بشی
.گفتم : باورش سخته ، این وضعیت رو هم نمیشه تحمل کرد باید ازش خلاص بشم
این خیابان ها و جاده های دراز تا کجا ادامه دارند ، این آسفالت لعنتی تا کجا کشیده شده
."باز هم زن نگهبان خوابگاه : " خانم "ه" نیستند
الو "م" سلام.... خوبی ...سفر خوش گذشت ؟.....می خواستم ببینمت ....آره امروز عصر خوبه ...نه اگه خونه
. هستی میام خونه .....باشه خداحافظ
.گفتی : چرا از خودت مایه نمیذاری؟ مگه تاوان بی عرضه گی تو رو دیگران باید بدند
این آسفالت های خیابان هم مثل دریای آزاد، مثل اقیانوس ها ، همه به هم پیوسته اند ، مثل یک مدار بزرگ
. همه از هم خبر دارند هر کجا بروم دست از سرم بر نمی دارند همچنان تعقیب ام می کنند
ساعت حدود 7 عصر روز چهار شنبه است دارم از پله های آپارتمان "م" بالا می روم "م" منتظر من است
. وارد آپارتمان که میشوم ، ته بوی عطری آشنا اما غریبه با این جا ،هنوز در فضا پراکنده است
.نیم ساعتی با هم حرف زدیم هوا کم کم تاریک می شد ،پیشنهاد کردم سیگار را روی تراس بکشیم
.آمدی ، اما تو هم این بار هیچی نگفتی
دو سه پک سیگار کشیده بودیم ، و حرکتی سریع و ناگهانی . به وضوح می توانم صدای حرکت باد را از کنار
. گوش های "م" وقتی از 3 طبقه ساختمان سقوط می کرد ،حس کنم
.و لکه بزرگ و بد رنگ خون روی آسفالت خیابان ، که به سرعت میان دانه های سنگریزه ی آسفالت پخش می شد
خیلی از شهر دور شده ام هر چه به پدال گاز بیش تر فشار می آورم آسفالت هم با سرعت بیشتری تعقیب ام می کند
.فکر می کنم جایی وجود ندارد که از شر این ها خلاص شوم تمام خیابان ها ، جاده ها و کوره راه های خاکی را
هم به زودی آسفالت می کنند ، به هر تکه اش که نگاه می کنم نشانی از لکه بزرگ و بد رنگ خون را با خود
. دارد خون پخش شده بین دانه های بافت آسفالت
.اما دره های اطراف جاده ، هیچ وقت این جا را آسفالت نمی کنند .فقط یک پیچش سریع فرمان ماشین
.قاه قاه خندیدی و گفتی هنوز هم هیچ چی درست نشد
|