چه آرام آرام آمد و جای الاكلنگ و بالا بلندی را برایم گرفت. كارم این شد كه با همه سبیل كلفتی ام، عین خان باجی چارقد به
.سر، صبح ها بر خیزم و بچه ها را بفرستم تو كوچه و شب ها در حالی كه خاك بازی می كردند صدایشان كنم تا برگردند خانه
گاهی به خودم می گویم : چه فایده از این بازی ؟ نه هراسی دارد و نه شادیی و آخر سر هم غیر از سیاهی كاغذ و تمامی
خودكار چیزی نمی گذارد. اصلن من برای كی می نویسم؟ نوشته هایی كه خودم هم حوصله مرورشان را ندارم. خستگی اش همان
خستگی قایم باشك است . شاید ته مانده ی همان ترس رقیقی را دارد كه وقتی چشم بر درخت می گذاشتی و سعی می كردی
از لای انگشتان ات دور و برت را نگاه كنی و شروع می كردی شماره ها را می شمردی، سر تا پایت را می گرفت. ولی حالا جور
.دیگری باید شمرد: معكوس، آرام و بی صدا
سرمای كوچه ها. در خیالات ام تكرار می شد یك چرخ گاری بزرگ با یك شاخه گل زرد درست در وسط اش بدون كج شدن غلت
می خورد روی سنگفرش ها. یك سری آدم سریع و تند رد می شدند. من نقش دخترك كبریت فروش را داشتم كه یخ زده بود. بلند
شدم و سریع دنبال همان آدم ها راه افتادم. جلویم یك مرد بلند قد راه می رفت كه موهایش را با كش از پشت بسته بود . یك لحظه
برگشت توی چشمان اش نگاه كردم ولی رویش را سریع برگرداند. یادم آمد. داد زدم: محمود. محمود. دیدم زنی است و زبان ما
.را هم بلد نیست. ولی مو نمی زند. خود محمود بود. خود ش بود
دهن ام مزه ی آب نمك غلیظی گرفته بود و لب هایم خشك و پوسته پوسته شده بود. پایم را تا مچ توی تشت قرمز آب فرو بردم. عین
آهن گداخته ای كه در آب می گذاری. پتو خیس شد و پرت اش كردم. مثل سرگیجه ای نگاه ام در یك لحظه افتاد به تمام اضلاع
اتاق . ترسی عجیب و دور اطاق را گرفته بود. حتمن دورترها كودكی تبدار زیر آب سر و ته می زد.دادهایش حباب می شد و
. دست و پا زدن اش موج و شوری آب تا ته در رگ های مغزش رسوخ می كرد. همه چیز تمام شد كه قر قر قایقی آب را شكافت
تمام دور و برم سیاه بود . همه چیز مات و مبهوت و تار. درست آمد پشت سر من آخر صف وایساد. برگشتم نگاهش كردم و
گفتم: تازه اومدی؟ چشمان غریب و دوری داشت با گونه های لاغر، لرزان و برآمده . سرش را تكان داد و ادامه دادم: اسمت
چیست؟ گفت: محمود. – برو جلو وایسا. جلویم ایستاد. از جلو نظام دادند و دست بر روی پشت اش گذاشتم. برگشت و خندید. من هم
...خندیدم تا سركلاس
برگ ریزان و رقص با عزرائیل درختان. مردم بی خیال می گذرند. می گویند پشت برف شدن آدم برفی ها، وقت بازگشت
پرستوها، برگ ها از نفس شاد بهار پتوی خواب آور خود را كنار می زنند و ازلابه لای پوست خشكیده ی درخت ها سرك می كشند
و پرواز پرستوها را به تماشا می نشینند. ولی كسی نیست باور كند كه آن ها فرق می كنند با پارسالی ها. آن ها فرق می كنند با
برگ هایی كه درهجوم كفش ها آخرین فریادشان خش خش ضعیفی بود و به جشن یك سالگی شان نرسیدند. از این حرف ها چندش ام
شد. به در خانه كه رسیدم حس دم كرده ای داشتم . كلید را چرخاندم. صدایی شنیدم. از دو تا خانه آن ورتر سر محمود را دیدم تا
نصفه زده بود بیرون. سرش بیش تر از قدش سن داشت. انگار چند سال زودتر دنیا آمده باشد. سلامی كرد و پرسید: خونتون
...این جاست؟ چه جالب. پس صبح ها می یای باهم بریم ؟
آبی به صورت ام می زنم. پنجره را باز می كنم و نگاه می كنم به بیرون. همه چیز در سیاهی یك رنگ است. فقط صدای باران را
می شنوم كه نم نم می زند. پشت خانه ی من روزها تا آن جا كه چشم ات كار می كند پر از مترسك هایی است كه كشاورزها در خاك
.گذاشته اند. چند بار وقتی باران می بارید احساس می كردم لابه لای باران به همدیگر تف می انداختند
.داشتم كفش هایم را می پوشیدم كه صدای محمود را شنیدم. سریع كیف ام را گرفتم و بدو از در رفتم بیرون. توی چشمان ام نگاه كرد
. دیر اومدی؟ چیزی نگفتم. دست اش را گرفتم. اگر بچه ها بودند دوباره شروع می كردند مسخره كردن. كوچه ها را می گذشتیم -
تیر و كمان كوچكی با كش درست كرده بودم و پرنده ها را می زدم. محمود بدش می آمد . می گفت : خجالت دارد. گناه دارند
:ولی اهمیت نمی دادم. یك بار یك پرنده را كه زدم وقتی خونی شده بود گذاشت اش لای دستمال و بردش خانه. خودش می گفت
.خوب شد و پرش دادم -
كبریت را كشیدم و زیر گاز را روشن كردم. چهار شب بود كه غذایم ماست ترشیده ی توی یخچال بود .حال درست كردن غذا
.نداشتم . امشب سر گیجه گرفتم و بی خیال شدم
تب كرده بودم. دست روی لاله ی گوش ام كشیدم كه گرم و سرخ بود. صدای بلبلی زنگ به گوشم رسید. یكی از بچه ها بود. آمده
.بود سر بزند. گفتم: از محمود چه خبر؟ بی معرفت امروز نیامد. خنده معنی داری كرد و گفت: محمود؟ یك چیزی بهت بگویم
باور می كنی دختر است؟ امروز یكی از بچه ها دست به پشش زده و دیده بود سینه بند بسته. تو تا حالا دیده بودی؟ نشان كه نمی
داد ولی بچه ها می گفتند تو می دانستی محمود دختر است. به خاطر همین هم باهاش بودی. نه؟
محمود توی اتاق پشت نشسته بود . مادرش گفت: محمود جان دوست قدیمی ات آمده . ببین كیه؟ بزرگ شده بود و چهره اش
جذاب تر بود. نگاه ام كرد . ورقی كه روی میز بود را با ترس جمع كرد . آمد جلو و پرید توی بغل ام . برای چند دقیقه توی بغل ام
.گرفته بودم اش. زار و زار گریه می كرد ومن با یك حس خاصی نوازش اش می كردم. وقتی نشستیم خواستم كه ورق را نشان ام بدهد
یعنی از دور هم نگاه ام افتاده بود، دیدم كه نقاشیی بود. باز هم خواهش كردم كه نشان داد. چهره ی یك آدم بود كه درست از وسط
تقسیم به زن و مردی می شد. یك طرف اش با موهای بلند و بولند و چشمان شهلا و طرف دیگرش آدم بی مو و سبیل داری بود با
چشمان ریز . گفتم : این چیست؟ و بعد پاك كن سفیدی را كه روی میز بود برداشتم و نصف مردانه صورت را با دقت پاك
.كردم . خواستم نشان اش بدهم كه دیدم رفته بود
بوی اتاق من بوی ماست ترشیده ، نان خشكیده وعرق شور با گرمی نفس گرفته بود كه بوی سوخته غذا هم پیچید. دویدم
.سر گاز . زیرش را خاموش كردم و غذا را بر نداشته، ول كردم . ریخت روی زمین و صدای درش كه می چرخید آرام آرام خفه شد
.روز گرمی بود. وقتی خیلی گرم می شد منگی خاصی می گرفتم و همه جا را با ته رنگ قرمزی می دیدم. رفته بودیم اردو
بر می گشت به چند روز قبل از اخراج محمود از مدرسه. بچه ها شادی می كردند. پسرك چاقی وسط می رقصید و یكی از بچه
ها روی سطلی می كوبید. من و محمود یك صندلی مانده به آخر نشسته بودیم . من دست می زدم. بر گشتم و به محمود كه مثل
:گربه خپ كرده بود یك گوشه نگاه كردم. گفتم محمود دست بزن ولی محمود لای چادری سیاه قایم شده بود كه خانمی گفت
.ببخشید لطفا بگذارید من پیاده می شوم
ماشین وایساد و من پیاده شدم. چند روز بود كه نمی رفتم مدرسه . تب داشتم و كمی هم بالا آوردم . به مدرسه كه رسیدم بچه
ها دوره ام كرده بودند. ای كلك نامرد. تو می دانستی دختر است؟ می دانستی. می دانستی. یك دفعه دیدم پراكنده شدند و ناظم اخمو
.با لحن محكمی گفت : بیا دفتر
من همیشه خیال می كردم توی این شهر، غریبه تر از خودم، خودم بود. یك موقعی احساس می كردم شوری اشك ام را هیچ
بنی بشری نچشیده . اصلن تنهایی برای من یك عادت دور لذت بخشی بود كه هیچ كس نمی توانست در مخیله اش بگنجد. فقط
گاهی با نوشته هایم آدم هایی می ساختم كه زود خراب می شدند. به این جا كه رسیدم از بالا صدایی شنیدم. شاید گربه ای باشد یا
از پایین خودم را دیدم كه قلم به دست غرق عرق بودم.گیج می خوردم و می چرخیدم. صدا كه بلند شد، یكهو بلند شدم و با
ترس داد زدم: كسی می خواهد نوشته هایم را بدزدد ؟
سر كلاس انشا نشسته بودیم. محمود را از مدرسه انداخته بودند بیرون. یعنی پدر و مادرش داشتند صحبت می كردند تا
برگردد . وقتی رفته بودم گچ بیاورم شنیدم كه آقای مدیر به پدرش می گفت باید گواهی برای تعیین جنسیت اش بدهد و صحبت می
كرد كه تا قضیه به این جا نرسیده بود باید این كار را می كردند كه مدیر گفت: تو چرا این جا ایستاده ای؟
دوربین عكاسی را كه گرفته بودم همان شب های اول اش بود كه خوابی دیدم به رنگ فیلم ها. همه چیز رنگش درست بر
عكس بود. چهره ی محمود را می دیدم كه سایه های سیاه زیر چشمان اش سفید بود.موهایش سفید شده بود.مردمك چشمان اش
انگار پیر شده بود ولی پیر هم نبود.در این حالت نمی توانستم در چهره اش ببینم دختر است یا پسر. یك چهره ی غلیظ خاصی بود كه كم
كم نزدیك و بزرگ و بزرگ تر می شد كه مادرم گفت: نمی خواهی بروی ؟
خیار را كه خواستم پوست بكنم، دست ام برید. درست همان جا كه سوخته بود. یك مایع بی رنگ گرم بیرون زد و بعد كم كم با خون
قاطی شد و سوزش اش بیش تر شد. آن روز محمود برگشت مدرسه. نمی دانم چطور قبول كرده بود. فكر می كردم الان بچه ها
شروع می كنند مسخره كردن اش . ولی انگار یك ترسی ازش پیدا كرده باشند ساكت وبا احترام وبا یك تعجب خاصی نگاه اش می
كردند. من هم توی چند روز نرفته بودم سر بزنم. یعنی به هزار و یك دلیل. گفت گواهی نشان داده پسرم ولی یكی دو روز از
.پسری اش نگذشت كه دكتری كه آقای مدیر معرفی كرده بود قبول نكرده بود
هنوز هوا تاریك بود كه پنجره را باز كردم. صدای خروسی مثل این بود خورشید را صدا می كرد كه همه جا یكهو روشن
.شد. ناگهان دیدم تمام آدمك های پشت خانه افتاده بودند روی زمین. سریع از پله ها پایین رفتم و یكی یكی شان را بلند می كردم
.در این موقع صدای خفه ای می شنیدم كه كمك می خواست
دیگر نمی گذاشتند بروم پیش محمود. یعنی خودم هم ترسی داشتم ولی نمی خواستم دیگر هم نبینم اش. نمی دانم از چه بود. البته
یك بار هم رفتم در خانه شان كه مادرش هر چی از دهان اش آمد بارم كرد. خوب بود خانه نفهمیدند وگرنه دمار از روزگارم در
می آوردند. همه جا پیچیده بود. چه اسم هایی گذاشته بودند. جوری شد كه خودم هم وقتی اسم اش را جلوی كسی می خواستم بیاورم
.صد بار سرخ و سفید می شدم و آب می شدم می رفتم توی زمین . همه جا پیچیده بود
دست ام را كردم توی سطل ولی حواس ام نبود شكر بود یا نمك و گاز زدم. مزه ی خیار یك مزه تلخ و شیرین گرفته بود . مزه ی وقتی
كه بالا می آوردم. بویش تا ته در مغزم پیچید. سریع رفتم و خیارهای جویده را تف كردم توی ظرفشویی و آخر سر كمی هم
بالا آوردم. تا چند وقت، وقتی یادم می آمد حال ام بد جور می شد
از لای پنجره سر تراشیده ی محمود را در آفتاب چرك بعد از ظهر دیدم . دیدم دست به كمر ایستاده. خواستم صدایش كنم ولی
ترسیدم كسی آن دور و اطراف باشد . جلوی یك كامیون بزرگ ایستاده بود و چشمان اش یخچال، كمد، و صندلی ها را یكی یكی
تعقیب می كرد. پشت كامیون را بستند و محمود و پدر و مادرش توی ماشین خودشان نشستند. حركت كه كردند یكهو نمی دانم چه
...شد كه پنجره را تا آخر باز كردم و داد زدم: محمود
. همیشه از غذا دادن به پرنده ها بیش تر از غذا خوردن خودم لذت می برم. با هزار شكل و ادا غذا را از دست ات می دزدند
حتا گاز گرفتن دست ات هم مزه ای دارد. سر هم جیغ می كشند. گاهی فكر می كنم حاضرند برای غذا همدیگر را تیكه پاره هم
.بكنند
محمود دور و كمرنگ بود. تصویرش مثل وقتی كه از روی آتش نگاه می كردم، می لغزید و لول می خورد در نگاه ام . گاهی
هم واضح تر با یك لباس توری سفید و بلند بود. یك ریل قطار را دیدم كه آخرش در مه غلیظ و سیاهی محو بود. من و محمود
دو طرفش، مستقیم هم، یك پا یك پا روی ریل راه می رفتیم كه صدای بوق قطاری هوا را شكافت. ممتد و كشدار پیچید ولی
.انگار كه می دانستم خیال دوری است، عقب نكشیدم و قطار جفت مان را پرت كرد
یك زمانی فكر می كردم می شود همه چیز را با گفتن درست كرد. می شود داغیی برداشت و سر همه جوش های چركی را
یكی یكی سوزاند و راحت شد ولی الان كه یادم می افتد به احمقی خودم خنده ام می گیرد ... در این لحظه یكهو به خودم لرزیدم
...و احساس سرما كردم. انگار تكه یخی سریع از وجودم عبور كرد. می لرزیدم. نیم خیز شدم و پتو را روی خودم كشیدم
|