دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  ابوذر هدایتی  

داستان نویس     

تیر خلاص    

ابوذر هدایتی
Modern Painting

می‌خواهی دست چپت را كه خواب رفته و زیرِ تنت جا مانده، برداری؛ اما نمی‌شود. اگر برداری، حتما از كمر به   
بالایت تكان می‌خورد. حتی اگر ذره ذره هم خودت را عقب ببری تا بازویت را از زیرت كنار بكشی، باز هم   
نمی‌شود. ممكن است پاهایت هم تكان بخورد. سعی‌ می‌كنی بیش‌تر طاقت بیاوری. پس یك كارِ دیگر می‌كنی. خیلی   
.آرام، انگشت‌هایت را خم می‌كنی. كفِ دستت زیر گردنِ دختر است. انگشت‌هایت را نمی‌بینی، وقتی خم می‌شوند   
از سرِ انگشت‌هایت تا كتفت گِز گِز می‌كند. مثل این می‌ماند كه چند نفر، چند سوزن دست‌شان گرفته باشند و به   
جانِ دستت افتاده باشند. باز انگشتت را جمع می‌كنی. دردِ دستت بیش‌تر شده. دندان‌هایت را روی هم می‌گذاری و   
به بدنت فشار می‌آوری. جوری كه تكان نخوری. فشاری را كه بین ستونِ فقراتت هست، از باسنت می‌گذرانی تا به   
رانَت می‌رسد و آرام آرام به ساقِ پایت. حالا فشار به كفِ پایت رسیده و انگشت‌های پایت را كه جمع می‌كنی، به   
نوكِ كفش می‌خورد. باز انگشت‌های دستت را باز و بسته می‌كنی. خیلی طول می‌كشد تا انگشت‌هایت باز شوند و   
،دوباره جمع شوند. می‌ترسی ببینند كه دستت تكان می‌خورد. آن‌قدر این كار را آهسته انجام می‌دهی كه یواش یواش   
خوابِ دستت هم بیدار می‌شود. تصمیم می‌گیری هر از گاه با انگشت‌هایت بازی كنی، تا دیگر نخوابد. آخر   
نمی‌دانی اگر این بار بخوابد، باز هم می‌توانی به این   
.راحتی انگشت‌هایت را تكان بدهی یا نه   
یك لحظه پلك‌هایت را از هم باز می‌كنی. می‌ترسی چشم‌هایت دیده شوند. با آن‌كه تیرِ چراغِ برقی در كوچه   
نیست، اما نوری از دور می‌آید. هر چند نور روی تو و دختر نیفتاده و پایینِ پای‌تان هم نیست، اما تو كه نمی‌دانی   
صورتت معلوم می‌شود یا نه. بعید نیست پلك‌هایت را كه باز می‌كنی و می‌بندی، دیده شود. پس كمی پلك‌هایت را به   
 هم نزدیك می‌كنی و در همان اندازه نگه‌اش می‌داری. همین قدر كه بتوانی دختر را ببینی، كافی است. عینکش تا   
نوكِ بینی‌ سرخ شده اش، سُر خورده. چشم‌های باز و مژه‌های فر نخورده‌اش، رو به آسمان است. لب‌هایش نیمه باز   
مانده و گونه‌اش بی‌رنگ است. به نظرت برای این جور کارها خیلی بچه سال است. كیف دستی اش، بین تو و او   
افتاده. یک مشت کاغذِ لوله شده می بینی و چند اسپری رنگ، که از تو کیف بیرون آمدند. یادِ پول‌هایت می‌افتی كه   
.توی جیبِ شلوارت گذاشتی و الان روی‌اش خوابیدی. حیف كه خیس شده   
صدایی می‌شنویی. تند چشم‌هایت را می‌بندی و روی صدا تمركز می‌كنی. صدا مفهوم نیست. اما دیگر چشم‌هایت   
 را باز نمی‌كنی تا به سر تا پای دختر نگاه كنی. هر بار كه چشم‌هایت را می‌بندی، تصور می‌كنی سرت سنگین   
می‌شود. شاید هم به خاطر پلك‌هایت باشند كه با فشار روی هم می‌آیند. با این همه به سنگ ریزه‌ای كه زیرِ سرت   
هست و از لای موهایت گذشته و به پوستِ سرت رسیده و حتما ردِ آن روی پوستت مانده، عادت كرده‌ای. دیگر   
برایت مهم نیست، چند ساعتی است پای راستت روی پای چپت افتاده و پاشنه كفشت به ماهیچه‌ پایت فشار   
 می‌آورد وقتی خواستی كنارِ دختر بخوابی، پیراهنت از پشت بالا رفت و حالا كه شب از   
 نیمه گذشته و هوا سرد است، هر نسیمی می‌تواند خودش را زیرِ پیراهنت جا بدهد. همان وقت هم كه دنبال جا   
 می‌گشتی تا یك جایی بخوابی، دیدی تنها جای دختر خونی است، كه بهتر این بود، همین جا بخوابی، تا تو هم   
خونی شوی. حالا هم كه شلوارت خیس شده، بیش‌تر احساس سرما می‌كنی. می‌ترسی سرما تو دلت بیفتد و لرزت   
»:بگیرد.زنت گفته بود:« زود برو تا زود برگردی.» اما تو خواستی بهانه بیاوری كه اصلا نروی. زنت گفته بود   
 یك بار خواستم برای این طفلكِ مادر مرده، یك كاری بكنم، حالا تو این همه ناز و نوز كن. مگر یک هفته وقت   
،نداشتی.» تو رفتی تا كسی را پیدا كنی كه از او پول قرض بگیری و به این هم فكر كردی كه تا پول قرض كنم   
 مغازه‌ها باز هستند یا نه. زنت گفته بود:« از این تانك‌ها بخر كه كنترل دارد.» تو قیمتش را نمی‌دانستی و نپرسیدی   
. تا نفهمد كه نگران چه چیزهایی هستی. باز خوشحال بودی كه تو این اوضاع، زنت نمی‌خواهد كسی را دعوت كند   
ـ چه وضعِ گندی. آن هم هر شب. كه چی؟   
.ـ سرِ برج كه پولِ این اضافه كاری را بگیری، همه چی یادمان می‌رود   
.ـ كاش می‌دانستم تا كی كارمان این است   
ـ می‌توانی از آدم‌هایی بپرسی كه شب‌ها به ما ماموریت می‌دهند، بیاییم هواخوری؟   
ـ از این لعنتی‌ها چی؟   
.ـ رفیق یادت رفته؟ این‌ها را خودمان این ریختی‌شان كردیم كه تا ابد لال شوند   
.ـ كثافت‌ها زنده هم بودند، بهمان جواب پس نمی‌دادند                                                                      
صداها دور نیست. انگار سرِ كوچه‌اند و رو به كوچه دارند حرف می‌زنند كه صدا می‌پیچد و تو می‌شنوی. دو نفر   
. هم بیش‌تر نیستند. صدای پا می‌شنوی. می‌خواهی به هیچ چیز فكر نكنی تا قلبت تند نزند. صدا نزدیك‌تر می‌شود   
 آرام نفس می‌كشی. می‌دانی كه نباید جناقِ سینه‌ات بالا و پایین برود و خوشحالی كه لباسِ تنگت را نپوشیدی. صدا   
دیگر خیلی نزدیك شده. آن‌قدر كه احساس می‌كنی، پایینِ پایت ایستاده. قبلا هم صدای پا نزدیك شده بود. تصور   
.می‌كنی، دو   صدای پای دیگر كافی است، كه هیچ فاصله‌ای بین تو و آن‌ها نباشد   
.ـ بیا این‌جا   
خیلی خوشحال می‌شوی كه صاحبِ صدای پا را صدا می‌زنند و به ساعت فكر می‌كنی و تصور می‌كنی، الان   
. ساعت چند است و زن و پسرت چه‌كار می‌كنند، توی خانه‌ای كه شمع‌های كیكِ جشن تولد را هنوز روشن نكردند   
 تصورش هم سخت است، كه زنت تا حالا به كجاها كه زنگ نزده. می‌خواهی ببینی سایه كسی روی دیوار افتاده یا   
نه. چشم‌ باز می‌كنی و سری می‌بینی كه كلاهش بزرگ است و لبه كلاهش تنه درخت را نصف كرده. تصور   
می‌كنی، كجا ایستاده كه سایه‌اش روبه‌رویت است. تا جایی كه می‌توانی ببینی، دیوارها بلند‌اند. وقتی كه توی كوچه   
.آمدی و خواستی از دیوار بالا بروی، دیوارها ناامیدت كردند. تنها خانه‌ای هم كه بود، و بارها در زدی، باز نشد   
.از درخت هم نمی‌شد بالا بروی و سرِ دیوار برسی. درختِ كم سن و سالی است   
«.زنت گفته بود: « طوری برو كه یك ساعت مانده حكومت نظامی شروع شود، خانه باشی   
صدای چرخ‌های ماشین که می‌پیچد و به سرعت، به كوچه نزدیك می‌شود، تو را می‌ترساند. نمی‌دانی چه‌كار باید   
بكنی. دوست داری موقعیتی پیش بیاید تا یك بار دیگر سعی‌ات را بكنی، ببینی می‌توانی از دیوار بالا بروی. با   
این‌كه سن و سالت از چهل گذشته. فكر می‌كنی، اگر نتوانی فردا صبحِ زود خودت را به كارخانه برسانی و غیبت   
برایت بزنند، چه بد می‌شود. به زنت گفته بودی:« به خاطرِ خریتِ یك مشت جوان، ما بدبخت بیچاره‌ها تو هچل   
می‌افتیم و همین یك لقمه نان هم به زور دست‌مان می‌رسد.» كوچه نورانی می‌شود و تو می‌فهمی كه ماشین سرِ   
كوچه ایستاده. از بس از گوشه چشم نگاه كردی، چشم درد گرفتی. هر از گاه چشم‌هایت را می‌بندی و باز از گوشه   
چشم نگاه می‌كنی. چیز زیادی نمی‌توانی ببینی. درِ ماشین كه بسته می‌شود، چند پا، محكم جفت می‌شود. ماشین كه   
.خاموش می‌شود و كوچه تاریك، صداها را دیگر خوب می‌شنوی   
.ـ دو نفراند قربان   
.ـ خیلی خوب بازرسی بدنی‌شان كنید. تیرِ خلاص را هم فراموش نکنید   

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی