نوشتن بی رحمانه ترین کاری ست که تو زندگی ام سراغ دارم . وقتی شروع به نوشتن می کنم , درست از وقتی
خودکارم را روی کاغذ می گذارم ساطورم را دست گرفته ام . برام فرق نمی کند سر کی زیر ساطور باشد . می
زنم . وقتی نقطه ی پایان را می گذارم صفحه پر از سرهاست که انداخته ام . هر کس تو زندگی ام یک بار , فقط
یک بار از جلو چشم ام عبور کرده باشد , یا تو خیابان اتفاقی بهم تنه زده باشد یا حتی تو یک کافی شاب معطر
دودآلود نیمه تاریک پشت به من نسکافه اش را چشیده باشد از ضربه ی ساطور در امان نیست . اوایل فکر می
کردم کار خسته کننده ای ست , شبیه کار پیرزنی که نخ های رنگارنگ یک ژاکت کهنه ی شکافته شده را به کندی
دور کلاف های جدا جدا می پیچد . شبکه ی پیچیده ی شخصیت ها , زبان , واژه , حس کنجکاوی مخاطب همه
کلماتی درهم برهم و خسته کننده بودند که باید سر کلاف هر کدام را پیدا می کردم و دور خودش می پیچیدم . حالا
دیگر همه چیز به سرعت اتفاق می افتد . پیش از آن که فکرش را بکنی . آدم ها انتخاب می شوند . لباس مناسب
آن ها بهشان پوشانده می شود . حرکاتشان , راه رفتن شان , عادت هایشان , تکان های دست شان و خلاصه همه
چیز به آن ها تفهیم می شود . بعد با نظم تو یک صف می ایستند و لبخند بر لب یک روز ساطور گردن شان را
نوازش می کند . همه مثل عروسک های باربی بی اراده هستند . دراز و لاغر مثل بابا لنگ دراز که سایه اش رو
دیوار کش می آید و جودی با دهان باز به آن سایه ی کش آمده ی لنگ دراز شده نگاه می کند . من هم جودی
وار با دهان باز به درازی های گردن کش آمده ی باریک شان نگاه می کنم و گاهی آخر کار حس می کنم منصرف
شده ام . اما گریز ندارد , اگر آن روز و آن ساعت نشد فرداش و فرداش و فرداش و فرداش هست . و ساطور
.بالاخره فرود می آید
همین اواخر بود . دختر 17 ساله بود انگار و مانتو مدرسه پوشیده بود شاید . داشت تو پیاده رو می دوید که زمین
خورد . کتاب هاش جلوی پای من پخش شد . دولا شدم و کتاب ها را جمع کردم . دست ام را رو شانه ی دختر
گذاشتم که موهاش ریخته بود تو صورت اش . دختر سرش را بلند کرد و گفت : مرسی .بعداز ظهر که به خانه
برگشتم نشستم پشت میز . یک بار بلوز قرمز پوشاندم اش , یک بار سیاه . یک بار به موهاش روبان بستم , یک
بار روبان را پرت کردم کناری و دو تا سنجاق زدم دو طرف موهاش . کفش هاش را سه بار عوض کردم . کتانی
, چکمه , صندل . هیچ کدام به او نمی آمد . دوست داشتم کفش جدیدی کشف کنم وپاش کنم اما نشد نمی شد کاریش
کرد . داشت دیوانه ام می کرد . از خیر ظاهرش گذشتم . خواستم از موقعیت شروع کنم . ـ می گذاشتمش تو یک
موقعیت و بالاخره یک چیزی از آب در می آمد ـ گذاشتم اش تو توالت مردانه ای وسط یک پارک شلوغ . نه که
خودش بخواهد , تابلوی دم در کنده شده بود و او یک راست آمده بود تو توالت مردانه و نشسته بود رو سنگ
....توالت ترک خورده . بعد هم یک پسر جوان در را بی هوا باز کرده بود و
بعدش را نمی دانستم . یک بار با هم دعوا کردند . یک بار پسر سرخ شد . یک بار دختر سرخ شد . یک بار با هم
.دوست شدند . یک بار هم پسر سرش را انداخت پایین و رفت تا جریان را برای دوستان اش تعریف کند
پسر را تو مغازه ی سبزی فروشی سه کوچه پایین تر از خانه مان دیده بودم . وردست باباش کار می کرد . برام
یک کیلو سبزی کوکو کشیده بود و پرسیده بود : تره اش زیاد باشه ؟ یادم نیست چه جواب دادم اما یادم هست که
صداش دورگه و نابالغ بود و صورتش پر از کک مک های قهوه ای روشن و تیره که با نظم رو دماغش زیاد می
شد و پشت لبش که کرک قهوه ای نرمی خوابیده بود محو می شد . آن بعداز ظهر نوبت پسر رسیده بود . از
.سوراخ اش بیرون کشیدمش و گذاشتمش رودرروی دختر
وقتی تو توالت با دختر به نتیجه نرسیدم گذاشتم اش وسط پارک . نشسته رو نیمکت سبزی که وسط شمشادها پنهان
بود . کتابی را که می خواند سه بار عوض کردم , فیزیک سال سوم نظام جدید رشته تجربی , تاریخچه ی هنر در
ایران و پنجره ی فهیمه رحیمی . روسریش هم یک بار حریر نارنجی بود یک بار سیاه نخی یک بار هم مقنعه زده
بود . فرقی نمی کرد , تو هر سه تاش قیافه اش ماتم زده بود . بعد دو تا پسر از لای شمشادها ظاهر شده بودند و
سیر دختر را دید زده بودند و به او پیشنهاد سینما داده بودند . دختر اول اش زیر بار نرفته بود . گفته بود با کسی
!قرار دارد اما پسرها کنه های اصیلی بودند
یکی شان همان پسر سبزی فروش سه کوچه پایین تر بود و آن یکی لیسانسه ی بیکار روانشناسی بالینی از دانشگاه
آزاد اسلامی واحد رودهن . از کجا می شناختم اش ؟! خوب معلوم است . پسرم بود . 24 ساله , با موهای کم پشت
که به بالا شانه می کرد و صورت از ته تراشیده که مگس روش لیز می خورد ( این عادت اش به باباش رفته بود
) و همیشه تو نخ مردم ( این عادت اش به مادرش رفته بود ) با دخترها زیاد لاس می زد ( این عادت اش به
پدربزرگش – پدر شوهرم – رفته بود ) هیچ اعتقادی به هیچ دین و خدایی نداشت اما تو بسیج دانشگاه عضو بود و
گاهی تو مسجد دانشگاه نماز می خواند ( این عادت اش به مادربزرگ اش – مادر من – رفته بود ) .دختر که اول
اش زیر بــار نمی رفت گره ی روســـــری نارنجی حریر یا سیاه نخی اش را باز کرده بود و دوباره بسته بود یا
دستی به چین های مقنعه اش کشیده بود و گفته بود : کمی صبر کنیم اگه نیومد باهاتون می آم . پسر من اشاره ای
به پسر سبزی فروش کرده بود که پسر سبزی فروش هیچی از آن نفهمیده بود و شانه بالا انداخته بود . ( منظور
پسر من این بوده که : بپر زنگ بزن خونه ی ما و خونه ی خودتون ببین کدوم خالیه ؟! ) پسر من از غیظ دندان
هایش را به هم سابیده بود و به دختر گفته بود : با یه کافی شاپ چطوری ؟ دختر که کمی راحت تر شده بود گفته
بود : بد نیست . پسر سبزی فروش گفته بود : بزن بریم . دختر گفته بود : آخه اگه بیاد ! و دست اش را کشیده بود
رو جلد فیزیک سال سوم نظام جدید رشته تجربی یا تاریخچه ی هنر در ایران یا پنجره ی فمهیمه رحیمی . پسر
من گفته بود : نمی آد . دختر گفته بود : آخه ... . پسر من گفته بود : ناز نکن دیگه . و دست اش را رو دست دختر
گذاشته بود . دختر دست اش را مثل برق گرفته ها عقب کشیده بود و گفته بود : نگاه کن , پاسبونه داره اینوری می
.آد ... . بعدش را باز نمی دانستم . یک بار دختر بلند شد و به دو فرار کرد . یک بار پاسبان از کنار آنها رد شد
.یک بار پسر سبزی فروش گفت : وای مصیبت ! یک بار پسر من گفت : چیزی نیست . خودم درست اش می کنم
.یک بار هم پاسبان خِرِ هر سه شان را گرفت و با هیچ وعده وعید و من بمیرم تو بمیری ول شان نکرد
پاسبان را جایی ندیده بودم . کابوس همیشه ی خواب های من بود . وقتی بچه بودم بابام پاسبانی را که سبیل های
.هیتلری داشت به خانه آورد و با هم رفتند تو اتاق زیر شیروانی . خانه ی ما شیروانی داشت با سفال های سرخ
.سفال ها زیر سیل های آسمانی آمل سفیدک زده بودند . چند تایی شان هم ریخته بود کف حیاط و خورد شده بود
حیاط مان کوچک بود و وقتی بابام و پاسبان آمدند تو حیاط هنوز خوب ندیده بودم شان که غیب شدند . وقتی پنجره
ی زیر شیروانی باز شد فهمیدم بابام و پاسبان آن جا هستند . آن موقع چهار سال از مردن مامان می گذشت و ما سه
سال بود تو آن خانه بودیم . خانه ارث بابای بابام بود . بابام اصلیت اش آملی بود اما از زمانی که با مامان تهرانی
ام ازدواج کرده بود به تهران آمده بود . بعد از مامان یک سال کشید تا بابام همه خانه زندگی مان را تو تهران
بفروشد و بیاید شمال . بابام آدم کم حرفی بود . کم دید هم بود یعنی کم در دید من و خواهرهام . هیچ وقت معلوم
نبود کجاست . با آن مهمان های غریبه که ما فقط یک بار برای همیشه می دیدیم شان و همه شان مرد بودند می آمد
و می رفت . یک وقت می دیدی صدای قدم هاش از بالای سرت می آید , یک وقت تاپ تاپ اش را زیر پات حس
می کردی و یک وقت هیچ جا نبود , نه بالا , نه پایین . خیلی راحت گم می شد و تا خودش نمی خواست پیدا نمی
شد . همیشه با ما جوری رفتار می کرد انگار از همه مان متنفر است . اصلن از زن ها بدش می آمد و این را همه
جا می گفت .با مادرم هم به خاطر موقعیت زندگی در تهران ازدواج کرده بود نه از سر عشق و بی قراری . آن
روز هم مثل همیشه بابا غیب شد . اول که در را باز کردم پاسبان سبیل هیتلری یک ردیف دندان های ریزش را
ریخت بیرون یعنی که دارد می خندد . نفهمیدم کِی و از کجا بابام از کنار او رد شد و تو حیاط ظاهر شد . پاسبان
از لبه ی کمربندش گرفت و شلوارش را کشید بالا . پشت سر بابام رفت تو . در را بستم و پشت سرم را نگاه کردم
, تو حیاط نبودند ! پنجره ی زیر شیروانی تقی صدا کرد و باز شد . خیال ام راحت شد که بابام باز به سرش نزده
غیب شود و یکی دیگر را هم با خودش غیب کند . رفتم آشپزخانه و چای ریختم . بابام هیچ وقت از من نمی
خواست برای مهمان هاش چیزی ببرم اما من این عادت را از مامان به ارث برده بودم که از هر سوراخی شده
یک چیزی دست و پا کنم و ببرم برای بابا و مهمان هاش ، حتی اگر آن چیز یک کیلو ترب باشد که تو باغچه
کاشته باشیم و برگ هاش مثل برگ چغندر کلفت و سفت شده باشد . شاید هم از زور فضولی بود که نمی توانستم
سر جام بند شوم . چای ریختم و استکان های گرد و قلنبه را چیدم تو سینی . بابام دوست داشت تو استکان گرد و
قلنبه چای بخورد . با آن که بچه ی همان خطه ی سرسبز شمال بود اما این عادت اش به ترک ها رفته بود . شاید
هم همنشینی با مامان که یک ترک تمام عیار تهران نشین بود این عادت را به سرش انداخته بود. گاهی اوقات حتا
های گرد و قلنبه اش که خودش شخصن ! از بازار روز خریده بود هم کفاف اش نمی داد . آن وقت بود که مامان
پارچ کریستال فرانسه اش را از تو بوفه بر می داشت و لبریز چای می کرد و می نشست کنار بابا و با هم هورت
هورت چای داغ را از تو لیوان های همراه همان پارچ می خوردند . من اما از این عادت مامان چیزی به ارث
نبرده بودم . صد بار هم اگر بود بلند می شدم ، چای را تو همان استکان ها می ریختم و می بردم اتاق می گذاشتم
.جلوی بابام که در فاصله ی چای هاش سیگار دود می کرد . این که می گویم استکان گرد و قلنبه شوخی نیست
استکان ها عجیب گرد بودند و عجیب تر این که همیشه وقتی چای می ریختم به نظرم می رسید مثل شکم زنی که
پا به ماه است پف می کنند و بالا می آیند و پدرم همیشه قاتل آن جنین به دنیا نیامده بود ؛ استکان ها به محض
،خالی شدن کوچک می شدند و چهره ی زنی را می گرفتند که بعد از زایمان عرق رو پیشانی اش را می گیرد
تنها فرق اش آن بود که من به جای عرق گرفتن از پیشانی شان یک بار دیگر پرشان می کردم تا مراحل شاق
زایمان شان را در دهان بابام تکرار کنند . ( عجب توصیفات نغزی ! ) سینی را برداشتم و از پله های سنگی بالا
رفتم . پله ها سرد از باران های چند روز گذشته پاهام را می سوزاند . سینی را پشت در اتاق زمین گذاشتم . تقه
ای به در زدم ، صدای ناله ای آمد . دوباره در زدم ، ناله بلندتر شد . لای در را باز کردم ، صدای نفس زدنی تند
.بیرون زد . در را کمی هل دادم . دو جفت پای لخت دراز به دراز رو هم سابیده می شدند . ترسیدم ، عقب رفتم
پام خورد به سینی چای . استکان ها از سینی بیرون افتادند . یکی شان شکست . یکیشان قل خورد رو موزاییک
های پاگرد و شترق افتاد رو اولین پله ای که جلو راه اش بود . صدای بابام در آمد : چه غلطی می کنی اون بیرون
! از پله ها به دو پایین رفتم . کمی تو اتاق قدم زدم و بعد رفتم تو حیاط . چادر گلدارم را از رو بند رخت برداشتم ؟
و کشیدم سرم . از در که بیرون می رفتم پاچه های شلوار پاسبان را دیدم که از لبه ی پنجره آویزان بود . باد آرامی
.می وزید و یکی از پاچه ها را تکان می داد که به دیگری می خورد
بعد از آن بارها پاسبان را تو خواب هام دیدم . چیزی از او نمانده جز سبیلی چارلی چاپلین وار و کمربندی که
دست می اندازد زیرش و از کمرش می کشد بالا .نمی توانستم عوض اش کنم، لباس دیگری به او نمی خورد حتا
کمربند دیگری هم به او نمی آمد. همیشه بود، می آمد و وسط داستان و همه چیز نصفه کاره می ماند. حالا هم آمده
وسط پارک و نگذاشته بود ببینم پایان کاردختر با آن روسری نارنجی حریر یا سیاه نخی یا مقنعه با کفشهای کتانی
.یا چکمه یا صندل با پسر لیسانسه ی من چه می شود
تصمیم گرفتم کار را یکسره کنم . یک اوج و فرود اساسی ، یک ماجرای حاد ! پشت میز کارم نشستم و نوشتم
.فضاسازی . موقعیت . گره افکنی . کشمکش . گره گشایی . موقعیت . اوج . تکنیک . تکنیک . تکنیک . تکنیک
به نتیجه نرسیدم . نوشتم در یک روز بارانی سرد . به نتیجه نرسیدم . نوشتم جیغ جیغ جیغ ، دختر جیغ می زند . به
نتیجه نرسیدم .دختر را کمی خم کردم . عصای سفیدی گذاشتم تو دست اش و عینک سیاهی رو چشم اش . مانتو و
شلوار و روسری و حتی کفش و کیف اش را سیاه کردم _ حتمن آدمی که کور است ( آن هم دختر ) به جز سیاه
رنگی نمی پوشد . اصلن برای چه رنگ های دیگر را هم بپوشد مگر غیر از این است که تمام رنگ های دنیا را
سیاه می بیند ؟ آن هم چه سیاهی ! غلیظ ، مخملی و یکدست . دخترعصا زنان تو خیابان راه می رفت . معلوم بود
که همه پیچ وخم ها و سوراخ سنبه ها را خوب می شناسد وگرنه من با همین یک جفت چشم گشادم هر روز سه
چهار بار تو آن خیابان سکندری می خورم . چند جلد کتاب زیر بغل اش گرفته بود ، فقط به خاطر تو ، بهانه ی من
و یکی دیگر که در حال حاضر پشت جلدش به من است و آن را نمی بینم تا اسم اش را بنویسم . زیر عنوان آن دو
تای دیگر نوشته مریم حیدر زاده . دفتری هم تو دست دختر بود که احتمالن دفتر شعر است چون از این جا که من
.راوی می بینم رو جلدش عکس شمع و گل و پروانه دارد
دختر عصازنان رفته بود تو اولین بقالی سر راه اش و بلند گفته بود : حسن آقا ! حسن آقا از آن ور پیشخوان گفته
بود : درست اومدی مریم خانوم . مریم خانم گفته بود : سلام . حسن آقا گفته بود : علیک سلام . صبح خانوم به خیر
. صدای اخبارگو رادیو پیام تو بقالی پیچیده بود : امروز 15 اکتبر روز جهانی عصای سفید در کلیه مراکز و
مؤسسات ویژه ی نابینایان جشن برگزار می شود . حسن آقا گفته بود : چه جالب ! مریم که یک بسته کیک تو دست
اش گرفته بود گفته بود : چی ؟ حسن آقا گفته بود : روز جهانی عصای سفید . مریم خانم گفته بود : پس خبر
نداشتین ؟ بهتون نگفته بودم ؟ و یک قدم جلو رفته بود و عصا را به طرف حسن آقا گرفته و تکان داده بود و گفته
بود : روز جهانی این ، نه روز جهانی من و کورای دیگه . حسن آقا به مریم خانم که آن قدر نزدیک آمده بود که
.ممکن بود سرش تو شکلات ها و کاکائو های رنگ و وارنگ گیر کند لبخند زده بود
این حسن آقا را من از وقتی آمدیم تهران می شناسم . مغازه ی حسن آقا چسبیده به خیابانی است که خانه ی ما ته آن
است . خیابان ژیان پناه . نگویید که بلد نیستید ! مجبورم می کنید بنویسم اش : تهران . خ ولی عصر . نرسیده به
منیریه . خ ژیان پناه . پ 13 . طبقه ی همکف ( خ یعنی خیابان ، م یعنی میدان و پ یعنی پلاک ) . البته این خانه
ی بابام بود که بعد از ازدواج من دوباره فروخت و برگشت به همان خانه آبا اجدادی اش تو شمال و هنوز هم به
سرش نزده که دوباره برگردد . خانه ی شوهرم خانه ی بغلی اش است . چسبیده به پ 13 با این تفاوت که پ 15
.است وگرنه همه چیز این دو تا خانه به هم شبیه است حتی تعداد آجرها شان که شمردن آ ن ها یکی از سرگرمی های من است
.سر کوچه که برسی ، گردن ات را که به راست بچرخانی می شود مغازه ی حسن آقا . حسن آقا قد کوتاهی دارد
شکم اش بزرگ است و آن قدر گرد که فکر می کنی یک توپ بسکتبال را درسته قورت داده . چشم هاش ورقلمبیده
.است و دو تا کیسه ی شل خالی از همه چیز زیرش آویزان است . ریش پروفسوری می گذارد
آن روز نمی دانستم چه به تن حسن آقا کنم ، معلوم است که نمی شد لباس های معمولی تن اش کرد هر چه نباشد
مریم خانم رفته بود تو مغازه اش و این یعنی ... ! نمی دانم یعنی چه !؟ یک بار لباس سفید تن اش کردم با گل های
درشت آبی آفتابگردان ، یک بار لباس قرمز با چهارخانه های سیاه ، یک بار هم لباس زرد درخشان با تصویر یک
اژدهای سبز پشت اش . شکم اش را هم به قاعده باید می انداختم رو کمربند . یک بار انداختم ، یک بار نه و یک
بار دیگر نمی دانستم چه کارش کنم . حسن آقا گفته بود : مریم خانوم چه خبر از این ورا ؟! مریم خانم دست اش را
بالا برده بود و روسری سیاه اش را جلو کشیده بود . حسن آقا گفته بود : بفرمایین ، بفرمایین بشینین این جا ، این
جوری سختتونه . زنی وارد مغازه شده بود که چند جلد کتاب تو یک مشمع دست اش بود و روزنامه ای را لوله
کرده بود و گذاشته بود زیر بغل اش و آن زن من بودم . زنی که من بودم پرسیده بود : ببخشید سس قرمز 101
دارین . حسن آقا خندیده بود . گفته بود : همون که رو مانتوتون ریخته ؟ زن دولا شده بود و نگاه کرده بود . چیزی
ندیده بود ، چیزی ندیده بودم . سرش را بلند کرده بود . حسن آقا گفته بود : نه ، نداریم. و دست کشیده بود رو شکم
اش که معلوم نبود رو شلوار افتاده یا نه . زن گفته بود : دوست من سلام چی ؟ مریم خانم پغی زده بود زیر خنده و
زن تازه او را دیده بود که سراپا سیاه آن جا ایستاده و تو دلم گفته بودم : بیچاره ! حسن آقا گفته بود: چی ؟ زن
موهاش را تپانده بود زیر روسری و روزنامه از زیر بغل اش افتاده بود زمین . دولا شدم تا روزنامه را بردارم و
،بلند گفتم : سس سفید ! حسن آقا خندید : آهان ! اون بهروزه خانم . زن گفته بود: خوب ! ؟ حسن آقا گفته بود : نع
نداریم . چرخیده بود طرف مریم خانم که معلوم نبود از پشت عینک سیاه اش با دقت به چه خیره شده و آن را نمی
بیند . زن به طرف در رفته بود ، دم در ایستاده بود و گفته بودم : پس چی دارین ؟ شکم !؟ حسن آقا آمده بود
چیزی بگوید که زن بیرون زده بود . مریم خانم گفته بود : چه آدمایی ... یه بسته آناتا بدین ، برا جشن عصام می
خوام ببرم موءسسه . حسن آقا شکلات را گذاشته بود رو پیشخوان و گفته بود : مریم خانوم شما کی کتاب شعرتونو
در می آرین ؟ مریم خانوم گفته بود : به زودی ( دست اش را کشیده بود رو جلد کتاب بهانه ی من ) ساعت چنده ؟
حسن آقا گفته بود : چی ؟ ساعت ؟ یه رب به نه . مریم خانوم گفته بود : ای وای . ای وای . دیر شد . تا حسن آقا به
خودش بجنبد مریم خانوم از تو مغازه غیب شده بود و جایش را یک زن چادری که نیم کیلو پنیر می خواست پر
.کرده بود . شکلات هنوز رو پیشخوان بود
دختر دویده بود ( البته نمی دانم آدم کور چطور می دود ولی لابد یک جور از پس اش بر می آید !) یک دفعه پاش
.گیر کرده بود به آجر لق کف آسفالت و زمین خورده بود ، کتاب هاش از زیر بغل اش ریخته بود کف پیاده رو
جلد کتاب فقط به خاطر تو جوری خم شده بود انگارعکس مریم حیدر زاده سکته ی ناقص کرده بود و یکوری
مانده بود . دختر پخش شده بود رو پیاده رو و دست هاش را با عجله رو زمین می کشید . دست اش خورد به کتاب
و جلد برگشت . مریم حیدرزاده جان سالم به در برد فقط کمی از آثار سکته تو صورت اش ماند. دختر افتاده بود
جلوی پای زنی که از حسن آقا سس سفید و قرمز می خواست. زن کمک کرده بود تا دختر کتاب هایش را جمع
.کند. دختر سرش را بلند کرده بود و آرام گفته بود : مرسی
دختر 17 ساله بود انگار و مانتو مدرسه پوشیده بود شاید . داشت تو پیاده رو می دوید که زمین خورد . کتاب هاش
که تا آن وقت تو بغل اش بود جلوی پای زنی که که من بودم پخش شد . زن که من بودم دولا شد و کتاب ها را
جمع کرد . دستم را رو شانه ی دختر گذاشتم که موهاش ریخته بود تو صورتش . دختر سرش را بلند کرد و آرام
.گفت مرسی
.ساطور با یک ضربه ی تند سرش را جدا کرد
!.............................
بعد از یازده صفحه سیاه کردن ، گردن این یکی را هم زدم . اوووووه . این ادبیات هم عجب معضلی است ، اگر
گیوتین بود هم کار من تمیزتر می شد ، هم برای آن که سرش پرواز می کند آسان تر بود ، آخر ساطور که چه
!؟؟؟؟؟؟؟
( !این ها را گفتم که گفته باشم )
|