« مادالنیا »
MADALENIA
آندره آس امبیریكوس
ترجمه : قاسم صنعوی
شاعر و نویسنده یونانی كه در سال 1901 متولد(Andreas Embirikos)آندره آس امبیریكوس
شده یكی از نخستین كسانی است كه در یونان به سوریآلیسم روی آورده اند او از سال 1935
نخستین اشعاری را كه تحت تأثیر « خوددكاری روان » آفریده چاپ كرده است و بعد نیز مجموعه
ای موسوم به « دیار درون » به چاپ رسانده است . در سال 1960 نیز مجموعه ای از سرگذشت
های او با نام « اساطیر شخصی » منتشر شده است . داستانی كه اینك می خوانید از همین اثر
.انتخاب و ترجمه شده است
در سایه درخت گردویی دراز كشیده بودم و ضمن آنكه می كوشیدم پس از راه پیمایی دراز خود به
خواب فرو روم با خود می گفتم : "كوتوله های كه چهره تان به رنگ مس و ریش هایتان سیاه و
".انبوه است ، بیایید برقصید
ولی خواب نمی آمد، فقط نسیمی سبك رسید كه در آن رایحه بهار وجود داشت . با آن كه هنوز صدای
زنجره ها را نمی شنیدم ، احساس می كردم كه در اطراف ام فضا از صدای زننده ی آن ها در
ارتعاش است . كاملن در نزدیكی من ، چشمه ای زمزمه می كرد از دوردست ، طنین گام های تابستان
.كه در راه بود شنیده می شد
،زمان مطبوع بود و استراحت من نیز مطبوع بود . همان طور كه به هنگام قصد خواب موسوم است
من از این سو به آن سو می غلتیدم تا روی زمین وضعی راحت و مناسب خواب بیابم . ناگهان به
نظرم چنین رسید كه به نحوی بی پایان سقوط می كنم ، اما نه هولناك و آن چنان كه در كابوس وجود
دارد ، بلكه سقوط نرم و لذت آلود در یكی از باغ های «آندروس» در جزیره زادگاه ام ، جائی كه به
هنگام بهار درختان لیموی پرگل ، عطر خود را با چنان اصراری به اطراف می رسانند كه سرتاسر
خطه را اشغال می كند و آرام آرام به در بسته ترین اتاق ها راه می برد و در دل صندوق ها و كشوها
.نفوذ می كند
می پنداشتم كه به راستی نه در مكانی غیرمشخص و در زیر یكی از درختان زیتون «لامیرا» یا
استراپورژیا » بل كه در نزدیكی بندر هستم ، جائی كه خانه های خانواده ی قدیمی و فناناپذیر »
امبیریكوس» كه پیوسته بر زندگی «آندروس» حكمروائی داشته ، همچون قراولانی كه مراقب »
.سرنوشت جزیره باشند ، دور یكدیگر گرد آمده اند
از سقوطی به سقوط دیگر، تا آن كه در پایان ، بر سرپا ، متوقف شدم . برشن ایستاده بودم و ستاره
شامگاهی را می دیدم كه همانند دیدگان زنی غرق در لذت عشق چشمك می زد و خاموش می شد ، و
می دیدم كه روز اندك اندك آسمان را تسخیر می كرد . در طرف راست ام ، شهر هنوز خفته بود . در
سوی چپ ام ، راهی كه به «دفیله» مهم ترین دهكده ی جزیره می رفت، خالی بود . به خاطر می
.آورم كه از درخت های لیمو، عطری فراوان برمی خاست . عطری با لطافت وصف ناپذیر
به یاد می آورم كه در آن لحظه اندیشه ای از آن گونه كه غالبن به مردم دست می دهد ولی آنان آنرا به
عقب می رانند ، به سراغم آمد : فكر می كردم اگر دختری زیبا برحسب تصادف از آنجا بگذرد ، به
وی حمله خواهم كرد و به رضا یا به جبر ، در روی شن ، زیر روشنایی «آفرودیت» یا در یكی از
باغ های كنار جاده دوشیزگی اش را از آن خود خواهم كرد و غنچه اش را خواهم شكوفاند و در
همان هنگام كه خروس ها در میان پرچین آواز می خوانند و انجیرها در میان درخت شیره ی خود
.را می جهانند ، من نیز با تجاوزی بی حد ، زوایای وی را خواهم كاوید
ولی هیچ دختری نگذشت . آنگاه من كه آكنده از میل بودم و نمی دانستم چه بكنم به سوی دریا به راه
افتادم و در آن جا سفینه ای دیدم كه در حدود دویست ارشی ساحل لنگر افكنده بود . سفینه ای بادبانی
كه به هیچ كشتی دیگری شباهت نداشت ، سفینه ای بزرگ و با ظرفیت تقریبن ششصد بشكه، از آن
گونه كه دیگر نظایرش بر دریاها دیده نمی شود اما آن ها را فقط در نقاشی ها و كتاب ها می توان
یافت ، سفینه ای با زیبائی حیرت آور، شبیه به آن هایی كه در گذشته ، بین هند و انگلستان سفر می
كردند . بادبان هایش تا نیمه پیچیده شده بود به نظر می رسید كه اندك زمانی است از راه رسیده در
عرشه كسی دیده نمی شد . فقط بر دكل بادبان چهارگوش ، فانوسی می درخشید و همچون آفرودیت
.بود در آسمان
نمی دانم از چه رو به نظرم چنان رسید كه همه چیز ، نه از فرط اضطراب بلكه از فرط زندگی ، از
شدت زندگی ، لرزان است ؛ بیش از لرزان : پرتپش است . از سویی دیگر همان دم احساس كردم كه
«كشتی با آن كه متروك است سرتاپا از جائی كه در آب غوطه ور است تا بادبان «طوطی
(1)همچون زنبور عسلی مست پرهیاهو است . قلب ام تندتر می كوفت و به نحوی مشخص در
آرامشی كه حكمفرما بود سه ، چهار، پنج، ده آه آهنگین و با گام تحریك آمیز شنیدم از آن گونه كه در
.دل شب آدمی به نحوی پایان ناپذیر از اتاق های مجاور می شنود . این كشتی به نظرم زنده می رسید
این كشتی خون ام را به آتش می كشید ، احساس كردم كه میل نزدیك شدن به او ، لمس او ، در من
زاده می شود. به سوی ساحل دویدم ، به درون یكی از قایق هایی كه در نزدیكی موج شكن به خواب
.رفته بودند جستم ، و همچون دیوانه ای به سوی عرصه ی دریا پارو زدم
زود به كشتی رسیدم و ضمن آن كه سروصدای پاروها را خفه می كردم یك بار به دور كشتی
چرخیدم . كشتی به راستی شگفت و خاموش بود ، گویی به دست نوازش های صبحگاهی سپرده شده
بود . از چه رو به آن نزدیك شده بودم ؟ می خواستم چه كنم ؟ چرا چنان میلی به كشتی پیدا كرده بودم ؟
در برابر قسمت جلو كشتی كه باریك و درخشان و چون داسی كند بود قرار گرفتن پاروها را به
بازی گرفتم تا جریان آب مرا به همراه خود نبرد . آن گاه سر بلند كردم و ساكت ماندم زیرا « پری
دریایی » چوبی را همان پری دریایی ابدی را كه زیر دكل بادبان بزرگ می تراشند با پستان های
بزرگ و برجسته اش ، با گیسوان طلایی ، لبهای سرخ و چشمان درشت آبی كه افق را می نگریست
دیدم . زیبایی اش چندان بود كه نفس را بند می آورد ، قلب ام از جا جست و به لب هایم رسید برجای
.میخكوب شده زمزمه كردم : "خدای من ! " صورت قسمت جلوی كشتی نفس می كشید
سینه اش پر می شد ، پلك هایش به هم می خورد ، و آه هایی سبك از لب هایش برمی خاست . پری
دریایی زیبا از گوشت بود زنده بود و به تدریج كه سینه اش پر می شد و هماهنگ با آن ، پهلوهای
كشتی بزرگ كه نفس می كشید و از دهان پری آه سر می داد پر باد و خالی می شد . آن گاه دریافتم
از چه رو نسبت به این كشتی ماده این همه احساس میل كرده ام . خواستم بر آن صعود كنم ، اما نه از
آن رو كه آن را زیر پا بگذارم ، بلكه از آن رو كه تصاحب اش كنم ، خود را در آستانه ی ابدیتی
بسیار محسوس یافتم و با حرص به این شبح متعلق به دنیای دیگر نگریستم كه از دریا سركشیده بود
.و از این رو شبیه زندگی نخستین بود كه در بی نظمی نیلگون ظاهر شده بود
"!بی آن كه خود خواسته باشم فریاد زدم : " آفرودیت
"پری دریایی سر به سویم خم كرد و به من گفت : " آفرودیت نه ، مادالنیا
حیرت زده به سمت چپ ، به سمت راست ، به چوب بست هایی كه پیكرش را درهم می فشردند نگاه
كردم : حروف بزرگی از مغرغ كه بر اثر دریانوردی ها زنگ به خودگرفته بود ، نام كشتی را نشان
.می داد . این كشتی زنده كه مدام نفس می كشید «مادالنیا» نام داشت
،به دشواری از حیرت خود باز آمده بودم كه صدای پایی شنیدم ، گویی گروهی از كودكان پابرهنه
در روی عرشه كه تا آن زمان تهی بود می دویدند و خنده ای رعدآسا كه در یك جا گرد نمی آمد كاملن
در اطراف ام منفجر شد. ده تا دوازده موجود كوتاه قد با چهره مسگون و ریش سیاه در لباس دزدان
.دریایی روزگاران گذشته ، و نواری به دور سر ، خنده كنان دوره ام كردند
".یكی از آنان كه همچنان می خندید فریاد زنان گفت :"مادالنیا امروز بسیار زود از خواب برخاسته ای
"...دیگری كه او نیز می خندید بر گفته ی او افزود :" بخواب، مادالنیا، بخواب
:آن گاه كوتوله سوم كه اندكی بزرگ تر از دیگران بود به من رو كرد و با لحنی جدی گفت
ما به قصد اقیانوس هند به راه افتاده بودیم ، ما اهل كرس هستیم ...ناخدای خود را از كف دادیم و "
در نزدیكی این جزیره كه بر دریانوردان بسیار شناخته شده است لنگر افكندیم تا یكی از شما را به
كشتی خود بنشانیم ... اگر می خواهی مادالنیا را تصاحب كنی ، رییس ما باش ... فقط از همین راه
".می توانی آنرا از آن خود كنی
من تصمیم خود را گرفته بودم پاروها را رها كردم . به روی نیمكت قایق رفتم و به یك جست به پری
.دریایی زنده آویختم . و با بازوان و پاها در میان اش گرفتم
:ازمیان این مردان كوتاه قد آن كه بزرگترین آنان بود فرمان داد
" !لنگرها را بردارید "
:و سپس با تمام قدرت فریاد زد
"! كشتی مادالنیا امروز به سوی هند حركت می كند ، زنده باد رئیس جدید ما "
خنده ها به یك دم قطع شد و سروصدای زنجیرها برخاست . من همچون مردی مست مادالنیا را در
.آغوش فشرده بودم همه جایش را می بوسیدم
پستان ها، گیسوان ، چشمان آلوده به نمك و ترشح امواج او را می بوسیدم ؛ اما دمی كه بالاخره دهان
.اش را می بوسیدم شهوت این بوسه چندان بود كه تمام قدرت ام مرا رها كرد و به آب افتادم
بیدار شدم و در سایه ی درخت گردویی كه در پایش خفته بودم به پا خاستم ، به همان حال كه هنوز
:آكنده از شهوت این خواب بودم قدمی چند برداشتم
آن گاه در نخستین خم راه ، در میان علف ها و به روی پایه ای ، یك مجسمه ی گچی یافتم كه آن را
هیچ گاه در آن مكان ندیده بودم . مجسمه از روی ونوس دومیلو و كاملن نظیر آن ساخته شده بود اما
اندكی كوچك تر از آن بود . من بی آن كه خود خواسته باشم به پری زنده ی رویای خود اندیشیدم و
برای نظاره ی شبیه آن كه از گچ در میان علف ها قد افراشته بود برجای ماندم و سپس یك بار دیگر
.كاملن خاموش سر خم كردم . به روی پایه ی مجسمه ، كسی به وسیله ی كارد نوشته بود : مادالنیا
پانویس ها
(1)
بادبان «طوطی »در اصطلاح دریانوردی ، نام بادبانی ست که زیر دکل بزرگ قرار دارد
مرجع : سخن – دوره ی 21 – شماره 6 – دی ماه 1350
|