« شوخی »
آنتوان چخوف
ترجمه : سیروس ذکا
ظهر درخشان یک روز زمستان ........سرمای سختی است و «نادنکا» به بازوی من تکیه داده
است . موهای حلقه حلقه ی او و کرم های نرم بالای لب اش با قشری از یخ نقره ای پوشیده شده
است .ما در قله ی کوه یخ بلندی ایستاده ایم .از دم پای ما تا دشت ، سرازیری همواری است که
آفتاب مثل آیینه در آن منعکس شده است . سورتمه ای نزدیک ما قرار دارد که مخمل عنابی سیر
.به آن دوخته اند
:من با تمنا می گویم
.نادژداپترورنا» بیایید سر بخوریم .فقط یک دفعه . قول می دهم که صحیح وسالم بمانیم» -
اما «نادنکا» می ترسد فضای پیش روی ما یعنی از دم گالش های کوچک او تا انتهای کوه به
نظرش پرتگاه سر گیجه آوری می آید که عمق بی پایانی دارد . وقتی که به آن نگاه می کند نفس
اش بند می آید . در حالی که من پیشنهاد می کنم که سوار سورتمه بشویم . اگر او خود را در این
.پرتگاه بیاندازد چه خواهد شد؟ حتمن یا می میرد یا دیوانه می شود
خواهش می کنم «نادنکا» نباید ترسید . می دانید که این حالت شما اسم اش جبن و بزدلی است ؟ -
عاقبت «نادنکا» تسلیم می شود . از قیافه اش پیداست که این پیشنهاد رابه قیمت جان اش قبول
کرده است . او را رنگ پریده و لرزان در سورتمه جا می دهم و میان بازوان ام می گیرم .ما
.خود را در پرتگاه می اندازیم
سورتمه مثل فشنگ می پرد .باد به سر و صورت مان می خورد و در گوش مان می غرد .گویی
از خشم ما را می گزد و می خواهد سرمان را از تن جدا کند .زیر فشار باد قدرت نفس کشیدن
نداریم .مثل این که شیطان دست ما را گرفته و با هیاهو به سوی دوزخ مان می برد .هر چه در
اطراف ماست به خطر فراری تبدیل می شود که از مقابل نظرمان می گریزد .......الان
!.........همین الان از میان خواهیم رفت
:من با صدای آهسته ای می گویم
.نادیا دوستت دارم -
کم کم از سرعت سورتمه کاسته می شود و غرش باد و همهمه ای که از سایش آن با یخ ایجاد می
شد دیگر هول انگیز نیست .تنفس آسان تر می شود و آخر ما به دشت می رسیم . «نادنکا» تقریبن
......مرده است .رنگ اش پریده و به زحمت نفس می کشد
.او را کمک می کنم تا از جایش برخیزد
:با چشمان باز و پراز ترس مرا نگاه کرده می گوید
.به هیچ قیمتی دیگر این کار را نخواهم کرد .نزدیک بود سکته کنم -
اما کمی بعد حواس اش جا می آید و با چشمان پرسان اش مرا می نگرد : آیا باد بود یا او بود که
آن کلمات را به من گفت ؟ اما من عکس العملی نشان نمی دهم و سیگاری آتش زده به دقت
.دستکش هایم را تماشا می کنم
نادنکا» به بازویم تکیه می دهد وما مدتی در دامنه کوه گردش می کنیم .ظاهرن این معما آرامش»
را از او سلب کرده است . آیا این کلمات گفته شده یا نه ؟ آری یا نه ؟ آری یا نه ؟ چون که این
مساله به عزت نفس ، به شرافت ، به زندگی به خوشبختی مربوط می شود . مساله بسیار مهمی
است مهم ترین مساله ی روی زمین است .«نادنکا» با نگاهی ناشکیبا ، محزون و نافذ قیافه مرا
برانداز می کند و جواب های بی سروته می دهد . انتظار دارد که من اول شروع کنم .چه حرکات
بیان کننده ای در چهره زیبای اودیده می شود! حس می کنم که با خود در جنگ است .احتیاج به
گفتن یا پرسیدن چیزی دارد ولی کلمات را پیدا نمی کند .ناراحت است ، می ترسد .شادی وخوشی
.گیج اش کرده است
:بی آن که نگاهم کند می گوید
می دانید چیه ؟ -
چیه ؟ -
.بازهم سر بخوریم ........یک دفعه دیگر -
دوباره از پلکانی که به قله ی کوه منتهی می شود بالا می روم و من دوباره «نادنکای » رنگ
پریده و لرزان را سورتمه جا می دهم و ما دوباره خودمان را در پرتگاه می اندازیم .دوباره باد
می غرد و سورتمه روی یخ ها می لغزد و دوباره هنگامی که سرعت آن به حد نهایت می رسد و
:خیز بر می دارد من آهسته می گویم
.نادنکا» دوستت دارم» -
وقتی که سورتمه می ایستد .«نادنکا» نگاهی به کوه که از آن پایین آمده ایم می اندازد و مدتی به
.صورت من می نگرد و صدای بی تاثر و یکنواخت ام را گوش می دهد
تمام وجودش از دستکش هایش گرفته تا لچک اش اضطراب و آشفتگی بی حدی را نشان می دهد
.در صورت اش خوانده می شود
موضوع چیست ؟ این حرف ها را کی تکرار کرد ؟ آیا او بود یا توهمی بود؟ -
شک و تردید پریشان اش کرده و کاسه ی صبرش لبریز شده است .دختر بیچاره به سوال های من
.جواب نمی دهد .رنگ اش تیره می شود و نزدیک است گریه کند
:می گویم
.بهتر است به خانه برگردیم -
:اما «نادیکا» در حالی که سرخ می شود می گوید
.من سرخوردن را دوست دارم .خوب است یکدفعه دیگر هم سر بخوریم -
او «سر خوردن » را دوست دارد ولی همین که در سورتمه می نشیند مثل دفعه های پیش ، رنگ
.پریده و لرزان است و از ترس نفس اش بند می آید
ما برای بار سوم سر می خوریم .من حس می کنم که «نادنکا » با دقت مواظب قیافه من است و
به لب هایم خیره شده است دستمال ام رابه دهان ام نزدیک می کنم و موقعی که به وسط سرازیری
:می رسیم زیر لب می گویم
.نادیا دوستت دارم -
واین معما هم چنان معما باقی می ماند! «نادنکا» حرف نمی زند ودر فکرفرو رفته است .او رابه
خانه اش می رسانم .سعی می کند آهسته راه برود و قدم هایش را آرام تر بردارد .انتظار دارد که
من حرف های چند دقیقه پیش را تکرار کنم .حس می کنم که روح اش در عذاب است و سعی می
:کند به خودش نگوید
.غیر ممکن است باد این حرفها را زده باشد ، من نمی خواهم که باد آن ها را گفته باشد -
.صیح فردا نامه ای دریافت می کنم : «اگر امروزبرای سرخوردن می روید مرا هم همراه ببرید
ن .» از آن روز به بعد ، من و «نادنکا» هر روز به کوه می رویم و با شتاب در سورتمه می
:نشینم و من هر دفعه با صدای آهسته ای این کلمات راتکرار می کنم
.نادیا دوستت دارم -
نادنکا» به این کلمات به زودی مثل شراب یا ماده مخدری عادت می کند و بدون آن ها نمی»
.تواند زندگی کند
راست است که همیشه از سر خوردن می ترسد اما حالا دیگر ترس و خطر به این کلمات
.عاشقانه که مثل سابق برای او معمایی است و قلب اش را می فشرد افسون خاصی بخشیده است
.او هم چنان بین من و باد شک دارد و نمی تواند کدام یک از ما عشق اش رابه او اظهار می کند
ولی ظاهرا حالا دیگر این موضوع هم اهمیت چندانی برایش ندارد .هر ظرفی که می خواهد باشد
.، او فقط می خواهد مست شود
یک روز ظهر ، من تنها برای سر خوردن به کوه می روم «نادنکا» را می بینم که میان مردم به
کوه نزدیک می شوم و با نگاه خود در جستجوی من است .عاقبت باشرم و حیا از پله ها بالا می
رود . از این که باید تنها سر بخورد می ترسد .... اوه چه قدر هم می ترسد .مثل برف سفید شده
است . می لرزد .مثل این که به قتلگاه می رود .ولی بی آن که پشت سرش را نگاه کند مصممانه
پیش می رود . لابد تصمیم گرفته است بداند وقتی که من با او نیستم باز هم آن کلمات شیرین و
شور انگیز را خواهد شنید یا نه ؟ رنگ پریده و با دهانی که از ترس باز مانده است در سورتمه
.می نشیند .چشم هایش را می بندد و برای همیشه با دنیا خداحافظی می کند
سورتمه از جا کنده می شود وژژژژ ..... روی یخ ها می لغزد معلوم نیست «نادنکا» باز هم آن
کلمات سحر آمیز را شنیده است یانه ........ولی می بینم که خسته و بی جان از جایش بلند می
.شود
و از قیافه اش پیداست که خودش هم نمی داند که چیزی شنیده است یا نه .حتمن ترسی که از
سرخوردن بر او مستولی شده بوده ، قدرت شنیدن و تشخیص دادن صدا و ادراک را از او سلب
.کرده بوده است
عاقبت ماه مارس می رسد و..... بهار می شود .آفتاب بر سخاوت اش می افزاید و کوه یخ ما تیره
گشته دیگر نمی درخشد و آخر آب می شود . سرخوردن دیگر تمام شد! «نادنکای» بیچاره دیگر
آن حرف های شورانگیز را نخواهد شنید .به علاوه کسی هم نیست که آن ها را تکرار کند .چون
صدای وزش باد دیگر شنیده نمی شود و من هم آماده می شوم که به «پترزبورگ» بروم .برای
.مدت درازی .بی شک برای همیشه
«دو روز قبل از حرکت ، هنگام غروب ، د باغ خانه مان که با تجیر خارداری از خانه «نادنکا
جدا می شود نشسته ام .هوا هنوز قدری سرد است .نزدیک جایی که کود جمع کرده اند هنوز
برف دیده می شود .درخت ها هنوز سبز نشده اند .با این همه بوی بهار شنیده می شود .زاغچه ها
با هیاهو سر لانه ی شبانه با هم نزاع می کنند .من به تجیر نزدیک می شوم و مدت درازی از
یک شکاف به آن طرف می نگرم .«نادنکا» را می بینم که به ایوان می آید و نگاه مختصر و
محزونی به آسمان می اندازد......نسیم بهاری بر چهره ی رنگ پریده واندوهگین اش می وزد و
بادی را به یادش می آورد که سابق ، هنگامی که آن چند کلمه ی دلنشین را می شنیند ، در کوه
می غرید . قیافه ی «نادنکا» غمگین می شود .بسیار غمگین و دانه ی اشکی بر گونه اش می
چکد....... دختر بیچاره دست هایش را جلو می برد و گویی از باد استدعا می کند که آن کلمات
را یک بار دیگر نیز به گوش او برساند ......در همین دم من با استفاده از وزش باد با صدای
:خاموشی می گویم
خدایا ! «نادیا» چه حالی می شود ! فریادی می کشد و چهره اش می شکفد ، دست هایش را با
.خوشحالی به سوی باد دراز می کند چه قدر خوشبخت و چقدر زیباست
...من برمی گردم تا بار سفرم را بربندم
اینک مدت درازی است که از این ماجرا گذشته و «نادنکا» شوهر کرده است . این که او را به
زور شوهر داده اند یا به دلخواه خود ازدواج کرده است اهمیتی ندارد . شوهرش منشی اداره ی
ضبط اموال است .سه تا بچه دارد .اما سر خوردن های سابق ما و بادی که کلمات «نادیا دوستت
دارم » را به گوش او می رسانید فراموش نشده است .این کلمات حالا خوشبخت ترین گیراترین و
......زیباترین خاطرات زندگانی او هستند
.اما من از وقتی که پا به سن گذاشته ام دیگر نمی فهم چرا این کلمات را می گفتم ، چرا شوخی می کردم
مرجع : سخن – دوره ی 11 –مرداد 1339 – شماره ی 4
|